1.تراژدی 2.کمدی 3.درام :)

 

1. شرط دوست داشتن خودت اینه که غرور داشته باشی تو وجودت. ولی فقط لحظه ای استفاده ش کنی که ببینی داری بی ارزش میشی. هم واسه خودت هم دیگران. من صبورانه پیش میرم ولی وقتی صبرم تموم شد(مثلا بعد از سه سال!) یه دفه تصمیم میگیرم همه چیز رو رها کنم. بعد از سال ها یهویی مثلا یه پیج میبینم دو نفره. بعد دلم تنگ میشه. هی میگم میشد مثلا ما هم الان دو نفره باشیم. بعد هی مدام میگم وقتی کسی لیاقت عشق و دوست داشتنت رو نداره و میخواد که نباشی دیگه "هیچ حقی" نداره ببینه هنوز دوسش داری یا نه! و تو خیالم دوس دارم بدونم وقتی قراره با نفر بعدی راجع به من صحبت کنه چی میگه؟ میگه خیلی مهربون بود ولی یهویی بد شد! درست مثل تعریفی که من از "م" شنیدم ازش. و همش فک میکردم چرا دختری که انقد خوب بوده بد باید بشه یهویی؟ ینی ته دلم حس بدی به "م" نداشتم. میفهمیدم یه جای کار میلنگه. خلاصه دلم میخواد اون دختری که قراره این حرفو راجع به من بشنوه رو ببینم و بگم از قول من جفت پا برو تو حلق طرف! همچنان تو خوابامم قهرم باهاش. شاید اردیبهشت شیراز باعث شده دلم تنگ شه...

2. خواستیم بریم خونه خواهری. زنگ زدم به آژانس. آقاهه گفت یه کم طول میکشه. بعد گفت اگه عجله دارید تا خودم بیام برسونمتون. منم گفتم عجله داریم بله! بعد گفت چند نفرید جسارتن؟ گفتم سه نفر. گفت آخه ماشین پی کی هست. گفتم مساله ای نیست. حالا ما حاضر شدیم رفتیم پایین بلوک. یهو یه چیزی مثه میگ میگ با سرعت رد شد به زری گفتم پی کی بود؟! تا اومد جواب بده یارو دنده عقب گرفت برگشت! یک عدد آقای گنده منده تو یه پی کی! یهو در ماشینو باز کرد گفت خانم فلانی؟ گفتیم بله! و رفتیم که سوار شیم. در سمت چپ فقط باز میشد. سوار ماشین که شدیم تازه فهمیدم که چرا تعدادمون رو پرسید!! انقد آقاهه گنده بود که نصفش هم کشیده شده بود عقب ماشین! و به شدت بوی مرد میداد حالا من دنبال دستگیره ی شیشه میگردم که میبینم زری و جوجه دارن خفه میشن!! ماشین کلن تودوزی نداشت!! تو قفل درها هم یکی یه دونه پیچ گوشتی گذاشته بود. دستگیره ی شیشه رو پیدا کردم حالا هر چی میچرخونم میبینم هرز شده هی میچرخه شیشه هم پایین نمیاد!!! جوجه تقریبن سیاه شده بود زری هم غش کرده بود از خنده آخه دقیقن پشت سر راننده بود و داشت پرس میشد به صندلیش!! خلاصه پی کی مذکور راه افتاد قارقارقارقار!!! رسیدیم به در اولی دیدیم بسته ست!! آقاهه دست گذاشته بود رو بوق!! اون طفلکی ها هم داشتن سیمان میکردن اون جلو رو و هی بهش میگفتن از اون یکی در برو!! این آقاهه هم با شیشه های بسته هی از فاصله ی 2 کیلومتری داد میزد میگفت درو چرا بستین آخه؟؟ اون طفلکی ها هم هول شده بودن یکیشون وسط دسته های فرغونشون خورد زمین و فرغونه هم برگشت روش!! آقاهه به زور دنده عوض کرد و دور زد و رفتیم سمت در دومی. به نگهبانی که رسیدیم آرتیستی در ماشین رو باز کرد و به زور دو تا دونه شکلات از جیبش در آورد گذاشت تو دست نگهبان. بعدم گفت چرا درو بستین؟؟ اونم داشت توضیح میداد که دارن تعمیرات میکنن. آقاهه با یه غرور خاصی گفت آره...منم یه دادی زدم یکیشون ترسید بدجوری خورد زمین!! و در حین جواب دادن نگهبان باز قارقارقار به راه افتاد!!! ینی من کلیه م هم از خنده درد گرفته بود!! به هزار زور و بدبختی داشتیم میرفتیم که این آقاهه لج میکرد میرفت وسط خیابون و نمیذاشت کسی سبقت بگیره!!! یه پرشیا هم اومد و با لایی کشیدن ازش جلو زد!! بعد یهویی گفت مردک جان بقیه رو هم به خطر میندازه!! گفتیم چی؟؟ گفت دیدین این پرشیا رو؟ لایی کشید؟؟ گفتیم بله بله...خیلی آدمای بی ملاحظه ای هستن! والا میترسیدیم بگیم خب چرا از  تو راه نمیری کنار درو باز کنه پرتمون کنه وسط خیابون!!

خلاصه به مقصد رسوند ما رو و موقع پیاده شده باید از در سالمش که روبروی خیابون بود پیاده میشدیم! کلی هم خیابون شلوغ بود! بعد از کلی وقت که منتظر بودیم خلوت شه و درو با کنیم گفت اگه اذیت میشین تا پیاده شم اون درو باز کنم براتون!! ینی ما : گفتم نه مرسی! ترسیدم پیاده شه خیابونم بند بیاره بنده خدا!! به زور پیاده شدیم و رفتیم!! اصن یه وعضی!

 

3. شیرین ترین قسمت زندگی اینه که نفسک تو بغل مژگان وارد میشه و همینطور با اخم به اطرافیانش که دارن نازش میکنن نگاه میکنه! یواش میرم جلو و نگاش میکنم. یهو یه جیییییییییییغ بلند خوشحالی میزنه و میپره تو بغلم و دستشو حلقه میکنه دور گردنم و فشار میده!!! مژگان میگه چه لوووووس!! و مامان نفسک میگه بچه م فاطمه رو که میبینه منو هم تحویل نمیگیره دیگه!!! خنده دارش هم اینه که پشت سرم گریه میکنه کره بز انقد خوشم میاد از دنیای بچه ها. بی غل و غش. قشنگ تمام عشقی که بهش دارم رو بهم برمیگردونه.مامانش علی رو بغل کرده بود نفسک اومده بود هی نگاه میکرد بهش فقط. و به لپش دست میزد. یه لحظه علی کوچولو رو بغل کرده بودم نفسک هم یه جای دیگه بود! بعد از دور دید و شروع کرد به دویدن!! اومد و علی رو زد کنار و نشست تو بغلم!!! آآآی مامانش تعجب کرده بود!! میگفت به من حساس نیست اما رو تو خیلی حساسه!! به من میگه بیا بچتو بغل کن نفسک بچه ی توئه نه من!!! بعدم با باباش رفته بود پیش عمو دکتر و وقتی برگشت فوری پرید تو بغلم و گفت دُدُر! و اشاره میکرد به چشمش!! ینی رفتم پیش دکتر و گریه کردم!! ینی عاششششششقشم.....خیلی حس خوبه بچه م

[ دوشنبه چهاردهم اردیبهشت ۱۳۹۴ ] [ 15:2 ] [ دختر شیرازی ] [ ]
اولین ِ94

سلام به همه ی عزیزان. مثلا سال نوتون مبارک :)

امروز 28 فروردین 94 و من با آرامشی که این دفعه بیشتر طول کشیده اومدم اینجا بنویسم. نمیدونم تاثیر چی هست دقیقا؛ دعای خیر بقیه، تلاش خودم، گذشت زمان یا داروی هومیوپاتی که انقد آرومم این روزا. الان فک میکنین یه فردین صفتی اومده سایشو انداخته بالاسرم (ترجیحا شکل اون آرتیسته که تو بیمارستان حاشیه هست  O.o) و من به همین دلیله که آرومم! اما نخیر! سخت در اشتباهید! خداروشکر برگشتم به آرامش همیشگی. میخوام بگم چه لذتی داره چیزی تو رو یاد خاطرات نندازه. نه آهنگ نه آدما نه شباهت های قیافه ای و حتا اسمی. تمام روزهای عید به خوشی و خنده گذشت. نه منتظر بودم و نه دلگیر. شاد شاد. در کنار آدم هایی که دوسشون داشتم. از لحظه لحظه ش لذت بردم. میخوام بگم خیلی شیرینه که سیزده بدر پیاده زدیم به راه به سمت باغ. عکس های دو نفری با مریم و حرف های خوب. بهش گفتم توی زندگی هیچی به اندازه ی این بهت انرژی نمیده که به بقیه توجه کنی و از زیباییهاشون تعریف کنی. و بعد هم همین کارو با مریم کردم. باهام موافق بود و کلی انرژِی مثبت برگشت سمت خودم. از ناهار دور همی توی آفتاب که نگو! بعدم لم دادن کنار مولی و مری و هرهر خندیدن و خندیدن! آش رشته ی آتیشی خوشمزه با چاشنی شوخی و خنده و بی هیچ دغدغه ای. تمام لحظه ها متعلق به خود خودم بودن. نور خالص. از اینکه دور هم هستیم، از اینکه هر گوشه نگاه میکنم یکی از عزیزانم ایستادن با حال خوب لذت میبرم. از وسطی بازی کردنمون که جمعا چهار نفر توپ زن هستن و بقیه وسط(!!) از خسته شدن ها از دویدن ها و جیغ زدن ها و مسخره بازی ها و خنده های از ته دل....از آسمون از غروب آفتاب...از پسر کوچولوی ندا با اون اداهای بامزش، ازاتحادمون برای موندن بیشتر، از ضرب زدن های علی و همخونی ماها باهاش توآهنگ شب به گلستان تنها.... میخوام بگم خدایا شکرت که رها شدم. شکرت که دیگه غصه تو دلم نیست. دیگه چیزی حالم رو بهم نمیریزه...

 

جوجه داره تمرین فارسی حل میکنه میگه هم خانواده ی ایمان چی میشه؟؟ میگم فک کن خب...میگه اومممم...زایمان؟؟ 

و این روزها قوی ترین حس برامون نفسک هستش با اون قیافه ی وروجکش! اون روز حتا یه لحظه هم پیش مامانش نموند و تمام وقتش رو با من و جوجه گذروند و خندید بزغاله! ینی همه چیز قابل درک و دریافت بود برامون که انقد مارو دوس داره و بهونه ی مامانش رو نمیگیره ولی دقیقا اون لحظه ای که دکمه ی مانتومو باز کرد و گفت بَ بَ ( ینی شیر!!) رو هیچ رقمه هضم نمیکردم!! وسط قهقهه های من با اون چشا و لبای بامزش متعجبانه نگاهم میکرد که بهش گفتم خاله ای!! فقط مامان ب ب داره!! من ندارم که!! و شروع کرد همونطور باحال خندیدن و خودشو لوس کردن!!

عااااااااااااااااااااااااشقشم ینی. نفسه :)

سال دیگه نی نی مولی رو بغل خواهیم گرفت! خدای من! چه حس زیبایی :)

روزها و لحظه هاتون قشنگ.

[ جمعه بیست و هشتم فروردین ۱۳۹۴ ] [ 11:40 ] [ دختر شیرازی ] [ ]
سال های سال

 

صدای رعد و برق وحشتناکی از خواب بیدارم کرد. داشتم خواب میدیدم زری باهام بد شده. انقد گریه کردم و خودمو زدم که نگو  وسط ترس پاشدم پتومو بردارم برم پیش زری بعد فک میکردم نباید برم چون اون باهام بد بوده!! ترس غلبه کرد و رفتم پیشش. میدونست میام پیشش. گفت بیا اینجا بخواب. رفتم خوابیدم ولی دیگه خوابم نبرد. یه کم بعد نگران علی شدم. رفتم تو هال و بهش زنگ زدم.از صدام ترسید فک کرد چیزی شده.گفتم کجایی؟ بارون میاد خیلی! گفت آره نگران نباش من سرکارم. خیالم راحت شد باز برگشتم پیش زری. بیدار بود. گفت به کی زنگ زدی؟ گفتم علی. گفت چرا؟ چیکارش داشتی؟ گفتم دلم شور میزد گفتم بارون میاد...

بعد گفتم چرا دیشب انقد بد بودی باهام؟!! گفت من؟ با غصه گفتم آره! کلی گریه کردم و زدم تو سر خودم!! خنده ش گرفت دستمو گرفت بوسید گفت لعنت بر شیطون! 

پاشدم املت با قارچ درست کردم. سر میز جوجه گفت چرا باهام درست حرف نمیزنی خب؟ ( کلی بداخلاقی و گریه کرده بود ازش دلخور بودم) . زری گفت چیکار کنه؟ گفت مثه همیشه نیست باهام. نمیگه نمیخنده بازی نمیکنه. حرفی نزدم. گفت خب ببخشید من عصبانی بودم حالمم خوب نبود. اومدم تو هال دیدم بابا نیست گریه م گرفت. 

در جواب حرفش گفتم: منم یه عمره بابام نیست ولی بداخلاقی نمیکنم!!

یه سکوت وحشتناکی برقرار شد.نوار  "پریسا"  گذاشته بودیم تو ضبط داشت میخوند که یهو دو تا قطره اشک از چشای جوجه اومد پایین. گفتم صبحونتو بخور زودی. کار داریم. یهو گفت خیلی دلم سوخت آجی... قربونت برم...زری مثه همیشه در نقش کوه گفت جوجه مامان چرا دلت سوخت؟؟ بابای تو بابای اونم هست. آجی حرف زیاد میزنه. و من داشتم فک میکردم بهتر و بیشتر از بابای من هم هست.  شاید زری به این فک کرد که چه سخته بچه بیدار بشه و ببینه باباش نیست. شاید فک کرد من چقد دلم لرزیده که صبح زود زنگ زدم به علی. با عجله پاشد از سر میز و رفت تو آشپزخونه. صداش زدم جواب نداد. فهمیدم داره گریه میکنه. یه ده دقیقه شاید، اصلا نمیتونست خودشو کنترل کنه...

زری همیشه کوه و پشتیبان هر سه ی ما بوده. وقتی کم میاره ینی خیلی بد...وقتی احساساتش فوران میکنه و میشه اشک ینی خیلی بد...

اون موقع بود که فهمیدم دل خودم نباید بگیره الان. پاشدم تو سی دی های علی آغاسی رو پیدا کردم و لب کارونش رو گذاشتم و شروع کردم بشکن زدن و رقصیدن...دو دقیقه بعد زری با چشای خیس از اشک از تو آشپزخونه سر کشید نگاهم کرد و یه لبخند زد...

امروز رو من عادی کردم براشون. کلی گفتم و خندیدم و خندوندمشون. اخبار که میگفت پنج شنبه ی آخر سال یادی از درگذشته ها کنیم دلم گرفت...حسابی...

دوستای خوبم؛ سال نوتون پیشاپیش مبارک. هر جا هستید، در هر کسوتی با همه مهربان باشید مخصوصا خانواده ی عزیزی که کنارتان هستند. باور کنید آدم ها ظرفیت های عجیب و غیر قابل باوری دارند. همه _حتی بی منطق ترین مردمان هم _ ظرفیت "سبز بودن" را دارند.

خانواده تان سبز

عیدتان نوروز

ظریفتان مصور

 

[ پنجشنبه بیست و هشتم اسفند ۱۳۹۳ ] [ 11:46 ] [ دختر شیرازی ] [ ]
اراجیف!
 

یک سری خواب های جالب انگیز ناک در دایره ی مغز من اتفاق میفته که اگه نمونه ش رو تعریف کنم همتون چپ میشید از خنده.

دیشب شام نخوردم. میل نداشتم. راستش چند روزه خوب غذا نمیخورم. اشتها ندارم. در نتیجه اکثر مواقع معده م سنگین نیست که بگیم خواب اراجیف از معده ی سنگینه!

دیشب خواب میدیدم هی میرم محضر که نوبت بگیرم عقد کنم   بعد خودم نمیدونستم با کی!! یارو محضر داره هم هی میگفت الان وقت ندارم و برو تو این ساعت و تاریخ بیا. بعد همین طور تو این فکر بودم که طرف کیه آخه؟؟ چرا من نمیدونم میخوام زن کی بشم؟؟ و یه دفه شکست عشقیم ظاهر شد جلوم و گفت تو کجایی آخه؟ چرا نمیای سمت من؟؟ و من با قهر در حالیکه بهش نگاه نمیکردم گفتم چی میگی تو؟ بیام سمتت که چی؟ بعد یهو دفترشو باز کرد شروع کرد شعراشو برام خوندن. تو خوابم کلافه بودم. دوست داشتم بهش بگم لعنتی تو حتا یه ذره هم تلاش نکردی بیای سمت من، بعد من باز بیام سمتت؟بعد اون انگار شنید فکرمو گفت پس این دفتر چیه؟؟ این شعرا رو واسه تو گفتم من! من خیلی ناراحتم! بیا و آشتی کن با من! بعد یهو دیدم تو کاغذی که محضر داده دستم اسم اونم هست بعد فک کنم من باهاش آشتی کردم چون با هم هی میرفتیم محضر و باز میگفت الان سرم شلوغه برو بعدا بیا!! یه سه چهار بار رفتیم و دفعه ی آخر محضر داره گفت خب شما بزرگتراتون کجا هستن؟؟ و آخرشم عقدمون نکرد

 

شاعر فرموده:

تو که با مو سر یاری نداری

چرا هر نیمه شو آیی به خوابم؟

 

نیا بابا جان، نیا آقای محترم، نیا جناب!

[ پنجشنبه بیست و یکم اسفند ۱۳۹۳ ] [ 12:20 ] [ دختر شیرازی ] [ ]
This wonderful night!
 

This is one of my best nights in my life

 

[ جمعه پانزدهم اسفند ۱۳۹۳ ] [ 19:52 ] [ دختر شیرازی ] [ ]