وقتی دختر شیرازی پونز میخورد!!

 

راستش از شما چه پنهون این روزها نوشتنم نمیاد! ینی از این روزهام نوشتنم نمیاد! حالا البته شماها هم که براتون مهم نیست من بنویسم یا نه! گیرم یه نفر بهم ایمیل بزنه بگه لطفا زود حالت خوب شه! اینو گفتم که بگم من الان به خاطر اون یه نفر اینجام. راستش اینکه کسی منتظر خوندن نوشته ت باشه جالبه.میشه انگیزه ی نوشتن. منم همینطور که رو تخت ولو بودم و مشغول تماشای دیوار(!) یادم افتاد به قضیه ی خوردن پونز!

هفت و نیم ساله بودم فک کنم که یه نمایشگاه بزرگ با کلی امکانات و خوراکی و برنامه های مهیج اومد ولات! داداش رضا هم دست منو گرفت و رفتیم اونجا.از شلوغی و ایناش خیلی خوشم اومده بود.کلا هیجان انگیز بود.بستنی خوردم و فالوده و احتمالا چیزای دیگه که الان یادم نیست! بعدم رفتیم قسمت نمایش که یه یارویی اومده بود شیرین کاری میکرد. شیرین کاریش چی بود حالا؟ یه چیزی مینداخت تو دهنش و از تو لپش در میاورد! منم خرکیف و ذوق مرگ از این حرکت! بعد که اومدیم خونه داداش رضا گفت ببین من میتونم همون کارو انجام بدم! و دو تا در شربت سرماخوردگی آورد و (البته در حقیقت من یکیشو دیدم، چون مبنای کار فریفتن ذهن بیننده با سرعت بالا بود) خلاصه در رو انداخت تو دهنش و ایکی ثانیه از تو لپش درآورد!! حالا منم نشستم هی دست میزنم میگم دوباره دوباره....اونم هی دوباره دوباره انجام داد و منم مثه دوربین های هندی کم ضبط میکردم گضایا رو!!

عصر شد و برادره رفت بیرون.من موندم تو خونه و آینه ی کمد قهوه ایم و توهم نمایشگاه و شعبده بازی! هی یه چیز فرضی رو مینداختم تو دهنم و از لپم درش میاوردم و خرکیف میشدم! بعدش گفتم بذار این هنرنمایی رو به منسه ی ظهور بذارم! رفتم تو هال و علی هم همون موقع اومد خونه.یه کم پایین تخت مامان پلکیدم و رصد کردم اجسام رو ببینم کدومش به درد شعبده بازیم میخوره! و همون موقع بود که چشمم افتاد به تقویم و پونزی که باهاش چسبیده بود به دیوار!! سریع پریدم پونز رو درآوردم و بوووومممم....فرستادمش ته حلقم که از لپم دربیاد! ددم وای! چی شد پس؟؟ چرا هیچی در نمیاد از تو لپم؟؟؟ چرا حس خفگی دارم؟؟؟ سریع پریدم سر یخچال و یه لیوان آب رو با ولع قورت دادم!! مثلا میخواستم به روی خودم نیارم خوردمش!!! بعد که حسابی رفت رسید به دوازدهه م فهمیدم چه گند بدتری زدم!! یه کم مثه روانیها از این ور به اون ور راه رفتم و فک کردم بعد رفتم پیش داداش علی گفتم میگم که...داداش...اگه یکی پونز بخوره چی میشه؟ علی هم بیخبر از همه جا با بی تفاوتی گفت چمیدونم! خب میمیره!! ینی یه درصد هم فک نمیکرد خواهر خنگش همچین خبطی کرده! حالا که دیگه فهمیده بودم دارم میمیرم شروع کردم زاااااار زدن و هوار کشیدن!! داداش علی هم هول کرده بود میگفت چته خب؟؟؟چی شد؟؟گریه چرا؟؟؟ حالا منم میدویدم این ور اون ور که من پونز خوردم!!! من میمیرم!!! اونم هول کرده بود میگفت نه نه!نترس! نمیمیری بخدا! حالا میبرمت بیمارستان!!

خلاصه رفتیم تو بیمارستان و بعد از کلی زجر و ترس و دردسر که عکس پونز رو نمیدیدن تو معده ی من و میگفتن باید شکمشو باز کنیم، یه آقایی که رادیولوژیست تجربی بود دلش واسمون سوخت و عکسو گرفت برد تو اتاق معاینه و بعد از دو سه دقیقه داداش علی رو صدا زد که بدو بیا! یافتمش! پونز به صورت سربالا(سر تیزش بالا بود) رفته بود پایین! و چقد این آقاهه منو دلگرم کرد که شانس آوردی و نگران نباش و هیچی نیست و خودش دفع میشه. دکتر هم تایید کرد و ما نصف شب برگشتیم خونه و داداش علی سه کیلو سیب زمینی گذاشت نیم پز شد و وسط خواب و بیداری و آه و فغان و ناله همشو داد خوردم!!

هیچی دیگه گلاب به روتون همن فردا صبح عامل بیگانه دفع شد و خیال هممون راحت شد!!

ینی همچین بچه ای بودم من!

[ دوشنبه بیست و سوم تیر 1393 ] [ 18:15 ] [ دختر شیرازی ] [ ]
فردا که راهمان جدا میشود...:(

 

جوجوی خوشگل عزیزم

الان توی تختت خوابیدی با اون صورت معصوم کوچولوت.امروز همگی خسته ایم.با برگشتن از ولات(!) دو سه روز بی حوصله ایم تا باز عادت کنیم.دلم گرفته که انقد زود خوابیدی.شاید دلم میخواست مثل هر شب بیای تو تختم و هلم بدی و اذیتم کنی و بخندیم.بعدشم بگی وقتی خوابم برد منو ببر تو تختم لطفا.منم هی صورتتو بوس کنم و نوازشت کنم تا بخوابی.

بی حوصله میام تو تختم که کتابای زبانت رو میبینم.یادم میفته که گذاشتی اسمتو بنویسم توشون.مشغول نوشتن میشم و بیشتر دلم میگیره.نزدیک به سه سال هست که دو روز هفته رو با همیم وقت کلاس زبانت.دستای کوچولوت که تو دستم هست و از در وارد میشیم.لبخند آقای ر و پچ پچ بچه ها.و توی  ناقلا که عشق میکنی دستت تو دست منه و بچه ها با حسرت نگات میکنن.بعدم خیلی خانوم میری سر کلاس مدرس هایی که دوستانم هستن و بی اغراق عاشق تو. آخرشم با اون کیف بامزه و چشمای خوشگلت پشت در کلاسم پیدا میشی و هی میگی زود باش دیگه! بریم!

فردا قراره مرکزت عوض شه.شاید بخاطر همین زود خوابیدی.خوشم میاد هر دو سعی داریم فراموش کنیم این تغییر رو! وقتی میشنوی پشت تلفن دارم برنامم رو تکرار میکنم که بنویسم میپری رو سر و کله م و لپمو فشار میدی محکم و میگی هووررررا...روز و ساعتمون یکیه لااقل..

نمیدونم چرا الان دلم گرفته.فکر این که فرصت بودنت کنارم تو اون چند ساعت که برای خودمون بودیم تموم شده اذیتم میکنه. دلم تنگ میشه برای روزهایی که عین یه دختر بالغ و فهمیده همراهم سوار اتوبوس میشدی و ساکت مینشستی تا مقصد.واسه لحظه هایی که نزدیک سوپری دلتو میگرفتی میگفتی گشنمه! و کلا اون سوپری ما رو ساکن محلی اونجا حساب میکرد از بس میرفتیم اونجا! لحظه هایی که با شوق میدویدی سمت گل فروشی و صدام میزدی آجی بیا ببین این گله چقد خوشگله....بیا بخریمش....اون روز که برات گلدون گل حسن و یوسف خریدم...

دخترک قشنگم.گرچه هر روز میبینمت کنارم، ولی نمیدونم چرا سخت دلم گرفته....ازاینکه راه کوتاه محدودمون تو هفته از هم جدا میشه...

هر جا باشی میدونم که مثه همیشه دوس داشتنی و موفقی.

دوستت دارم کوچولوی من.

همیشه کنارم باش

 

[ سه شنبه دهم تیر 1393 ] [ 0:51 ] [ دختر شیرازی ] [ ]
:|

 

وقتی ر.ی.د.ی به زندگی کسی دیگه ر.ی.د.ی!

 هر چی ام سیفون بکشی و آفتابه آب پشتش بزنی بی فایده ست!

(خودم رحمه الله!)

[ دوشنبه بیست و ششم خرداد 1393 ] [ 15:14 ] [ دختر شیرازی ] [ ]
مشیت خداوندی یا گشادی بنده؟؟
 

اول از همه معذرت میخوام بابت تیتر. راستش اون واژه اصن تو دایره لغات مورد استفاده ی من نیست.نهایتش وقتی به کار میبره یکی لبخند میزنم یا شایدم یه کم بیشتر نیشم باز شه! ولی کلن راجع به این پست کلمه ای بچسب تر از این نیافتم!

عرضم به حضور انور منورتون که

دست مخترع کولر واقعا درد نکنه، چون:

اگه به ما بود الان یا میگفتیم مشیت خدا در اینه که هوا گرم باشه و حتما یه حکمتی هست باید تحمل کرد و نباید تو کار خدا دخالت کرد!!

یا اینکه مثلا یه دعا ساخته بودیم و میگفتیم باید روزی ۷۰ بار از روش بخونی تا خنک شی! اگرم میخوندیم و خنک نمیشدیم میگفتن با اخلاص نخوندیو فقط بنده های واقعی و با تقوا خنک میشن!!!

 

+ حالا باهام موافقین بابت تیتر؟

++ یه کم تامل هم بد نیست!

[ پنجشنبه بیست و دوم خرداد 1393 ] [ 11:45 ] [ دختر شیرازی ] [ ]
رفع تهوع!

 

دقیقن بعد از همون پستی که مینویسم و مینالم از همه چی و بعد هق هق هق گریه میکنم تا خوابم ببره سرحال میشم.

یه جور تخلیه س انگار.

الانم از حموم اومدیم بزن و دررو با زهره. روسری زهره رو کشیدم و فرار کردم پشت در اتاق کلی برام رجز خوند و گفت:روسریمو بده موهام داره خیس میشه دوباره!! ینی من کشته ی نبوغ این بشرم.

بچه که بود یه شعر اختراع کرده بود از خودش:

ای بچه ی بی دندون

انقد نخور آب

شب ش.ا.ش ِ بد میگیری

 

+ ینی یه فامیله  و این جوجه ی ما.

خدا تا ابد برامون نگهت داره جوجه

[ جمعه شانزدهم خرداد 1393 ] [ 18:23 ] [ دختر شیرازی ] [ ]