X
تبلیغات
دختر شیرازی
عزیزم،نگران نشی ها !!!

دیریریریریرین (صدای زنگ مسیج)

مرد نوشته: سلام عزیزم، خوبی؟ بیدار شدی؟صبحت بخیر باشه.من یه کمی ناخوشم.دستم درد میکنه.البته نگران نشی ها، چیزی نیست، زمین خورده م.

راستش از پله های اداره افتادم پایین، تو نگران نشی ها، بعدش دیگه بیهوش شدم و خانم جهانپور منو که بیهوش بودم رسونده بیمارستان.الان یه کم نیمه هشیار شدم گفتم بهت مسیج بدم که نگرانم نشی یه وقت، کم کم دارم میرم تو کما، دکتر میگه احتمال خون ریزی مغزی هست، آرنج دست راستم و  چندتا از دنده هام شکسته. ولی تو نگران نشی ها!!

جواب زن : خانم جهانپور کیه؟؟؟

 

[ شنبه سی ام فروردین 1393 ] [ 10:43 ] [ دختر شیرازی ] [ ]
فرار از صحنه ی جرم!


جوجه و زری بعضی وقتا هر دوشون صبحی ان و وقتی بیدار میشدن قبلن من مصیبتی داشتم باهاشون که بابام جان! منِِِِِِ بدبخت خواااااااابم خب که شما دوتا هی سر و صدا میکنید و داد میزنید.بعدم یه روز منظقی نشستم گفتم به خدا هر دوتون حق الناس میکنید! من واقعن اذیت میشم! و هر دو متنبه و متوجه شدن و یه مدتی صبح بیدار شدنشون با سکوت همراه بود و من اذیت نمیشدم.

امروز،ساعت هفت صبح؛

من تو خواب نازم که یهو یه چیزی میگه شتللللقققققق....

سراسیمه میپرم و لحظه ی آخر زری رو میبینم که نیم خیز داره در میره از اتاقم! نگو اومده بوده چراغ خوابو تو اتاقم خاموش کنه دستش خورده بود به لیوان رو میزم و شتلقققققققق!!! انقد خنده م گرفت که خواب از سرم پرید! البته بعدش خودمو به زور خوابوندم دوباره!!

ظهر که زری برگشته بهش میگم راستی صبح چیکار کردی تو اتاق من؟؟ صدای چی بود؟ دیدم هرهرهر میخنده میگه هیچی!لیوانه افتاد! میگم خب چرا سینه خیز خارج شدی با اون سرعت؟؟؟ غش میکنه از خنده میگه میخواستم نفهمی منم!!

عاشقشم با این کاراش!

[ دوشنبه بیست و پنجم فروردین 1393 ] [ 23:19 ] [ دختر شیرازی ] [ ]
تسهیلات!

شبا که میخوام بخوابم گوشیمو فلایت مود میکنم میخوابم. میره تا فردا ساعت ده یازده! روز تولدم که بیدار شدم و گوشیمو روشن کردم تا رفتم دست و رومو بشورم و برگردم هزارتایی مسیج داشتم! یکیشون همراه اول بود که نوشته بود مشترک گرامی،سرکار خانم فلان فلان...تولدتان مبارک.هدیه ی ما به شما ۲۴ ساعت مکالمه رایگان درون شبکه خواهد بود.

ریلکس ریلکس چرخیدم واسه خودم و عصر فعالش کردم مکالمه ی رایگانو. بعدم مخاطبای گوشیمو یکی یکی چک کردم و به اوناییشون که میشد زنگ زدم و گفتم دلم براشون تنگ شده و به یادشون افتادم واسه همین زنگ زدم بهشون

بعدم زنگ زدم به مولی و ساعت ها با هم حرف میزدیم.

بعدش که قطع کردم همراه اول یه پیام فرستاد که: مشترک گرامی، خیلی بی شعور و بی جنبه ای! دیگه پشت گوشِتو دیدی مکالمه ی رایگان ما رو هم میبینی! تولدتم تو سرت بخوره! بای!

اصن یه وعضی!

 

[ شنبه بیست و سوم فروردین 1393 ] [ 15:56 ] [ دختر شیرازی ] [ ]
25 سالگی با چاشنی دیوانگی!

کوچیکتر که بودم فک میکردم اونایی که ازم بزرگترن خیلی از من جلوئن! مثلن خیلی بزرگن،هر کاری دوس داشته باشن میتونن بکنن، بیشتر روشون حساب میشه.

به همون سن که میرسیدم میدیدم نه بابا! همه چی مثه قبله! نه نوری نه دریچه ای نه پرِ پروازی نه بزرگی ای!

بعدش فک کردم ۲۰ ساله شم دیگه بزرگم، به اونجا هم که رسیدم حسم به زندگی همون آش و همون کاسه بود!

یکی یکی پله های بیست سالگی رو رفتم بالا، ۲۱،۲۲،۲۳،۲۴ و روز دوشنبه که سر کلاس تو chain drill آخرین شاگردم ازم پرسید how old are you? و من با کمی مکث جواب دادم I'm twenty-five صدای همشون بلند شد که هععععع!! بعد یکیشون آروم  گفت بیست و هفت سالشه! اون یکی با تمسخر گفت برو بابا، بیست و پنج! فایو ینی پنج! بلد نیستی عددها رو!

و یهو وسط همهمه و یکی به دوهاشون رفتم تو فکر اون هععععع گفتنشون! ۲۵ سال! همه چیز درست مثه قبله.فقط دارم پیر میشم!

بعدشم از اونجایی که گفتم جدیدن فرت به شرایط عادت میکنم تو دلم خندیدم و گفتم خب بیس و پبج که بیس و پنج! شرط میبندم هیچ بیس و پنج ساله ای خواب نمیبینه که دکتر داره به یه نفر میگه علت یبوستت بارون شدیده! چون بارون شدید باریده تو یبوست گرفتی! و هی تو خواب میخندم میگم چه ربطی داره بارون به یبوست؟؟

هیچ بیس و پنج ساله ای با دمپایی روفرشی هاش حرف نمیزنه! با پتو و تخت خوابش! با خرسی و پاتریکش! تازه، هیچ بیست و پنج ساله ای با خرسی و پاتریک موقع خواب دعواش نمیشه و بگه: وااااااااای! کلافم کردین! چقد وول میخورین؟؟ خب جام نیست الان! اصن برید پایین بخوابید! و بعدم روشو کنه اون ور و بره زیر پتوش، دو دقیقه بعدش هم برگرده هر دو رو بیاره  بالا زیر پتو بگه ببخشید، من معذرت میخوام! بخوابین آروم!

بیست و پنج ساله ای که برادر زاده هاش براش ببعی ِ پستونک به دهن میارن کادوی تولد و به محض اینکه در خونه رو باز میکنه با ذوق بهش بگن به به! خانومِ تولدی!

بیست و پنج ساله ای که یه شعر خوشگل هدیه میگیره!

بیست و پنج ساله ای که نغمه بهش زنگ میزنه و میگه دیشب خواب دیدم مامانت و خاله ت اومدن و هر دو واست جعبه چوبی آوردن و خاله برات توش سه تا گل گذاشته بود و میگفت اینا گلِ بهشتی ان و مامانت هم یه شمش طلا!

این وسط مسطا هم زری میگه خوش به حالت، حالا برو شمشتو بفروش پولدار شی!

بیست و پنج ساله ای که با صبر و حوصله میره سر کلاس و با بچه هاش سر و کله میزنه

آخر سر هم به شکمش که دراومده میخنده میگه خب چیکار کنم؟؟؟ حسش نیست دراز نشست بزنم آب شه! به هر کی ام میگه شکم در آوردم یکی میزنه پس کله ش که چشاش میزنه بیرون از حدقه!(ینی برو بابا! به این میگی شکم؟؟؟)

امروز،

۲۱ فروردین ۱۳۹۳، این بیست و پنج ساله ی سرخوش و خُل نشسته این چرت و پرتا رو مینویسه تو وبلاگش و با خودش فک میکنه خب بیس و پنج که بیس و پنج! من دلم جوونه....

 

 

 

[ پنجشنبه بیست و یکم فروردین 1393 ] [ 14:35 ] [ دختر شیرازی ] [ ]
تعطیلات خود را چگونه گذرانده اید؟

درود و شادباش بر شما خواننده های گرامی

اگر از حال من خواسته باشید، لِ لِیی هسَّم!ینی داغونما!

روز سوم تعطیلات یک فقره آنفولانزای سگی(!) پاچمون رو گرفت و تا همین امروز ادامه یافته است.از این ۱۳ روز سه چهار روزش رو تو کما بودیم من و زری! مولی طفلی هم هر روز یه پارچ آب پرتغال به دست میگرفت و میومد پرستاری! روز پنجم هم علی ترکمون کرد و برگشت شیراز.ینی مجبور بود برگرده.حالا ما سه تا مریض که بودیم هیچ، تو نبودن علی حال نفس کشیدنم نداشتیم! این وسط مسطا چون نفس نمیتونستم بکشم و سرفه امونم نمیداد پسرخاله هه گفت بیا و یه دگزا بزن خوب شی.هی از ما انکار از اون اصرار.زری میگفت بیا بزن دیگه، خیلی آروم و خوب میزنه آمپول. نیست همه ی خانواده ماشالا تو تزریقات زبردستن دیگه ما واسه آمپول مشکلی نداریم.تا بگیم آمپ.. همه سرنگ به دست حاضر میشن بالای سرت!خلاصه من گفتم نه پسرخاله هه هم خدافظی کرد رفت.یهو در زدن با یه دگزا اومد تو خونه! منو میگی، از بستر بیماری برخاستم دویدم بیرون از اتاق، هی میگفتم به خدا نمیزنم،به قرآن نمیتونم، تو رو به حضرت علی ولم کنید، من آمادگیشو ندارم اصن!(آخه باید خودمو راضی میکردم از لحاظ روحی،اینا منو گذاشتن تو آمپاس!) اونا هم هی میخندیدن و پسرخاله هه داشت آمپولو میکشید.منم دیدم چاره ای ندارم رفتم تو پذیرایی پشت یه مبل قایم شدم! حالا اینا سه ساعت همه جا رو گشتن دنبال من پیدام نمیکردن! همه مرده بودن از خنده! خب نداشتم آمادگی آمپولو! خلاصه وقتی فک کردم نا امید شدن از یافتنم از پشت مبل سرک کشیدم بیرون یهو دیدم پسرخاله هه مثه این جلادا با پیش بند خونی آمپول بدست وایساده وسط پذیرایی!! دو تایی غش کرده بودیم از خنده ملت هم دنبال من میگشتن هنوز! دیگه پسرخاله هه وسط خنده گفت مولی بیا بیا پیداش کردم! منم دیدم مقاومت بی فایده ست عین یه بره ی خوب رفتم خوابیدم و آمپولو نوش جون کردم! از خجالت همشونم دراومدم از بس جیغ و داد کردم و وقتی تموم شد گریه کردم!

به خاطر اینکه علی نبود هییییییچ جایی عید دیدنی نرفتیم.همش تو خونه و همش مریض! اصلا این عیده اون چیزی نبود که انتظارشو داشتم. ولی خب چیکار کنم دیگه؟ جدیدن زود با شرایط زندگی کنار میام. زرتی عادت میکنم به همه چی!زیاد خودمو اذیت نمیکنم.

خلاصه الان داغون و خسته از فردا ترم جدید رو شروع میکنم.

بازم شکر که از این بدتر نیست و نمیشه.

امیدوارم به همتون خوش گذشته باشه.و از این به بعدم بگذره.

از مولی و حامد هم متنفرم من، خیلی آدمای بدی هستن، خیلی هم با هم بدیم!!

والا به حرضت عباس!

[ جمعه پانزدهم فروردین 1393 ] [ 12:39 ] [ دختر شیرازی ] [ ]