ما در تلگرام!
 

دختر شیرازی در تلگرام ساخته شد.

telegram.me/dokhtarshirazi

گه گاهی کوتاه مینویسم اونجا.

اونایی که دوس دارن بخوننم بیان.خوشحال میشم.

[ شنبه بیست و یکم آذر ۱۳۹۴ ] [ 21:3 ] [ دختر شیرازی ] [ ]
خسته شدم بابا!

 

واقعا نمیدونم چی هست که منو اذیت میکنه.10 روز ناراحتم و فکر میکنم با هیچ کس جز اون خوشحال نیستم. 1 روز خوشحالم و میگم مهم نیست نبودنش. یک شب دوباره میاد تو خوابم و همه چیز بهم میریزه!

نیا...جان من نیا...

تو که با ما سر یاری نداری

چرا واقعا هر نیمه شب آیی به خوابم؟!

و چرا تو خواب همه چیز خوبه؟ چرا تو مهربونی؟ چرا با هم خوب و عالی هستیم؟ چرا کلید خونه ی تو دست من بود دیشب؟ چرا حالم انقد خوب بود؟ و چرا امروز غمگینم؟

واقعا نمیفهمم تویی که عذابم میدی یا خودمم که برای خودم غولی ساختم از تو و خودم رو عذاب میکنم!

 

با دیدن کیک قلبی تولد زینب، مرجان میگفت چه خوش سلیقه و رمانتیکی! خوش به حال شوهرت! عشق میکنه باهات!

و من خالی از هر حسی بودم.

خداوندا...معجزه ای....لطفا!

[ سه شنبه دهم آذر ۱۳۹۴ ] [ 14:49 ] [ دختر شیرازی ] [ ]
شاگردان من

 

همه از تغییر عقیده ی من در مورد پسر یا دختر بودن بچه تعجب میکردن. اولا پسر دوست داشتم و بعدن ها دختر! بعدش فهمیدم یه دلیلش سر و کله زدن با پسرها و دخترهام سر کلاسه. سر کلاس دخترهام همش داریم میخندیم و خوشحالیم. سر کلاس پسر هام نهایتا یکی دوتاشون ملوسن. و یکی دوتا بیش فعال هم توشون پیدا میشه که اعصابم رو به فنا بدن! این ترم عاشق آرمین هستم عاشق شخصیت و وقارش. هوش و استعدادش. تیپ دختر کشش و قیافه ی با نمکش! همش میگم خدایا اگه قراره من پسر داشته باشم مثه آرمین باشه لطفا!

دخترها...دخترها گل گلابند...امروز یکیشون نقاشیم رو کشیده. آخر کلاس بهش میگم

Sophia,thanks for ur beautiful painting

خوشحال میشه و میگه

Thank you

پنج شش قدم دور شده از در کلاس برمیگرده با خنده میگه

you're welcome teacher!

عاااااااااااااااااااااااااااااااااشق کارمم

[ چهارشنبه ششم آبان ۱۳۹۴ ] [ 23:48 ] [ دختر شیرازی ] [ ]
رویا فقط تو بودی...

 

دقیقا یادم نمیاد از کی پاییز دلتنگم میکنه. شاید قبل از تو. ولی من فقط یادم میاد تو که سر و کله ت پیدا شد پاییز ها برام یه جور جالبی خاص شد. یه حس جدید. مثلا بگم اول آشنایی؟ نمی دونم. یه جور هیجان انگیز بالاخره. بعد از تو هم همش تبدیل شد به دلتنگی. تو یه پست قبل تر ها گفته بودم قول نمیدم فراموش کنم کامل و دیگه یادم نیای. خب نباید هم توقع زیادی از خودم داشته باشم. تو جزیی از من بودی.

تمام دیروز دلتنگ بودم. خیلی خیلی زیاد. حس و حال اون وقت ها رو داشتم و وضعیت کنونی منو به دلتنگی عمیقی فرو برده بود.اونقدر که مثلا داشتم خر میشدم ازش خبر بگیرم! جواب sms های مولی رو که میدادم فهمید حالم خوب نیست، پرسید چرا؟ و من گفتم دلتنگ شدم! اون گفت نشونه ی خوبیه. انگار احساساتت برگشتن! دیگه از سردی و بی روحی درومدی. و من فکر میکردم پس چرا نمیتونم کسی رو بپذیرم هنوز؟

و دیشب در کمال ناباوری اومد تو خوابم! من و زری میخواستیم بریم یه جایی. تاکسی گرفتیم و هر دو نشستیم عقب. یهو راننده پرسید "کجا پیاده میشید؟" صدا...صدا....صدا....گوش کردم، صدای خودش بود! تمام سلول های بدنم از شوق برانگیخته شده بودن. نگاه کردم. تو آیینه میدیدمش. چشماش و لبخندش رو به من بود. مثل اون وقت ها عمیق نگاهم میکرد. مهربون بود.لبخند میزد.

 

حس ها رو آدم فراموش نمیکنه. آدم هایی که دوست داشته رو هم. نمیگم کاش فلان شده بود و بهمان شده بود. نمیگم کاش زمان بر میگشت عقب. هیچی نمیگم. فقط دلتنگم...

 

[ سه شنبه چهاردهم مهر ۱۳۹۴ ] [ 10:3 ] [ دختر شیرازی ] [ ]
قسمت های شیرین زندگی
 

نفسک حرف میزنه. یه ریز ها! وقتایی که خوشحاله کله ی آدم رو میخوره!! اون روز رفتم خونه مامان بزرگش دنبالش که ببرمش خونه خوش بگذرونیم.اول که نمیدونستم طبقه چند هستن و یادم رفت از طریق آیفون بپرسم. بعدم نمیدونم چی شد که بصورت دیفالت فکر کردم شش طبقه بیشتر ندارن!! نگو هفت طبقه بودن! رفتم شش دیدم نیست واحدشون برگشتم پنج دیدم نیست برگشتم شش دیدم نیست( و نمیدیدم که تو آسانسور دکمه ی 7 هم وجود داره!!!) یهو طبقه شش صدای نفسک رو شنیدم. یه طبقه رو با پله دویدم بالا دنبال صدا و دیدم با اون چشمای گردش واساده جلوی در و داره حرف میزنه. تا منو دید گل از گلش شکفت و اومد تو بغلم. بعدم شروع کرد: زهیه؟ من: کلاسه عزیزم

اون: زهیه کلاسه بییم دمبالش، بییم شوپری خیید کنیم!!
من: چی بخریم؟؟

اون: بشتنی آباتویی! (آب نبات چوبی!)

تو خیابون: جخ ثقیل سنگینه!! (با اشاره به یه جرثقیل)

بشتنی بشتنی

من: نه عسلک، بستنی نیست آب میوه ست

اون: بشتنی بشتنی.... و در حالیکه که داره سرم رو میچرخونه تند تند میگه عکسش عکسش!!

(بچه م راست میگفت...تبلیغ بستنی بود)

بعدم یه عاااااااااااااااااااااالمه از ته دل خندید...انقد که ما هم به خنده افتادیم.

دست کرده تو کیفم پول درآورده میگه پنش تومنی!!پنش تومنی!(واقعن پنج تومنی بود)

پول بده

من:واسه چی؟

اون: بییم شوپری خیید کنیم!!

آدامس برداشته میگم نه نه نه!!

انگشتشو گرفته کنار چشمش خودشو لوس میکنه میگه:عه کوشولو! عه ذیه!!

عاشق دورا ی جستجوگره

حِسِ اُطبی، نخ شه، اوتس؛ سوایپر؛ کوله پُستی؛ عار کلمه های مورد علاقش هستن و مدام داره داستانش رو برامون تعریف میکنه.

عاشق "سفلی" ه و مدام گوشیم رو میگیره میگه حوودم حوودم!( ینی خودش سلفی بگیره)

به مامانش قول داده دست تو آب نکنه. لم داده کنار حوض و مترصد فرصته که دستشو بزنه تو آب. میگم نانا، قول دادیا!!

اون: اول دادم! نیدا می تونم!

دو دقیقه بعد با عشوه و دلبری: یه کوشولو!! و سر انگشتش رو میزنه تو آب!

با ارزیابی موقعیت دوباره میگه: اول دادم! نیدا میتونم!

میخندم

دوباره میگه: یه کوشولو...سر انگشتش رو میزنه تو آب و قبل از عکس العمل من دستشو کلا میکنه تو آب میگه: یه بُزُزززززززززززُگ!!

برنا کوچولو داره میزنه رو دست من و میخنده. واضح و آشکار حسودی میکنه میگه: نه نه!! میگم باشه نفس، بیا تو بغلم بشین. بازم میگه نه.( دوست داره تو بغل مامانش باشه اون موقع) با حرکت دوباره برنا کوچولو اعتراض میکنه بلند: فادی نِهههههه (اسمم رو صدا میزنه) فادی نِهههههه. میگه من تو بغل مامانم باشم ولی تو به هیشکی جز من توجه نکن.

دارم واسه مامانش تعریف میکنم که پیتزا درست کردم مشغول بازیه میاد سمتمون میگه: به بهههه...حوشمَزَس!! دوس دارم!!

و خیلی نفس بازیهای دیگه که دل منو میبره

[ یکشنبه دوازدهم مهر ۱۳۹۴ ] [ 20:8 ] [ دختر شیرازی ] [ ]