آدم چوبی...
 

امروز کاملا از خودم خسته بودم. از اینکه روز قبلش روی جفت صندلی های جلویی ما توی اتوبوس زن و مردی نشسته بودند و من از روی مرد که برگشته بود به سمت زن و آرام چیزی در  ِ گوشش میگفت و میخندیدند و از نگاه گرم و دوستانه اش به آن زن نزدیک بود حالم بهم بخورد!  تصور اینکه مردی به این نزدیکی کنارت نشسته باشد و هی برایت حرف بزند_ آن قدر نزدیک که نفس هایش توی صورتت بخورد_  واقعا حالم را بهم زد!

به جان خودم من اینقدرها هم مرد گریز نبودم! قبلن ها که نوجوان بودم آرزویم عشقی رمانتیک و آرام بود. هی تنهایی ام را کش دادم تا رسیدم به جوانی ام. بعدش دروغ چرا، آن قدر درگیر یک مرد شدم که گاهی غذا که سهل است، نفس  هم نمیتوانستم از دوری اش بکشم!  بعدتر هایش فهمیدم دوستم ندارد، یا اینکه جرات ندارد زندگی مشترک اش را با زنی شروع کند. نمیدانم از دوست داشتن خودم باید احساس حماقت کنم یا نه، وقتی بعد ازمدت ها عذاب کشیدن و فرو رفتن بیشتر توی تنهایی هایم حس کردم باید خودم را از این جریان یکنواخت بی عاطفه بکشم بیرون.بخاطر اینکه در ناخودآگاهم چنان پررنگ بود که تا فرصتی کوتاه تنها میشدم فکرش هجوم می آورد توی سرم. من مدام بی آنکه بخواهم مدت ها خودم را به خاطرش عذاب دادم! حتا آن وقت هایی که توی اتوبوس صندلی آخر می لمیدم تا به مقصد برسم هی دعوا میکردم توی خیالم با او. گاهی مشت میزدم توی سینه اش میگفتم "لعنتی ازت متنفرم. چرا اینجایی؟؟ کی بهت اجازه داده بیای تو زندگی من؟" بعد هی زیر زیرکی اشکم را با انگشت تند تند از گوشه ی چشمم پاک میکردم که نریزد پایین. انگار که خاک توی چشمم رفته باشد.

دفعه ی آخری که خودم را بغل کرده بودم که اشک نریزم به خودم قول دادم کاری کنم که دیگر عذاب نکشم. دقیقا نصف شب بود. بعد از مدتی بسیار طولانی بی خبری طی یک حرکت انتحاری برایش مسیج فرستادم که اگر توی این مدت بابت چیزی اذیتت کردم مرا ببخش!! برای اینکه ناخودآگاهم باید آرام میشد. باید کینه هایش را دور می انداخت و حلالیت میطلبید که روی صندلی آخر اتوبوس درگیر دوست داشتن یا تنفر کسی نباشد. همین طور هم شد. وقتی جوابم را داد که " خودت را به خاطر چیزی ناراحت نکن" آرام شدم. شب را خوابیدم و وقتی صبح تلاش کرد تلفنی صحبت کند با من تصمیم گرفتم حتا یک قطره ی کوچک از آن جریان عذاب آور را توی زندگی ام راه ندهم.

قطعا چهار تا کلمه ی ساده نمیتوانند عمق درد و تلاش یک دختر برای کمک کردن به خودش در فراموش کردن مردی که عمیقا عاشق اوست را نشان دهد. 

همه ی این ها را بیخیال! بعد از چندین ماه که بهتر شده ام چند شب پیش خوابش را دیدم. یک جایی توی دفتر کارش بود و یک آینه هم روبروی دفتر کارش  بعد من هی لباس جدید میپوشیدم و جلوی آینه خودم را نگاه میکردم. و ایشان هم از در شیشه ای اتاق کارشان مرا میدیدند! من هم محل نمیگذاشتم اصلا! نگاهش نمیکردم. فقط توی آینه  میدیدم که نگاهم میکند. بعدش من نشسته بودم توی تاقچه ی بلندی. آمد داخل. جوجه را بغل کرد و بوسید. بعدش آمد سراغ من. من خیلی بالا بودم. دستش را آورد بالا و سرم را گرفت بین دستانش. هی میگفت کجا بودی؟؟ این همه وقت کجا بودی؟ من هم اولش محل نمیگذاشتم ولی بعدش سرش را گرفتم بین دستانم. هی قربان صدقه ام رفت و صورتم را نوازش کرد. بعدش هم برایم یک عالمه شعر آورده بود. میگفت همه اش را وقتی من نبوده ام برایم گفته. آمد بالا نشست کنارم دفترش را باز کرد و با صدای خودش برایم شعر خواند.

صبح که بیدار شده بودم یادم آمد من اینقدرها هم از مرد بدم نمی آمده! مثلا چقدر آرامش بخش بود صورتش که روی صورتم بود. یا سرم که میان دستانش بود.

یادم آمد آن قدر عاشقی کرده ام که دیگر عاشقی کردنم نمی آید!!

و اکنون من شاد ترین دختر غمگین جهانم!

 

+ خدا را ؛ نصیحتم نکنید!

[ شنبه نهم اسفند ۱۳۹۳ ] [ 0:1 ] [ دختر شیرازی ] [ ]
فرشته ی ابدی... :(
دیروز حسابی باران آمد

حسابی خیس شدم

بعدش آمدم خانه. پیغامی از سمانه. دلم ریخت. دستم میلرزید بازش کنم. با دستپاچگی نگاهش کردم. "رستا" راحت شد...

گریه هایم همپای باران بود.حتا امروز که آسمان نمی بارد، چشمانم هنوز اشکبارند...

 

پ.ن: برای شهلا ی زیبای من دعا کنید. و همسر صبورش علی.

:(((((

 

[ یکشنبه بیست و ششم بهمن ۱۳۹۳ ] [ 11:15 ] [ دختر شیرازی ] [ ]
....
 

 

مدت ها بود اینجوری دلم نگرفته بود. 

 

+ listening to Hayede_eshare

++

[ پنجشنبه بیست و سوم بهمن ۱۳۹۳ ] [ 22:56 ] [ دختر شیرازی ] [ ]
جوجه فرنگی!

 

لحظاتی پیش جوجه اومد تو بغلم منم کشون کشون بردمش تو اتاقم.بعد مثلا میخواست فرار کنه نمیذاشتم. بغلش کردم خوابوندمش کنارم. هی زور میزد از بغلم بیاد بیرون مثلا منم نمیذاشتم. یهو در اثنای جیغ و داد و هوار گفت بذار برم چراغ اتاقو خااااااموش کنم

!!! من:   منگل جان چراغ که خاموشه!!!

بعد خودش ولو شد رو زمین از خنده گفت: دیبی!! (یادتونه دیبی همه چی رو برعکس میگفت تو کلاه قرمزی؟؟) خودمم از نبوغش خنده م گرفته بود حسابی که دوباره گفت من دیبی ام. میخوام برم چراغو خاموش کنم پامو نیگاه کنم ببینم.آخه پام هیچی نشده!!! (پاشو نیش زده یه چیزی)

بعدشم یه مورد جالب انگیز ناک دیگه پیش اومد که متاسفانه نمیشه اینجا نوشتش!! خانواده رد میشه خب!!

 

بعدترش هم اومد بره از بغلم من قهر کردم خودمو زدم به مردن! بعد تقلاش کم شد شروع کرد سر به سرم گذاشتن! هی گفت چرا کُشتینِش؟؟؟ چرا؟؟؟؟ چرا؟؟؟؟ و هی تکونم میداد و میگفت زنده شو! بعد یهو وسطش زنده شدم و دستشو گاز گرفتم. وسط جیغ و دادش میگه عزیزم پس بگو چرا کشتن تو رو، به خاطر هاری بوده!!!

 

و من چیکار میتونم بکنم جز اینکه بفشارمش عصاره شه این بچه؟؟

[ چهارشنبه بیست و دوم بهمن ۱۳۹۳ ] [ 0:28 ] [ دختر شیرازی ] [ ]
مخلووووووووووووط

 

1.علی رفته یه دونه از این دستمال ماشین های love is خریده ( حالا عمرا نمیدونه چیه ها ینی اصن اهل این قرتی بازیا نیست) بعد نمیذاره بهشون دست بزنیم!!

جوجه ی آی کیو دلسترش رو گذاشته بود رو صندلی _ اونم تو ماشین در حال حرکت! _ بعد ریخت رو پالتو و لباسام!! ینی کلن خیس شدم!! حالا تو این وضعیت که دارم سعی میکنم خونسرد باشم و عصبانی نشم میگم دسمال برسونه یکی، علی میگه یه دونه فقط میتونی بر داری!!!  مُرررررررده ی اون احساساتتم برادر!

فرداش میگم یه دسمال بده بهم میگه بیا ولی ازش استفاده نکن بذار تو کیفت هی نگاش کن!! ( اصنم ندید پدید نیست داداش خودمه دلش میخواد!)

 

2. داشتم تعریف میکردم دور میز در کنار همکارا؛ مبین اومد داخل و چون مشغول حرف زدن بودم به جای سلام کردن یه چشمک زد و رفت سمت میز خانوم میم. منم وسط تعریفم بودم یه چشمک جالب جوابش دادم و ادامه دادم به ادامه ی تعریفم! یهو استاپ کردم گفتم چرا؟؟!!! همه گفتن چی؟؟ گفتم آخه رو چه حساب من به این پسرک چشمک زدم؟؟؟ اونا هم هرهر خنده. اصن مونده بودم تو کار خودم. مثه اون دفعه که تو خیابون رفتم رو ترازو و یه خانمی بدوبدو رسید بهم گفت چند کیلو بودی؟؟ منم گفتم 52 و بعد با لبخند از هم جدا شدیم!! چار قدم اون ور تر من به خودم اومدم گفتم چرا خب؟؟ اون چرا پرسید من چرا جواب دادم؟؟ به هر حال دو سال دیگه همین پسربچه ها میشن نوجوان! باید حواسش باشه آدم خب!

 

3. میدونید با یه آقای خوشتیپ ِ خوش قیافه ی خوش هیکل  ِ جذاب ِ خوش لباسِ پولدار  ِ

"هیز"

باید چیکار کرد؟؟

باید بیل برداشت چالش کرد تو گِل  ِ زمین!!

 

[ دوشنبه بیستم بهمن ۱۳۹۳ ] [ 13:18 ] [ دختر شیرازی ] [ ]