A beautiful mind

چقدر نسبت به گذشته ها عوض شدم. حال درونم رو میگم. بستگیش به دیگران کمتر شده. به اطرافیان، حرفاشون، رفتاراشون.

شب حنابندون دختردایی جان رو بگم که با چه خفت و خنده هایی رفتیم اونجا! من با تیپ ضایع و مقنعه از راه کلاس رفتم پیش خاله جان اینا واسه اینکه خرید داشتن. با علی پدسوخته که فقط بغل مامانش آروم میگرفت.

(جریانات مفصل خنده دار زیادی اتفاق افتاد. وقت کنم بعدا براتون مینویسم)

لباسامو عوض کردم و نشستم. با حال خوب. با شادی و خوشحالی. موقع رقص یهو یه حالت هماهنگ سازی با گذشته پیش اومد، آهنگ عشق من باش بهنام صفوی. یه لحظه مکث کردم. بعدش امیر رو دیدم که داشت میرقصید. یادم افتاد به اون سیزده بدر لعنتی که امیر رو میدیدم و حالم بدتر میشد. شاید باعث بدبینی و کج فهمی خیلی ها شده بودم، ولی مهم نبود. یادمه شب مهمونی عروسیشون به داداش رضا گفتم امیر رو می بینم حالم بد میشه! و رضا خوب میدونست که فقط و فقط علتش تداعی حضور شخصی بود که تمام مدت آزرده میشدم از دستش. و حالا اون شب آهنگ عشق من باش _که تقدیمش کرده بودم به اون_ داشت پخش میشد و امیر هم بود و من یه لحظه داشت حالم بد میشد! از اینکه امیر منو یاد اون مینداخت. شاید 30 ثانیه طول کشید که افتادم تو یه گرداب شدید احساسی. حالم حال اون سیزده بدر بود. لبخند روی لبم ماسید. قبل از اینکه غرق بشم به خودم نهیب زدم. لبخند زدم. گفتم که چی؟ حال من با این چیزا بد نمیشه. به دست زدنم ادامه دادم. به شادیم. به خنده و شوخی. به پایکوبی برای اون دو عزیز که فردا عروسیشون بود.

یه روز بعد ازظهر مولی از سر کار برگشته بود خونه و من تو تختم با بغض زیاد خوابیده بودم. تا سلام کرد بغضم ترکید. بغلم کرد. کلی گریه کردم. هی میپرسید چی شده؟ و من گفتم خیلی به اعصابم فشار اومده. چی شده بود؟ یه شوخی نابجا از طرف اون و عکس العمل شدید من و قهر و ناراحتی اون. بعدش چقد منت کشیدم. چقد ذره ذره وجودم لرزید از حرفاش. از قهرش. با آرامش صحبت کردم باهاش و بعد از چهار پنج ساعت حل شد! ولی وقتی مولی اومد از شدت ناراحتی زدم زیر گریه.

اینو تعریف کردم که بدونید وقتایی هم که همه چیز خوب بود در واقع من همش تو ترس و اضطراب بودم. ترس از دست دادنش. ترس رفتنش.

شدم شبیه اون مرده تو فیلم A beautiful mind. هر جمله ای شعری آهنگی خاطره ای میشنوم، یا هر شخص مرتبطی میبینم خودم رو میزنم به اون راه. حتا خواب هام رو هم دیگه نمینویسم. با هم بودن های توی خواب رو.

دست تکون میدم برای شماها. شماهایی که حقیقت زندگی من هستید و آزرده م نمیکنید. کسی چه میدونه، شاید تا آخر عمر فراموشم نشد این لحظه ها و خاطره ها. ولی دست کم میدونم که کم محلشون میکنم و خودم رو میبخشم که این همه اذیت کردم خودم روحم و احساساتم رو.

 

[ سه شنبه سوم شهریور ۱۳۹۴ ] [ 14:32 ] [ دختر شیرازی ] [ ]
فرزند یا زباله دان افکار؟

 

شماهایی که بچه دارید، آیا تا بحال تلاشی در جهت بکار انداختن فکر بچه کردین؟ غیر قابل انکاره که خانواده نقش مهمی در پرورش و طرز تفکر بچه داره اما با همه ی این احوال وقتی امروز جوجه زیر دوش داشت آواز میخوند که: عاشقی محنت بسیار کشید/ تا لب دجله به معشوقه رسید ،هر چند غلط و غلوط، برام جالب بود. فکر کردم که چرا این بچه ی 11 ساله باید هنگامه اخوان تو ناخودآگاهش باشه و آوازش رو بخونه؟ به این نتیجه رسیدم که من خیلی این آهنگ رو گوش میدم. اون وقتها  هم که بچه بودم داداش علی خیلی گوشش میداد. برام این توالی جالب شد.عمیق تر که فکر کردم گفتم چقدر تاثیر! ولی کاش افکار داداش علی رو به ارث نبرده باشم و کاش جوجه افکار منو به ارث نبره! در حقیقت میخوام بگم که هر آدمی فکرش ممکنه محدوده داشته باشه. انعطاف پذیری و پرواز فکر چیزیه که بهش رسیدم و دوس ندارم  فکر جوجه رو زباله دان افکار خودمون کنیم. دوس دارم بهش یاد بدیم مثلا این قضیه اتفاق افتاده، ما این جوری فکر میکنیم، تو هم سعی کن راجع بهش خودت فکر کنی و نظر بدی. دوست ندارم تعصب، پیش داوری و قضاوت های اشتباه یا حتا درست ما روی ناخودآگاه و ذهن بچه تاثیر بذاره. یاد جمله ی معروف ای کاش به جای این همه باشگاه زیبایی اندام یک باشگاه زیبایی افکار داشتیم میافتم و میگم ای کاش بتونیم ذهن و روح بچه رو پرورش بدیم و قوی کنیم که  تمام نا امیدی ها و شکست هایی که خوردیم و گریستیم و نتونستیم مدت ها بخاطرش روی پای خودمون بایستیم رو تجربه نکنه. که برای خودش رد پای طلایی بسازه نه اینکه جای پای ما رو دنبال کنه و تکراری های ما رو تجربه کنه. بی شک باید اونقدر قوی باشه که تمامی اتفاقات رو با آغوش باز بپذیره. کاش خدا کمکمون کنه. کاش سکوت رو بیاموزیم که در مورد هر مساله ای نظرمون رو با قطعیت ابراز نکنیم که بچه فکر کنه جز این چیزی نیست.کاش بتونیم یاد بدیم بهش که پرواز کنه. در اوج. 

[ دوشنبه بیست و ششم مرداد ۱۳۹۴ ] [ 21:51 ] [ دختر شیرازی ] [ ]
آه...فغان!! فریاااااد!

 

یه ضرب المثلی هم هست که من الان مطرحش نمیکنم!! خودتون به نتیجه ش برسید!

( به دلایلی حذف شد)

 

+ در حال تمرین رقص برای مراسم دودوغی

 

[ پنجشنبه پانزدهم مرداد ۱۳۹۴ ] [ 16:26 ] [ دختر شیرازی ] [ ]
لهجه

 

نمیدونم وقت نمیکنم یا حوصله ی نوشتن ندارم. به هر حال کله و قلب من مدام محل رژه رفتن احساسات و عواطف مختلف و گوناگونی ست که همشون از نظر خودم دوست داشتنی ان. 

احساس قالب این روزهام غمگونیه.(خودم میدونم غمگین درسته!) کلا انرژی منفی از هر سمتی روانه و من خسته از شنا کردن و دست و پا زدن برای مقابله با اون ها.

عجالتا یه طنز میذارم که شما خوشحال باشید:

مواد لازم: یک عدد عباس سه ساله با لهجه ی غلیظ اصفهانی، یک عدد مامان عباس ، یک عدد حمید 7 ساله دوست عباس و یک تبلت!

حمید داره بازی میکنه با تبلت که من وارد میشم.

عباس: مامااااااان...منم میخوام بازی کونم!

مامان عباس ( به رنگ های مختلف در میاد) : مامان جان بگو کُنم!

عباس: کونم!

مامان عباس( به رنگ رنگین کمان!): بازی مامان! (با تاکید) : بازی کُنم!

عباس: بازی کونم!

مامان عباس(تقریبا عصبانی از اینکه نمیتونه وضعیت رو جمع کنه): کُنم!

عباس(عصبانی از اینکه حمید تبلت رو بهش نمیده): کوووووووووووووووونم!!!

من: 

اصن رفتم تو افق محو شدم! طفلکی مامان عباس!

 

[ یکشنبه چهارم مرداد ۱۳۹۴ ] [ 14:22 ] [ دختر شیرازی ] [ ]
چرخش سیصد و 60 درجه ای!

 

تو جمع دوستان دعوت بودیم واسه افطار. اونجا همه خیلی منو قبول دارن و روم حساب میکنن جز یه  نفر که کلن همیشه با همه لج بوده! هیچ وقت دلم نمیخواد کانتکت داشته باشم با کسی ولی این خانومه یه جورایی رفتار میکرد که علنن ازش منزجر شده بودم و حدود 3 سال به هر دری میزدم کمتر ببینمش. البته همیشه به سلی میگفتم خیلی ناراحتم که با این خانومه اینجوری ام. یه جورایی شده بود کینه و از هر در دوستی ای من وارد میشدم این خانومه نرم نمیشد.

روز چهارشنبه از سر کار رفتم اونجا و به محض اینکه رسیدم رفتم تو یه اتاق کعنهو مِیِت پخش زمین شدم! حالم خیلی بد بود. موقع افطار صدام کردن و از اونا اصرار که پاشو بیا و از من انکار که بخدا حالم خیلی بده نمیتونم. زری میگفت ضعف کردی باید غذا بخوری تا خوب شی و خلاصه به زور بلندم کردن که بریم سر سفره. حالا از اتاق اومدم بیرون سمت سفره که از شدت حال بد گریه م گرفت!! همهمه و سر و صدا و اون همه جمعیت و حال بد من! به زور خودم رو نگه داشتم و به سرعت خودمو رسوندم یه قسمت خلوت و پشت یه دیوار دوباره پخش زمین شدم و شروع کردم گریه کردن! کسایی که متوجه شده بودن اومده بودن بالای سرم و من یه سری صداهای مبهم میشنیدم فقط....

نقل بده بهش

چی شده آخه؟

گریه چرا؟ کسی چیزی بهش گفته؟؟

و تو این هیری ویری زری یه مشت نقل گذاشت تو دهنم و چند دقیقه بعد هشیار شدم و صدای همون خانومه رو واضح شنیدم که میگفت: بیا این قرص ب1 رو بده بهش بخوره...شالش رو هم در بیار...پاشو بزنه به دیوار فشارش اومده پایین

و من شاید از شوک این اتفاق پاشدم نشستم که ببینم آیا این همون خانومه ست؟!! و در کمال هشیاری اجباری دیدم که بعععععععععععله! خودشه! داشت از زری میپرسید بهتر شده؟ و من خودم برخاستم همون موقع و نگاهش کردم...یهو گل از گلش شکفت و گفت: بهتری؟ سرمو با یه لبخند بهت زده تکون دادم و گفتم ممنون....یهو صداش بلند شد که: الهی شکر....عزیز دلم...صورتت باز شد....قربونت برم الهی...من خیلی دوستت دارما...باورت نمیشه چقدر....دوس ندارم هیچ وقت مریض باشی....دوس دارم همیشه شاداب ببینمت...

و من دقیقا یه جایی میان زمین و آسمون بودم !!

اون خانوم که همیشه میگفتم خودخواه و بدجنسه و باهام بد تا میکنه( و حتا جواب سلامم رو گاهی نمیداد) وایساده بود قربون صدقه م میرفت اینجوری و میگفت که خیلی دوستم داره!

علاوه بر خودم همه ی دیگه هم تو شک این اتفاق بودن و تا آخر شب اونایی که نبودن و ندیدن از زبون بقیه شنیدن و خنده های توام با تعجبشون به هوا بلند بود.

موقع خواب داشتم فکر میکردم به این قضیه و به این نتیجه رسیدم هر چند خودش رو بی تفاوت نشون میداد به محبت های من نسبت به خودش و دیگران، بالاخره تسلیم شد که خوبی رو میشه در هر شکل و شمایلی داشت. با رژلب. با تیپ خوب. با لباس های رنگ روشن. با موهای رنگ کرده که  کمی از شال پیدا هستن...

فهمیدم خوبی همه جا خریدار داره. مهربونی سنگ رو هم آب میکنه. 

البته تا دیروز هنوز تو شک این اتفاق بودم و فک میکردم احتمالا اگه یه بار دیگه ببینه منو دوباره بی تفاوت میشه تا اینکه دیروز دیدمش و دوباره احوال پرسی و گرفتن دستم و گفتن اینکه خیلی دوستم داره ، منو قانع کرد که دوست داشتنش انگار کاملن حقیقیه :)

خلاصه اینکه من الان ازش کینه ندارم هیچ، خیلی هم خوشحالم که دوست شدم باهاش.

 

چقققققققد آدم خوبی ام من!

[ شنبه سیزدهم تیر ۱۳۹۴ ] [ 12:23 ] [ دختر شیرازی ] [ ]