چرخش سیصد و 60 درجه ای!

 

تو جمع دوستان دعوت بودیم واسه افطار. اونجا همه خیلی منو قبول دارن و روم حساب میکنن جز یه  نفر که کلن همیشه با همه لج بوده! هیچ وقت دلم نمیخواد کانتکت داشته باشم با کسی ولی این خانومه یه جورایی رفتار میکرد که علنن ازش منزجر شده بودم و حدود 3 سال به هر دری میزدم کمتر ببینمش. البته همیشه به سلی میگفتم خیلی ناراحتم که با این خانومه اینجوری ام. یه جورایی شده بود کینه و از هر در دوستی ای من وارد میشدم این خانومه نرم نمیشد.

روز چهارشنبه از سر کار رفتم اونجا و به محض اینکه رسیدم رفتم تو یه اتاق کعنهو مِیِت پخش زمین شدم! حالم خیلی بد بود. موقع افطار صدام کردن و از اونا اصرار که پاشو بیا و از من انکار که بخدا حالم خیلی بده نمیتونم. زری میگفت ضعف کردی باید غذا بخوری تا خوب شی و خلاصه به زور بلندم کردن که بریم سر سفره. حالا از اتاق اومدم بیرون سمت سفره که از شدت حال بد گریه م گرفت!! همهمه و سر و صدا و اون همه جمعیت و حال بد من! به زور خودم رو نگه داشتم و به سرعت خودمو رسوندم یه قسمت خلوت و پشت یه دیوار دوباره پخش زمین شدم و شروع کردم گریه کردن! کسایی که متوجه شده بودن اومده بودن بالای سرم و من یه سری صداهای مبهم میشنیدم فقط....

نقل بده بهش

چی شده آخه؟

گریه چرا؟ کسی چیزی بهش گفته؟؟

و تو این هیری ویری زری یه مشت نقل گذاشت تو دهنم و چند دقیقه بعد هشیار شدم و صدای همون خانومه رو واضح شنیدم که میگفت: بیا این قرص ب1 رو بده بهش بخوره...شالش رو هم در بیار...پاشو بزنه به دیوار فشارش اومده پایین

و من شاید از شوک این اتفاق پاشدم نشستم که ببینم آیا این همون خانومه ست؟!! و در کمال هشیاری اجباری دیدم که بعععععععععععله! خودشه! داشت از زری میپرسید بهتر شده؟ و من خودم برخاستم همون موقع و نگاهش کردم...یهو گل از گلش شکفت و گفت: بهتری؟ سرمو با یه لبخند بهت زده تکون دادم و گفتم ممنون....یهو صداش بلند شد که: الهی شکر....عزیز دلم...صورتت باز شد....قربونت برم الهی...من خیلی دوستت دارما...باورت نمیشه چقدر....دوس ندارم هیچ وقت مریض باشی....دوس دارم همیشه شاداب ببینمت...

و من دقیقا یه جایی میان زمین و آسمون بودم !!

اون خانوم که همیشه میگفتم خودخواه و بدجنسه و باهام بد تا میکنه( و حتا جواب سلامم رو گاهی نمیداد) وایساده بود قربون صدقه م میرفت اینجوری و میگفت که خیلی دوستم داره!

علاوه بر خودم همه ی دیگه هم تو شک این اتفاق بودن و تا آخر شب اونایی که نبودن و ندیدن از زبون بقیه شنیدن و خنده های توام با تعجبشون به هوا بلند بود.

موقع خواب داشتم فکر میکردم به این قضیه و به این نتیجه رسیدم هر چند خودش رو بی تفاوت نشون میداد به محبت های من نسبت به خودش و دیگران، بالاخره تسلیم شد که خوبی رو میشه در هر شکل و شمایلی داشت. با رژلب. با تیپ خوب. با لباس های رنگ روشن. با موهای رنگ کرده که  کمی از شال پیدا هستن...

فهمیدم خوبی همه جا خریدار داره. مهربونی سنگ رو هم آب میکنه. 

البته تا دیروز هنوز تو شک این اتفاق بودم و فک میکردم احتمالا اگه یه بار دیگه ببینه منو دوباره بی تفاوت میشه تا اینکه دیروز دیدمش و دوباره احوال پرسی و گرفتن دستم و گفتن اینکه خیلی دوستم داره ، منو قانع کرد که دوست داشتنش انگار کاملن حقیقیه :)

خلاصه اینکه من الان ازش کینه ندارم هیچ، خیلی هم خوشحالم که دوست شدم باهاش.

 

چقققققققد آدم خوبی ام من!

[ شنبه سیزدهم تیر ۱۳۹۴ ] [ 12:23 ] [ دختر شیرازی ] [ ]
هول هولکی
 

سلام

مثلا میخواستم بگم خوشحالم که دوباره میتونم بنویسم و شما بخندید.

فک کنید همه ی مدتی که بلاگفا تعطیل بوده من زندگی میکردم به روال قبل. کلی هم نوشته داشتم که ننوشتم!

همین امروز صبح مجبور شدم ساعت هشت و نیم بیدار  شم و بریم بیرون با آزی و سلی. ینی قیافه سه تامون خواب بود! گمم شدیم این وسط چون یه چهارراهی رو خراب کرده بودن پل روگذر بزنن منم فقط از چهارراه بلد بودم برم اونجایی که قرار بود بریم!! از یه نفر هم آدرس پرسیدیم وقتی جواب داد سه تایی همزمان رو به هم گفتیم: تو فهمیدی؟!! و فهمیدیم هیچ کدوم نفهمیدیم در حقیقت و تا مقصد خندیدیم!

بعدشم که من رفتم تو کما تا همین نیم ساعت پیش. آخه عادت ندارم صبح بیدار شم مسلمونا!! درکم کنید!!
ترجمه های سینا مونده همچنین زری هم هی صدام میزنه که تو کدو پوست میگیری یا سبزی پاک میکنی؟؟؟

امروز شروع ترم تابستان!

خوب شد بلاگفا برگشت. من آدم جای دیگه رفتن نبودم. کلا تو زندگیمم همینه. من همیشه سر جام هستم. هر کی میخواد خودش برگرده

[ سه شنبه نهم تیر ۱۳۹۴ ] [ 15:19 ] [ دختر شیرازی ] [ ]
1.تراژدی 2.کمدی 3.درام :)

 

1. شرط دوست داشتن خودت اینه که غرور داشته باشی تو وجودت. ولی فقط لحظه ای استفاده ش کنی که ببینی داری بی ارزش میشی. هم واسه خودت هم دیگران. من صبورانه پیش میرم ولی وقتی صبرم تموم شد(مثلا بعد از سه سال!) یه دفه تصمیم میگیرم همه چیز رو رها کنم. بعد از سال ها یهویی مثلا یه پیج میبینم دو نفره. بعد دلم تنگ میشه. هی میگم میشد مثلا ما هم الان دو نفره باشیم. بعد هی مدام میگم وقتی کسی لیاقت عشق و دوست داشتنت رو نداره و میخواد که نباشی دیگه "هیچ حقی" نداره ببینه هنوز دوسش داری یا نه! و تو خیالم دوس دارم بدونم وقتی قراره با نفر بعدی راجع به من صحبت کنه چی میگه؟ میگه خیلی مهربون بود ولی یهویی بد شد! درست مثل تعریفی که من از "م" شنیدم ازش. و همش فک میکردم چرا دختری که انقد خوب بوده بد باید بشه یهویی؟ ینی ته دلم حس بدی به "م" نداشتم. میفهمیدم یه جای کار میلنگه. خلاصه دلم میخواد اون دختری که قراره این حرفو راجع به من بشنوه رو ببینم و بگم از قول من جفت پا برو تو حلق طرف! همچنان تو خوابامم قهرم باهاش. شاید اردیبهشت شیراز باعث شده دلم تنگ شه...

2. خواستیم بریم خونه خواهری. زنگ زدم به آژانس. آقاهه گفت یه کم طول میکشه. بعد گفت اگه عجله دارید تا خودم بیام برسونمتون. منم گفتم عجله داریم بله! بعد گفت چند نفرید جسارتن؟ گفتم سه نفر. گفت آخه ماشین پی کی هست. گفتم مساله ای نیست. حالا ما حاضر شدیم رفتیم پایین بلوک. یهو یه چیزی مثه میگ میگ با سرعت رد شد به زری گفتم پی کی بود؟! تا اومد جواب بده یارو دنده عقب گرفت برگشت! یک عدد آقای گنده منده تو یه پی کی! یهو در ماشینو باز کرد گفت خانم فلانی؟ گفتیم بله! و رفتیم که سوار شیم. در سمت چپ فقط باز میشد. سوار ماشین که شدیم تازه فهمیدم که چرا تعدادمون رو پرسید!! انقد آقاهه گنده بود که نصفش هم کشیده شده بود عقب ماشین! و به شدت بوی مرد میداد حالا من دنبال دستگیره ی شیشه میگردم که میبینم زری و جوجه دارن خفه میشن!! ماشین کلن تودوزی نداشت!! تو قفل درها هم یکی یه دونه پیچ گوشتی گذاشته بود. دستگیره ی شیشه رو پیدا کردم حالا هر چی میچرخونم میبینم هرز شده هی میچرخه شیشه هم پایین نمیاد!!! جوجه تقریبن سیاه شده بود زری هم غش کرده بود از خنده آخه دقیقن پشت سر راننده بود و داشت پرس میشد به صندلیش!! خلاصه پی کی مذکور راه افتاد قارقارقارقار!!! رسیدیم به در اولی دیدیم بسته ست!! آقاهه دست گذاشته بود رو بوق!! اون طفلکی ها هم داشتن سیمان میکردن اون جلو رو و هی بهش میگفتن از اون یکی در برو!! این آقاهه هم با شیشه های بسته هی از فاصله ی 2 کیلومتری داد میزد میگفت درو چرا بستین آخه؟؟ اون طفلکی ها هم هول شده بودن یکیشون وسط دسته های فرغونشون خورد زمین و فرغونه هم برگشت روش!! آقاهه به زور دنده عوض کرد و دور زد و رفتیم سمت در دومی. به نگهبانی که رسیدیم آرتیستی در ماشین رو باز کرد و به زور دو تا دونه شکلات از جیبش در آورد گذاشت تو دست نگهبان. بعدم گفت چرا درو بستین؟؟ اونم داشت توضیح میداد که دارن تعمیرات میکنن. آقاهه با یه غرور خاصی گفت آره...منم یه دادی زدم یکیشون ترسید بدجوری خورد زمین!! و در حین جواب دادن نگهبان باز قارقارقار به راه افتاد!!! ینی من کلیه م هم از خنده درد گرفته بود!! به هزار زور و بدبختی داشتیم میرفتیم که این آقاهه لج میکرد میرفت وسط خیابون و نمیذاشت کسی سبقت بگیره!!! یه پرشیا هم اومد و با لایی کشیدن ازش جلو زد!! بعد یهویی گفت مردک جان بقیه رو هم به خطر میندازه!! گفتیم چی؟؟ گفت دیدین این پرشیا رو؟ لایی کشید؟؟ گفتیم بله بله...خیلی آدمای بی ملاحظه ای هستن! والا میترسیدیم بگیم خب چرا از  تو راه نمیری کنار درو باز کنه پرتمون کنه وسط خیابون!!

خلاصه به مقصد رسوند ما رو و موقع پیاده شده باید از در سالمش که روبروی خیابون بود پیاده میشدیم! کلی هم خیابون شلوغ بود! بعد از کلی وقت که منتظر بودیم خلوت شه و درو با کنیم گفت اگه اذیت میشین تا پیاده شم اون درو باز کنم براتون!! ینی ما : گفتم نه مرسی! ترسیدم پیاده شه خیابونم بند بیاره بنده خدا!! به زور پیاده شدیم و رفتیم!! اصن یه وعضی!

 

3. شیرین ترین قسمت زندگی اینه که نفسک تو بغل مژگان وارد میشه و همینطور با اخم به اطرافیانش که دارن نازش میکنن نگاه میکنه! یواش میرم جلو و نگاش میکنم. یهو یه جیییییییییییغ بلند خوشحالی میزنه و میپره تو بغلم و دستشو حلقه میکنه دور گردنم و فشار میده!!! مژگان میگه چه لوووووس!! و مامان نفسک میگه بچه م فاطمه رو که میبینه منو هم تحویل نمیگیره دیگه!!! خنده دارش هم اینه که پشت سرم گریه میکنه کره بز انقد خوشم میاد از دنیای بچه ها. بی غل و غش. قشنگ تمام عشقی که بهش دارم رو بهم برمیگردونه.مامانش علی رو بغل کرده بود نفسک اومده بود هی نگاه میکرد بهش فقط. و به لپش دست میزد. یه لحظه علی کوچولو رو بغل کرده بودم نفسک هم یه جای دیگه بود! بعد از دور دید و شروع کرد به دویدن!! اومد و علی رو زد کنار و نشست تو بغلم!!! آآآی مامانش تعجب کرده بود!! میگفت به من حساس نیست اما رو تو خیلی حساسه!! به من میگه بیا بچتو بغل کن نفسک بچه ی توئه نه من!!! بعدم با باباش رفته بود پیش عمو دکتر و وقتی برگشت فوری پرید تو بغلم و گفت دُدُر! و اشاره میکرد به چشمش!! ینی رفتم پیش دکتر و گریه کردم!! ینی عاششششششقشم.....خیلی حس خوبه بچه م

[ دوشنبه چهاردهم اردیبهشت ۱۳۹۴ ] [ 15:2 ] [ دختر شیرازی ] [ ]
اولین ِ94

سلام به همه ی عزیزان. مثلا سال نوتون مبارک :)

امروز 28 فروردین 94 و من با آرامشی که این دفعه بیشتر طول کشیده اومدم اینجا بنویسم. نمیدونم تاثیر چی هست دقیقا؛ دعای خیر بقیه، تلاش خودم، گذشت زمان یا داروی هومیوپاتی که انقد آرومم این روزا. الان فک میکنین یه فردین صفتی اومده سایشو انداخته بالاسرم (ترجیحا شکل اون آرتیسته که تو بیمارستان حاشیه هست  O.o) و من به همین دلیله که آرومم! اما نخیر! سخت در اشتباهید! خداروشکر برگشتم به آرامش همیشگی. میخوام بگم چه لذتی داره چیزی تو رو یاد خاطرات نندازه. نه آهنگ نه آدما نه شباهت های قیافه ای و حتا اسمی. تمام روزهای عید به خوشی و خنده گذشت. نه منتظر بودم و نه دلگیر. شاد شاد. در کنار آدم هایی که دوسشون داشتم. از لحظه لحظه ش لذت بردم. میخوام بگم خیلی شیرینه که سیزده بدر پیاده زدیم به راه به سمت باغ. عکس های دو نفری با مریم و حرف های خوب. بهش گفتم توی زندگی هیچی به اندازه ی این بهت انرژی نمیده که به بقیه توجه کنی و از زیباییهاشون تعریف کنی. و بعد هم همین کارو با مریم کردم. باهام موافق بود و کلی انرژِی مثبت برگشت سمت خودم. از ناهار دور همی توی آفتاب که نگو! بعدم لم دادن کنار مولی و مری و هرهر خندیدن و خندیدن! آش رشته ی آتیشی خوشمزه با چاشنی شوخی و خنده و بی هیچ دغدغه ای. تمام لحظه ها متعلق به خود خودم بودن. نور خالص. از اینکه دور هم هستیم، از اینکه هر گوشه نگاه میکنم یکی از عزیزانم ایستادن با حال خوب لذت میبرم. از وسطی بازی کردنمون که جمعا چهار نفر توپ زن هستن و بقیه وسط(!!) از خسته شدن ها از دویدن ها و جیغ زدن ها و مسخره بازی ها و خنده های از ته دل....از آسمون از غروب آفتاب...از پسر کوچولوی ندا با اون اداهای بامزش، ازاتحادمون برای موندن بیشتر، از ضرب زدن های علی و همخونی ماها باهاش توآهنگ شب به گلستان تنها.... میخوام بگم خدایا شکرت که رها شدم. شکرت که دیگه غصه تو دلم نیست. دیگه چیزی حالم رو بهم نمیریزه...

 

جوجه داره تمرین فارسی حل میکنه میگه هم خانواده ی ایمان چی میشه؟؟ میگم فک کن خب...میگه اومممم...زایمان؟؟ 

و این روزها قوی ترین حس برامون نفسک هستش با اون قیافه ی وروجکش! اون روز حتا یه لحظه هم پیش مامانش نموند و تمام وقتش رو با من و جوجه گذروند و خندید بزغاله! ینی همه چیز قابل درک و دریافت بود برامون که انقد مارو دوس داره و بهونه ی مامانش رو نمیگیره ولی دقیقا اون لحظه ای که دکمه ی مانتومو باز کرد و گفت بَ بَ ( ینی شیر!!) رو هیچ رقمه هضم نمیکردم!! وسط قهقهه های من با اون چشا و لبای بامزش متعجبانه نگاهم میکرد که بهش گفتم خاله ای!! فقط مامان ب ب داره!! من ندارم که!! و شروع کرد همونطور باحال خندیدن و خودشو لوس کردن!!

عااااااااااااااااااااااااشقشم ینی. نفسه :)

سال دیگه نی نی مولی رو بغل خواهیم گرفت! خدای من! چه حس زیبایی :)

روزها و لحظه هاتون قشنگ.

[ جمعه بیست و هشتم فروردین ۱۳۹۴ ] [ 11:40 ] [ دختر شیرازی ] [ ]
سال های سال

 

صدای رعد و برق وحشتناکی از خواب بیدارم کرد. داشتم خواب میدیدم زری باهام بد شده. انقد گریه کردم و خودمو زدم که نگو  وسط ترس پاشدم پتومو بردارم برم پیش زری بعد فک میکردم نباید برم چون اون باهام بد بوده!! ترس غلبه کرد و رفتم پیشش. میدونست میام پیشش. گفت بیا اینجا بخواب. رفتم خوابیدم ولی دیگه خوابم نبرد. یه کم بعد نگران علی شدم. رفتم تو هال و بهش زنگ زدم.از صدام ترسید فک کرد چیزی شده.گفتم کجایی؟ بارون میاد خیلی! گفت آره نگران نباش من سرکارم. خیالم راحت شد باز برگشتم پیش زری. بیدار بود. گفت به کی زنگ زدی؟ گفتم علی. گفت چرا؟ چیکارش داشتی؟ گفتم دلم شور میزد گفتم بارون میاد...

بعد گفتم چرا دیشب انقد بد بودی باهام؟!! گفت من؟ با غصه گفتم آره! کلی گریه کردم و زدم تو سر خودم!! خنده ش گرفت دستمو گرفت بوسید گفت لعنت بر شیطون! 

پاشدم املت با قارچ درست کردم. سر میز جوجه گفت چرا باهام درست حرف نمیزنی خب؟ ( کلی بداخلاقی و گریه کرده بود ازش دلخور بودم) . زری گفت چیکار کنه؟ گفت مثه همیشه نیست باهام. نمیگه نمیخنده بازی نمیکنه. حرفی نزدم. گفت خب ببخشید من عصبانی بودم حالمم خوب نبود. اومدم تو هال دیدم بابا نیست گریه م گرفت. 

در جواب حرفش گفتم: منم یه عمره بابام نیست ولی بداخلاقی نمیکنم!!

یه سکوت وحشتناکی برقرار شد.نوار  "پریسا"  گذاشته بودیم تو ضبط داشت میخوند که یهو دو تا قطره اشک از چشای جوجه اومد پایین. گفتم صبحونتو بخور زودی. کار داریم. یهو گفت خیلی دلم سوخت آجی... قربونت برم...زری مثه همیشه در نقش کوه گفت جوجه مامان چرا دلت سوخت؟؟ بابای تو بابای اونم هست. آجی حرف زیاد میزنه. و من داشتم فک میکردم بهتر و بیشتر از بابای من هم هست.  شاید زری به این فک کرد که چه سخته بچه بیدار بشه و ببینه باباش نیست. شاید فک کرد من چقد دلم لرزیده که صبح زود زنگ زدم به علی. با عجله پاشد از سر میز و رفت تو آشپزخونه. صداش زدم جواب نداد. فهمیدم داره گریه میکنه. یه ده دقیقه شاید، اصلا نمیتونست خودشو کنترل کنه...

زری همیشه کوه و پشتیبان هر سه ی ما بوده. وقتی کم میاره ینی خیلی بد...وقتی احساساتش فوران میکنه و میشه اشک ینی خیلی بد...

اون موقع بود که فهمیدم دل خودم نباید بگیره الان. پاشدم تو سی دی های علی آغاسی رو پیدا کردم و لب کارونش رو گذاشتم و شروع کردم بشکن زدن و رقصیدن...دو دقیقه بعد زری با چشای خیس از اشک از تو آشپزخونه سر کشید نگاهم کرد و یه لبخند زد...

امروز رو من عادی کردم براشون. کلی گفتم و خندیدم و خندوندمشون. اخبار که میگفت پنج شنبه ی آخر سال یادی از درگذشته ها کنیم دلم گرفت...حسابی...

دوستای خوبم؛ سال نوتون پیشاپیش مبارک. هر جا هستید، در هر کسوتی با همه مهربان باشید مخصوصا خانواده ی عزیزی که کنارتان هستند. باور کنید آدم ها ظرفیت های عجیب و غیر قابل باوری دارند. همه _حتی بی منطق ترین مردمان هم _ ظرفیت "سبز بودن" را دارند.

خانواده تان سبز

عیدتان نوروز

ظریفتان مصور

 

[ پنجشنبه بیست و هشتم اسفند ۱۳۹۳ ] [ 11:46 ] [ دختر شیرازی ] [ ]