بنی آدم...

 

دروغ چرا؟بگذارید اعتراف کنم. وقتی این عکس را گرفتم غمگین بودم. هوا بارانی بود. نشسته بودم پشت پنجره بیرون را نگاه میکردم. دردم درد مربوط به خودم نبود.داشتم به سالهای نو جوانی ام فکر میکردم. به شیرین ترین دوستم "شهلا".با آن چشمان سبز زیبایش. به دوستم.به هم نیمکتی ام.به همدلم.
به سالهای بعدش که یک ماه پیش بود .به عکس دخترکش که برایمان فرستاد،به زیبایی و معصومیت مادرش.به ذوق کردن های خودم.
امشب سومین شبی ست که خوابم نمیبرد. فکر دردانه ی شهلا دیوانه ام میکند.دکترها جوابش کرده اند.با این همه پیشرفت توی علم پزشکی،جوابش کرده اند.
من پشت پنجره نشسته ام.دارم باران را میشمارم..خنده های "رستا"را. وضعیت شهلا را که نوشته لبخند شیرینت را ازمن نگیر. نشستن های ان روزهایمان توی حیاط مدرسه زیر باران را میشمارم..قطره های اشک خودم روی بالش را.بی تابی های این سه شب را.
دارم حرفهای سمانه را مرور میکنم که میگوید خواب به چشمان شهلا نمی اید.خواب سپیده را مرور میکنم که میگوید یک نفر زنگ زد و گفت دختر شهلا شفا گرفته است.
خودم را مرور میکنم که بعد از دوش اب گرم روبروی آینه ایستاده م و شانه ی چپم را با شالی میبندم که دردش تسکین پیدا کند.و دارم فکر میکنم که چه کرده ام که این همه شانه ی چپم درد میکند؟و یادم بیاید سر سوزنی از غصه ی شهلا را دارم میخورم.


پ.ن: لطفا برای رخ دادن معجزه دعا کنید. سخت محتاجیم

پ.ن2: عکس ضمیمه نیست!

[ پنجشنبه ششم آذر 1393 ] [ 11:31 ] [ دختر شیرازی ] [ ]
کودکی

 

از جمعه صبح تب کرده بود. تب که میکنه انقد مظلوم میشه که نگو. منم دلم بیشتر براش پر میزنه. بی قراره. هی میاد تو بغل من و میخوابه. خوابش میبره از تب. جمعه شب دیگه حالش خوبه تقریبا. تبش کم شده. تو تخت خوابیده منم کنارشم. داریم حرف میزنیم و میخندیم. یه چیزی میگم خیلی میخنده. بعد حرف دو روز پیشمو تکرار میکنه و میخنده.بعدم هی میگه تو خیلی باحالی و بیشتر میخنده. خوشحالم که بهتر شده. و خوشحالم که کنارش هستم. و خوشحال تر که این طور قهقهه میزنه. یاد بچگی های خودم می افتم. بهش میگم جوجه تو از بچگیت راضی هستی؟ میگه آره! مخصوصا که یه خُلی مثه تو باشه هی منو بخندونه!!!( در همین حین دستشو میندازه دور گردنم) میگم یه کم فک کن ببین چیزی تو بچگیت بوده که اذیتت کنه؟ ینی وقتی بهش فک میکنی ناراحت بشی؟ یه کم فک میکنه و میگه: آره.یه روز سالاد درست کردم(عاشق این کار بود) و بعد خوابم برد.بیدار که شدم دیدم مامان سالادمو خورده بعد کلی گریه کردم و جیغ زدم! الان خیلی پشیمونم!! (یهو بغض میکنه میگه برو به مامان بگو بیاد بغلش کنم!)  میخندم میگم نه خنگول! منظورم اینه که ما تاحالا اذیتت کردیم؟ بازم فک میکنه میگه وقتی داشتیم "داکی" رو خاک میکردیم تو میخندیدی من ناراحت شدم!!( داکی اردک فقیدشه) میگم خب دایی حامد یه حرفایی میزد که تو رو بخندونه که گریه نکنی. خب خیلی خنده دار بود! مثلا بعد از اینکه چال کند واسه داکی و داکی رو با احترام (به خواست جوجه با احترام) به خاک سپرد تو گوشش تلقین گفت!! بعدشم که خاک ریخت روش نشست براش فاتحه خوندن! بعدم گفت جوجه ناراحت نباش خدا رحمتش کنه ایشالا بقای عمر خودت! بعدم گفت تازه خوش به سعادتش زیر درخت گردو هم خاکشه! پدربزرگ منم زیر درخت گردو خاکشه! بعدم گفت خب با اجازه اگه کاری ندارین یه دو سه نفر دیگه هم مُردن من باید برم قبر بکنم!! خب همه ی این حرفا خیلی منو خندوند. ولی جوجه اون موقع عزادار داکی بود و نخندید. به جاش جمعه شب یه دل سیر با مرور حرفاش خندید.

 به بچگی های خودم فک میکنم. به دوران بچگی کلن. بهترین و شیرین ترین دورانی که یاد میگیری انسان باشی. که بعدا که بزرگ شدی پر نباشی از عقده و حقارت و ترس.

کاش بچگیم یه همراه داشتم. مثه اینی که الان جوجه داره. به خداوندی خدا دلم نمیاد یه لحظه هم تنهاش بذارم. همه ی برنامه  ی زندگیم با جوجه هماهنگه.

این جمله ها رو زیاد میشنوم همیشه: " خدا شانس بده! کاش ما هم از این آجی ها داشتیم!" " خدا حفظ کنه آجی رو" "خوش بحالت"

من لذت میبرم از عشقم به جوجه و اونم شکرگزار این همه توجه هست. مثلا همش آویزونه به لپم! در حال ماچ کردن و کشیدن! همش داره منو پینجیر میگیره و میچلونه و میبوسه بعدم میگه خب ببخشید کتک خورت ملسه!!همیشه با همه ی بچگیش یادآور خوبی هایی که بهش کردم هست و همین خوشحالم میکنه.

یادمه یه روز داشت لپمو میکشید و ماچ میکرد. داشتم میگفتم آی! خب نکن بابا! اونم میخندید و تکرارش میکرد. یهو مولی گفت چه لوسهههه....بیا منو ماچ کن خاله...مامانو ماچ کن! بعد زری یه نیگاهی انداخت بهمون گفت نمیکنه! این خیلی خسیسه! فقط آجی رو ماچ میکنه!! بعد با اشاره ی چشم و ابرو بهش فهموندم که برو مامان رو ماچ کن. اونم رفت یه ماچ هول هولکی کرد و برگشت تو بغل خودم و حالا نخند و کی بخند....

فک کنم چون خودم تنهایی بچگی رو کشیدم دوس ندارم جوجه تنها باشه. همیشه تو همه ی مراحل همراهیش میکنم.

یه روز رفته بودیم زیتون. گفت سیب زمینی تنوری. خریدیم و یهو موقع خوردن گفت من دلم هات داگ میخواد. بی معطلی رفتم و براش یه هات داگ خریدم. بعد زری گفت خوش بحالت! چقد آجی هواتو داره! کاش منم یه آجی داشتم که هوامو داشت. گفتم دلم نمیخواد جوجه تنها باشه. بچه همراه میخواد. یه آدم بزرگ که باهاش بچگی کنه. زری سرشو به نشونه ی درسته تکون میده. میگم من خودم تو بچگیم خیلی تنها بودم. تو ادای کلمه ی بودم بغض میاد تو گلوم و م آخرش به زور ادا میشه.

ولش کن اصن! چه اهمیتی داره بچگیم داغون بوده نوجوونیم هم از اون بدتر و جوونیم هم ...!!

مهم جوجه ست. خدا کنه جوجه رو درست و اصولی آشنا کنم با زندگی. بهش یاد بدم چجوری زندگی کنه بچه م

[ یکشنبه دوم آذر 1393 ] [ 10:17 ] [ دختر شیرازی ] [ ]
نفس :)

 

جوجه رو گذاشتیم کلاس و داشتیم میرفتیم خونه خواهری که تو خیابون برخوردیم به یه کالسکه و مامانش!  نفس کوچولو بود همراه مامانش. انقد هول کرده بودم که نمیدونستم چیکار کنم!! هرچند با مامانش خیلی خیلی قبل تر  از تولد نفس دوست بودم؛ ولی حالا نفس رو که میبینم خودمم یادم میره چه برسه به مامانش!

 یه روبوسی هول هولکی با مامانه کردم و نفسک که تازه متوجه ما شده بود با اون دندونای موشی شروع کرد خندیدن! بغلش کردم و از کالسکه آورمش بیرون. مثه اونایی که باورشون نمیشه هی نیگامون میکرد و یهویی ذوق میکرد!! بهش میگفتم مامان کو؟ اشاره میکرد به مامانش و بلافاصله دستشو میزد به سینه ش چند بار!!( هر وقت میگن مامان کو و به مامانش اشاره میکنه مامانه از ذوق هی میکوبه به سینه ش میگه الهی قربونت برم اینم یاد گرفته)

بعدم پیشی دیده بود اگه بدونین چیکار میکرد! انگشت کوچولوشو میگرفت طرف پیشی بعدم دستشو میزد به سینه ش!!

یه کم حرف زدیم و خندیدیم که زری گفت بریم دیگه کم کم. مامانه هم گفت من هم باید برم خونه مامانم کار دارم. خونه مامانش یه چهار راه بالاتر بود. حالا جیغ نفس شروع شد!! از بغلم پایین نمیومد!! الهیییییییی...میذاشتمش تو کالسکه جیغ میزد آویزون میشد بهم!!بغلش میکردم میخندید!! آی کیف داشت! مامانه میخواست حواسشو پرت کنه منو نبینه بدتر جیغ میزد!! خلاصه راه افتادیم سمت خونه مادربزرگش که وسط راه گولش بزنیم و در بریم. هی نیگام میکرد بعدم چک میکرد ببینه زری هم هست هنوز یا نه!! گذاشتمش تو کالسکه گفتم خودم میبرم نفس رو. نشست آروم ولی هی نیگام میکرد و میخندید شیطونک

یه چند قدم که رفتیم حواسش پرت شد به پیشی و مامانش گفت حالا تو برو کنار قایم شو تا من ببرمش دیگه. رفتم عقب پشت سر زری و مامانش قایم شده که منو نبینه یهویی متوجه شد و قشنگ 90 درجه خم شده بود بیرون از کالسکه ش که منو ببینه!!! ینی دلمو گرفته بودم میخندیدم!!! دوباره منو چسبید و بغلم شد. به مامانش گفتم نگران نباش ما میایم تا خونه مادر بزرگش. مامانه بغلش کرد خودش فک کرد دردش بغل بودنه که یهویی شروع کرد گریه کردن و جیغ زدن و دستشو دراز کرده بود طرف من

تو بغلم هی با مامانش بای بای میکرد و میخندید پدسوخته!! دوباره گذاشتمش تو کالسکه کیفمو چسبیده بود در نرم. بازم بغلش کردم تا خونه ی مامان بزرگش و اونجا که صدای خاله ش رو از آیفون شنید دیگه راضی شد بره بالا!!

انقققققد شیرینه این بچه که نگوووووو

کلی حالمو خوب کرد

[ یکشنبه بیست و پنجم آبان 1393 ] [ 13:3 ] [ دختر شیرازی ] [ ]
مذکر یا مونث! مساله اینست!

 

یکی دو روز حالم بده بد بود. ینی همچین که زیر چشام گود افتاده بود عین زامبی ها و رنگمم پریده بود و موقع راه رفتن سرم گیج میرفت و تلوتلو میخوردم!

هر چی ام سعی کردم خودمو عادی جلوه بدم سرکار؛ به محض ورودم همه گفتن هعععع!! این چه قیافه ایه! چت شده؟؟؟ منم دقیقا حسم این بود که دل و روده م داره میاد بالا. با یه لبخند زور زورکی کمرنگ گفتم هیچی! حالم خوش نیست. و دیگه کسی نپرسید چرا. از وجناتم معلوم بود نباید بپرسن.

آقای همکار شماره 2 اومد رسید و انقد جالب تعجب کرد از حالم! روز بعدش هم که بد بودم باز دیدمش.

دیروز یه مقدار حالم بهتر بود. لااقل restless نبودم. آقای همکار شماره 2 از در وارد شد.سرم پایین بود.یواشکی اومد از پشت سرم رد شد تا رسید اون ور میز.حواسم بود چه محتاط قدم برمیداره. بعد رسید این ور میز. سرمو آوردم بالا و با لبخند بهش سلام کردم. انقدر خوشحال شده بود حالم بهتره که نگو! یه لحظه حس کردم ازم میترسیده وقتی اونجوری بودم!!

من رابطه م  تقریبا با همه ی مونث های عالم خیلی خوبه. تا جایی که میدونم خیلی هم محبوبم براشون. ولی امان از مذکر ها!

همیشه فک میکنم تفکر قالبشون در مورد من اینه که: اییییییییش!! عجب دختر پرافاده ی غیر قابل تحملی!!

شاگردای پسر کوچولومو ولی دوس دارم. دیروز بهشون گفتم اگه اذیت کردین extra homework میدم بهتون. احسان اولیش بود که اسمش نوشته شد رو بورد.بعدم متین. بعدشم امیرحسین. تپلی شیطون دوست داشتنی! همچین چشماشو ناراحت گرفته بود و آروم شده بود که دلم خیلی براش سوخت. کلاس که تموم شد دو سه نفری از جمله امیر حسین مونده بودن تو کلاس. رفتم سراغش و تو گوشش شروع کردم حرف زدن. گفتم اگه حرفی بزنی به بچه ها خودت میدونی! جریمه ت میکنم بیشتر از الان! نمیخواد بنویسی جریمه ی امروز رو.ولی فقط امروز ارفاقه ها!! قیافش باز شد! گوشش رو گرفتم یواشکی گفتم قیافتو ناراحت بگیر بچه! نباید کسی بفهمه!! اونم وسط خنده ش اخم کرده بود مثلا! گوششو کشیدم بلند گفتم خلاصه حواست باشه گوشتو میکنم دفه ی بعد!! بعدم بزغاله با تیریپ خسته ی ناراحت مثلا گفت اوکی تیچر! بای! و رفت پایین!

 

[ چهارشنبه بیست و یکم آبان 1393 ] [ 15:11 ] [ دختر شیرازی ] [ ]
بفرمایید کیک!

 

رفتم آژانس بگیرم. تو دفتر تجمع گسترده ای از مردای راننده بود. بوی مرد و رانندگی با هم میومد داشت حالم بد میشد! به منشی گفتم من مشترک کانونم لطفا یه سرویس. یه پلاستیک کیک رو میز بود. تو حال و هوای خودم بودم که یه مردی اومد جلو و یه کیک از کیسه برداشت و کیسه رو گرفت رو به من و گفت بفرمایید. گفتم ممنون. دوباره گفت بفرمایید. ایندفه خواستم نگاش نکنم سرمو تا نیمه برگردوندم اینور گفتم نه خیلی ممنون. یه سکوتی شد آقاهه دوباره گفت بفرمایین ایندفه عصبی نیگاش کردم که دیدم بقیه خندشون گرفته!! مرده زودی گفت کیک میل ندارین؟ گفتم نخیر!! دیگه همه داشتن میخندیدن گفت پس بفرمایین من رانندم!!!

 

+ هر هر هر! اسکل شدن من خنده داره آیا؟؟

 

++ دیشب دلم میخواست وقتی خوابیدم دیگه بیدار نشم. ولی شدم!

 

+++ ینی دیگه از هییییییییییییچ بنی بشری تو این دنیا من توقع چیزی رو ندارم.

 

++++ تنهای تنهای تنهای تنها...

[ دوشنبه نوزدهم آبان 1393 ] [ 12:2 ] [ دختر شیرازی ] [ ]