دختر شیرازی

...

از سری بلاها

 

چند روز پیش خواستم قابلمه رو بردارم ببرم سر میز _ اونم مستقیما از رو گاز _ دستگیره هم فقط یکی بود. منم طبع شیرازیم گل کرد و نرفتم اون یکیشم بیارم از سر میز. یه طرفشو با دستگیره گرفتم یه طرفشم با تی شرتم! بعد کلن تی شرته خودش کوتاه بود وقتی ام اینجوری کردم کوتاه تر شد و موقع تیک آفِ قابلمه یهو شکمم چسبید به یه چیزی گفت جززززززز!! شما نمیدونین چی بوده ینی؟!

خلاصه شیمکم سوخته قد یه مستطیل سه در چار سانت. عین ته دیگی که قرار بود ته بگیره ها! همونجوری! لباس که تنمه جونم بالا میاد با اصطکاکش به این ته دیگه! دستم که میزنم بش عین لواشک که میخوای از رو پلاستیکش جداش کنی میشه.

(خوب دلتون کباب شد و حالتون بد شد؟!)

 

+ دیروز بعد از ظهر نشسته بودم رو مبل داشتم چاکلز جادویی میخوردم که جوجو پرید بغلم. شروع کرد به الکی خندیدن. کل این چاکلزو من دونه دونه گذاشتم تو دهنم طوری که نصفش بیرون باشه اونم هی نصفه شو از دهن من گاز زد و خندید! نمیدونم دلیل خندمون چی بود واقعا. ولی داشتیم لذت میبردیم از زندگی. از دوست داشتن همدیگه. (یه جاش دندونش محکم خورد تو دندون من کوفتم شد هر چی خورده بودم از درد!) ولی آخرش یه ماشین سه تا بوق ممتد زد و جوجو وسط گاز زدنهاش گفت: ایران! (دودورو دودودو؛ ایران!) اینجا بود که دلیل پخش شدنمون رو زمین از خنده مشخص بود کاملا.

(کثیفم خودتونین. خیلی ام کیف داشت)

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم مهر 1393ساعت 14:45  توسط دختر شیرازی  | 

شما عظیم تر از آنی هستید که می اندیشید

 

یک جمله ی معروف هست که میگه

You never know how strong you are, until being strong is the only choice you have

( هرگز نمیدونید چقدر قدرتمندید مگر اینکه قدرتمند بودن تنها گزینه ای باشه که در اختیار داشته باشید)

بیاین خودمونو بشناسیم. بیاین قبول کنیم این دنیا پر از شگفتی هست و ما جزیی از این شگفتی هستیم.

چه بسیار روزها و شب ها نشستیم به حسرت خوردن و آه کشیدم که ای وای! روزهای قبلمون چه خوب بودن! چه زود گذشتن! بیاین این آپشن رو disable کنیم در وجود خودمون. بیاین انقدر غرق حال بشیم که گذشته و آینده مون رو به فراموشی بسپاریم.

امکان نداره تو یه برهه ی زمانی خوبی و قشنگی وجود نداشته باشه. خوشم نمیاد بگم سختی کشیدن و سرویس شدن دهن زیباست! منظورم اینه که در کنار سختی ها یه زیبایی هایی هم وجود داره که میتونیم روی همون ها  تمرکز کنیم و لذت ببریم ازشون تا تموم شن و برن. "تمرکز" مهمترین هنر آدمیه. "ثبات شخصیت" سخت ترین وظیفه ی هر انسانی. بیاین تلاش کنیم که یک تعریف واحد داشته باشیم از زندگی. از رفتارمون با بقیه. یه چارچوب خاص برای روابط. یه سری قوانین معیار بر اساس راستی و درستی. سازمان یافته باشیم. طوری که تو هر موقعیتی بدونیم باید چطور برخورد کنیم با قضایا و هنجارها و معیارهامون رو زیر سوال نبریم.

به زبون ساده تر راهی پیدا کنیم که گیج و گم نشیم تو زندگی. " اعتماد بنفس" داشته باشم. این یکی از مهمترین و زیباترین اصل های لذت بردن از زندگیه. "پیدا کردن خود" . ینی باباجانه من، شما راهت رو بشناس و بدون. بفهم که معیارت اینه، تو غم، شادی؛ سختی و آسونی شما یک سری معیارهای خاص داری بر اساس راستی و درستی.

هدف شما والاست. انسان فاصله ایست بین بی نهایت لجن تا بینهایت فرشته. چه بهتر که همیشه سوق بدیم منحنیمون رو به سمت بالا. نزول نکنیم. تو خط مستقیم دست و پا نزنیم.

همین الان بشین با خودت فک کن. چیا داری؟ "ندارم ها" رو بنداز تو یه کیسه و بذار کنار. من چی دارم؟ یه خانواده، یه خواهر، یه برادر. یه دوست. یه موقعیت خوب تحصیلی تو یه دانشگاه خوب. نیروی جوونی. زیبایی یه شغل خوب. من تکه ی بزرگی از انرژی این جهان هستم.پر از جنب و جوش. من میتونم راه برم. من میتونم ببینم. من میتونم بخندم. میتونم گریه کنم. میتونم عشق بورزم.میتونم خوشحال باشم. میتونم لبخند  بزنم. میتونم تو آینه به خودم نگاه کنم. چشمامو ببینم که چه زیبا و دلفریب هستن. میتونم زیبایی لبخند خودم رو درک کنم. میتونم تو خیابونای شهر قدم بزنم. با کتونی هایی که دوسشون دارم. میتونم رنگ های شاد و زیبا رو برای لباسام انتخاب کنم. دست بند و گردن بند و گوشواره های جینگیله مستون رنگی رنگی بپوشم و ست کنم با لباسام. میتونم نفس بکشم. هوای شهرو بکشم تو ریه هام و همزمان با پس دادنش احساسات منفی و ضعف و نداشته ها رو بدم بیرون. میتونم به خودم بها بدم. به خودم بگم میدونم که تو زیبایی و نامحدود. میتونم قدم هام رو سبک و در عین حال استوار بردارم. سبک از اون لحاظ که این موقعیت پایدار نیست و استوار از اون جهت که حالا که دارم قدم برمیدارم چرا استوار و محکم نه؟ چرا ترس؟ چرا دلهره و اضطراب؟ هر وقت زمین نبود دیگه قدم بر نمیدارم. حالا که زمین زیر پام هست محکم و استوارم.

بیاین خودمون رو بپذیریم. بیاین بها بدیم به خودمون. با خودمون مهربون باشیم. هیچ چیز به اندازه ی آشتی با خود و اهمیت دادن به خود لذت بخش نیست.

کوچکترین مسائلی ک:/.- باعث خوشحالی اند رو قبل از خواب مرور کنیم. خودمون رو تحلیل کنیم. امروز من اینکارو کردم خوبه اما اون کار رو بهتر بود انجام ندم یا یه جور دیگه برخورد کنم. برای اینکه حک بشه تو ذهنمون که ما در قبال خودمون چه جسم و چه روح مسئولیم. که فرداش برخوردمون بهتر از دیروز باشه.

وقتی به این مرحله رسیدیم پریم از انرژی. سرشار از اعتماد بنفس. کسی هستیم که کوچکترین ظرفیت های خودش رو میشناسه و راحت میتونه خودش رو مدیریت کنه. میدونه هیچ چیز پایدار نیست پس چه بهتر که به خوبی ها برسه. به زیبایی ها. میفهمه که تو زندگی هیچ کس مثل خودش ارزش نداره. اول باید به خودت احترام بذاری و بعد به بقیه. یادم نمیره اون روزی که این جمله حک شده بود روی صفحه ی کامپیوتر دفتر و من چقد تکون خوردم! نوشته بود من رمز موفقیت را نمیدانم اما رمز شکست تلاش برای راضی نگه داشتن همه است. بدونین که اولویت زندگی شما وجود خودتون هست. برای خودتون وقت بذارید. زیاد. با خودتون آشتی کنید. خودتون رو ببخشید اگه باعث رنجش و آزردگی خودتون شدید. بگذرید از همه ی چیزایی که برای خودتون پیش آوردین و عذاب کشیدین.

شما عظیم تر از آنی هستید که می اندیشید. شما لایق بهترین هایید. دست مهر به طرف خودتون دراز کنید. به خودتون لبخند بزنید. خودتون رو در آغوش بگیرید و تسلی بدید.

شما "قوی ترین" هستید. اونقدر قوی که در تصور هیچ کس نمیگنجه.  آدمهای بزرگ اینگونه اند. پر از عشق. سرشار از مهر. همیشه در حال تعالی. به خوتون ایمان داشته باشید. راه شما هموار خواهد بود. به خودتون عشق بورزید. یقین داشته باشید شما در سخت ترین شرایط هم توانایی تحمل دارید.

پس همین الان نفس عمیق بکشید. اگه از لحاظ مالی در مضیغه اید، اگه از لحاظ عاطفی از کسی ضربه خوردید؛ اگه قسط عقب مونده دارید؛ اگه شرایط کاریتون سخته؛ اگه از نوع زندگیتون دلگیرید بهتره پاشید وایسید. همشونو بندازید تو یه کیسه و بندازید دور. دور و دورتر که چشمتون بهش نیفته. به جاش دست مهر دراز کنید طرف خودتون. از کوچکترین خوشی و شادی دریغ نکنید تو زندگی. شاکر داشته ها باشید. کتونی های رنگی بپوشید و برید قدم بزنید و نفس بکشید و با خودتون آشتی کنید...

 

+with Doodooghi,Memol and Farzane

+ این پست برای همه ست! من فقط اونا رو تگ کردم که بدونن همیشه تو خاطرم هستن

+ فرزانه ی عزیزم، این روزها شدیدا روحیه ی خوبی پیدا کردی. پر از امید و شادی. نمیدونم خودت چقدر متوجه تفاوتت با قبل میشی، من که بی نهایت خوشحالم عزیز دلم. خوشی و شادی ت مستدام

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم مهر 1393ساعت 12:25  توسط دختر شیرازی  | 

برای خواهرکم فروغ

 

سیسی جان سلام. گیرم که هزار و اندی کیلومتر فاصله باشد میان شیراز من و شهر لعنتی تو که ازش بدم می آید، ولی گاهی اینجا نسیمی میوزد. شاید سلام مرا برداشت و پیچاند و پیچاند تا برساندش لای موهای تو. بعد تو دست بکشی لای موهایت و سلام من بیفتد جلوی پاهایت. بعد لبخند بزنی و خوشحال شوی.

گفته بودمت عصرهای دلگیر جمعه خیلی خرند؟ مخصوصا اینکه زری هم مریض باشد و با علی رفته باشد درمانگاه سرم و آمپولش را تزریق کند. رُسِمان در آمده  سیسی بابت این یک هفته. خود بیچاره ام هم روی پاهایم بند نیستم. با ترکیبی از اتو و بابونه راه میرفتم توی خانه! درد که میکشم دیگر به خودم نیستم. انگار که گرفته باشندم به باد کتک. هم کسل میشوم و هم ضعیف. انقدر که دلم بخواهد یکی هی قربان صدقه ام برود و برایم لیوان لیوان آب میوه بیاورد و هی بخنداندم. اما فقط میتوانم بروم کنار زری بنشینم و گریه اش را بند بیاورم و آن قدر چرت و پرت بگویم که با خنده حالش عوض شود.

مهر است. همین روزها روز جهانی کودک خواهد بود. چه توفیری دارد که هفده هجده سال پیشمان چطور بوده؟ که آن روزها من میان شماها آرام آرام میخندیدم. اشکالی ندارد اگر دیگر توی حیاط خانه تان تامی تامی اسکلت بازی نمیکنیم. اشکالی ندارد که وحید جر نمیزند و مهیار دو به هم زنی نمیکند و احسان مثل همیشه تلاش نمیکند بازی مان خراب نشود.

اصلا میگویم بیا خودمان جداگانه برویم لوازم التحریری و یکی یک خط کش موج دار برای خودمان بخریم و تقدیم کنیم به خودمان!

نظرت چیست؟

خط کش های موج دار برای بچه های تاب دار!

سیسی،

خسته ام.شوخی ام نمی آید.

امیدوارم امروز جایی بوده باشی که حواست پرت شود. که یادت برود همه چیز را.

خواستم بگویمت اگر رفتی زمین چمن بدوی حواست به من هم باشد. دست مرا هم بگیر و بزور مرا بکش وسط زمین. بکشانم همراه خودت. همراهم کن تا مجبور باشم بدوم. که باد بخورد توی صورتم.که تند تند نفس بکشم و قلبم تند تند بزند. جریان خونم زیاد شود. بعد بخندیم بلند بلند. زندگی به همانی که گفتمت!

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم مهر 1393ساعت 19:38  توسط دختر شیرازی  | 

o-O

 

خاطره ی خوش ترم قبل: یه روز جمعه بود که make up گذاشته بودن اونم صبح! همگی خواب بودیم و من در حال حضور و غیاب که در باز شد و دوقلوهای کلاسم _برعکس همه که خواب بودن و هنوز load نشده بودن _ خوشحال و خندون و سرحال وارد کلاس شدن و با روی خوش سلام دادن. موج انرژیشون خیلی اثر گذاشت روم و با خنده جواب دادم و گفتم بشینن که یکیشون با همون خنده هه اومد سمت میزم و یه دستگیره ی کهنه ی آشپزخونه گرفت جلوم گفت: Here you are. من که از تعجب و خنده نمیدونستم چیکار کنم از دستش گرفتم و گفتم What is it?? سرشو یه جور بامزه ای کج کرد گفت: Clean the whiteboard!!!
به جان خودم این بچه ها عششششششششششششششقن

+ نوشته شده در  شنبه پنجم مهر 1393ساعت 11:26  توسط دختر شیرازی  | 

گیج و گوری

 

از پاییز که عشق و عاشقی و برگ ریزون و خش خش برگ ها و بارون و ایناش به ما نمیرسه، فقط و فقط از همون "ب" ی بسم الله ش نشتی دماغ و فین فین و سرماخوردگی ش میاد میچسبه به ما.

به شدت گیج بودم دیروز. قرص خورده بودم چشام بسته بود کلا. جوجه شیفت ظهر بود. نشسته بود کنارم هی تکونم میداد میگفت زنده ای؟؟ چشام باز میشد دو دقیقه بعد دوباره بسته میشد!

ظهر رفتیم دنبال مامانش و دسته جمعی پر کشیدیم سوی مدرسه. اونجا گفتن که امروز چهار و نیم تعطیل میشه. علی جنازه ی ما رو رسوند خونه و گفت خودم میرم دنبالش بعدم رفت سر کار.

من و زری هم به زوووووووووور ناهار خوردیم و  گوشی هامونو سایلنت کردیم و دوتایی ولو شدیم رو تخت. به معنای واقعی کلمه بیهوش شده بودیم که یه لحظه من تو خواب و بیداری فقط گفتم واااای جوجه! و دویدم بیرون سمت تلفن.( تلفن زنگ میخورده ولی من نمیشنیدم.فقط یادمه رفتم سمت تلفن) یه کم هشیارتر شدم. زنگ تلفن قطع شد.در صدم ثانیه گفتم این تلفن مربوط به جوجه ست و فوری شماره ی علی رو گرفتم. دیدم جواب نمیده. هشیار ترتر شدم. رفتم تلفن رو چک کردم دیدم شماره ی علی  ِ. برگشتم تو تخت. زری هم بیدار شده بود. گفت کی بود؟ گفتم داداش علی. بعد دو تایی بیهوش شدیم دوباره!!!

ربع ساعت بعد زری با عجله و هیجان داره منو تکون میده میگه کی؟؟؟؟؟؟ چیکار داشته؟؟؟؟ زود باش بگیر ببینم شمارشو!!

منم هول شدم زدم رو تکرار تماس دیدم اکه هی! شماره زری رو گرفته بودم من!! :))

گوشی هامونو چک کردیم دیدیم میس کال داریم. زودی زنگ زدیم به علی گفت من نمیتونم برم دمبال جوجه خودتون برید!! زری هم گیییییییییییر داده بود چرا زودتر خبر ندادی! اون بدبخت هم میگفت خب هرچی زنگ زدم جواب ندادین!! بعد زری میگفت نخیر، به محض اینکه قطع کردی فاطمه شمارتو گرفت!!! :))

هیچی دیگه با کله زنگ زدیم آژانس رفتیم دمبال جوجه!

 

ینی بمیرم الهی، این معتادا چی میکشن موقع خماریشون!!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم مهر 1393ساعت 10:24  توسط دختر شیرازی  | 

مطالب قدیمی‌تر