o-O

 

خاطره ی خوش ترم قبل: یه روز جمعه بود که make up گذاشته بودن اونم صبح! همگی خواب بودیم و من در حال حضور و غیاب که در باز شد و دوقلوهای کلاسم _برعکس همه که خواب بودن و هنوز load نشده بودن _ خوشحال و خندون و سرحال وارد کلاس شدن و با روی خوش سلام دادن. موج انرژیشون خیلی اثر گذاشت روم و با خنده جواب دادم و گفتم بشینن که یکیشون با همون خنده هه اومد سمت میزم و یه دستگیره ی کهنه ی آشپزخونه گرفت جلوم گفت: Here you are. من که از تعجب و خنده نمیدونستم چیکار کنم از دستش گرفتم و گفتم What is it?? سرشو یه جور بامزه ای کج کرد گفت: Clean the whiteboard!!!
به جان خودم این بچه ها عششششششششششششششقن

[ شنبه پنجم مهر 1393 ] [ 11:26 ] [ دختر شیرازی ] [ ]
گیج و گوری

 

از پاییز که عشق و عاشقی و برگ ریزون و خش خش برگ ها و بارون و ایناش به ما نمیرسه، فقط و فقط از همون "ب" ی بسم الله ش نشتی دماغ و فین فین و سرماخوردگی ش میاد میچسبه به ما.

به شدت گیج بودم دیروز. قرص خورده بودم چشام بسته بود کلا. جوجه شیفت ظهر بود. نشسته بود کنارم هی تکونم میداد میگفت زنده ای؟؟ چشام باز میشد دو دقیقه بعد دوباره بسته میشد!

ظهر رفتیم دنبال مامانش و دسته جمعی پر کشیدیم سوی مدرسه. اونجا گفتن که امروز چهار و نیم تعطیل میشه. علی جنازه ی ما رو رسوند خونه و گفت خودم میرم دنبالش بعدم رفت سر کار.

من و زری هم به زوووووووووور ناهار خوردیم و  گوشی هامونو سایلنت کردیم و دوتایی ولو شدیم رو تخت. به معنای واقعی کلمه بیهوش شده بودیم که یه لحظه من تو خواب و بیداری فقط گفتم واااای جوجه! و دویدم بیرون سمت تلفن.( تلفن زنگ میخورده ولی من نمیشنیدم.فقط یادمه رفتم سمت تلفن) یه کم هشیارتر شدم. زنگ تلفن قطع شد.در صدم ثانیه گفتم این تلفن مربوط به جوجه ست و فوری شماره ی علی رو گرفتم. دیدم جواب نمیده. هشیار ترتر شدم. رفتم تلفن رو چک کردم دیدم شماره ی علی  ِ. برگشتم تو تخت. زری هم بیدار شده بود. گفت کی بود؟ گفتم داداش علی. بعد دو تایی بیهوش شدیم دوباره!!!

ربع ساعت بعد زری با عجله و هیجان داره منو تکون میده میگه کی؟؟؟؟؟؟ چیکار داشته؟؟؟؟ زود باش بگیر ببینم شمارشو!!

منم هول شدم زدم رو تکرار تماس دیدم اکه هی! شماره زری رو گرفته بودم من!! :))

گوشی هامونو چک کردیم دیدیم میس کال داریم. زودی زنگ زدیم به علی گفت من نمیتونم برم دمبال جوجه خودتون برید!! زری هم گیییییییییییر داده بود چرا زودتر خبر ندادی! اون بدبخت هم میگفت خب هرچی زنگ زدم جواب ندادین!! بعد زری میگفت نخیر، به محض اینکه قطع کردی فاطمه شمارتو گرفت!!! :))

هیچی دیگه با کله زنگ زدیم آژانس رفتیم دمبال جوجه!

 

ینی بمیرم الهی، این معتادا چی میکشن موقع خماریشون!!

 

[ چهارشنبه دوم مهر 1393 ] [ 10:24 ] [ دختر شیرازی ] [ ]
پاییز امسال...

 

فردا، اولین روز پاییز قرار است باشد. حالم خوب است. فقط حس میکنم امسال پاییز از همان روز  اولش به خزان نشسته ام...

 

+ پاییز یادآور خوبی بود.

 

++ تفاوت. چیزی که باعث سوئ تفاهم میشه. اونی که اون همه آزاد بود و بودن من ظاهرن تفریحی بود براش. و منی که اون همه خودم رو محدود کرده بودم و برای فرستادن یک کلمه ی ساده ی چهار حرفی(سلام) به مضمون شروع یک گفتگو  برام یک شبانه روز طول میکشید.

این شد که من شدم این!

+++ نه صدایی، نه سکوتی؛ نه درنگی نه نگاهی/نه تو را مانده امیدی نه مرا مانده پناهی...

 

[ دوشنبه سی و یکم شهریور 1393 ] [ 23:5 ] [ دختر شیرازی ] [ ]
طلا و مس

امروز بی جهت یادم افتاد به فیلم "طلا و مس". من آدم عجیبی ام. همه چیز را نمیتوانم تحمل کنم. مثلا همین فیلم را. وقتی زهرا سادات را دیدم که "ام اس" داشت حالم عوض شد.دلم زیر و رو شد. سریع کانال تلویزیون را عوض کردم. چند وقت بعدش دور هم شام میخوردیم که دوباره تلویزیون طلا و مس را نشان میداد. دوباره حالم دگرگون شد. خاله زری با اشاره ی سر و چشم به داداش علی گفت که کانال تلویزیون را عوض کند ولی او متوجه نشد. لعنتی رسید به آن صحنه ای که زهرا سادات را روی ویلچر آورند توی حیاط خانه اش. و نگاه دختر کوچکش خراش بزرگی به قلبم داد.دستم را محکم روی چشمانم گذاشتم که اشکهایم نریزد.ولی ریخت.بلند بلند شد گریه ام و چند دقیقه بعد هق هق. کانال تلویزیون عوض شده بود و اشک هایم به لقمه توی گلویم آرام آرام میریخت. با آدم زخم دار باید با ملاطفت رفتار کرد. خود آدم باید با زخم هایش مهربان باشد.نباید سرش را باز کند و نمک بپاشد و بسوزاند. یادم آمده بود به پنج سالگی ام. به پدرم که ویلچر مادرم را هل میداد توی کوچه پس کوچه های مشهد. رفته بودیم شفای مادر را بگیریم... :(

[ دوشنبه هفدهم شهریور 1393 ] [ 1:27 ] [ دختر شیرازی ] [ ]
...
 

...

 

پ.ن: هیچ چیز نمیتونه اندوه درونم رو نشون بده. اتفاق خاصی نیفتاده. من همچنان محزونم.

[ شنبه پانزدهم شهریور 1393 ] [ 19:48 ] [ دختر شیرازی ] [ ]