اولین ِ94

سلام به همه ی عزیزان. مثلا سال نوتون مبارک :)

امروز 28 فروردین 94 و من با آرامشی که این دفعه بیشتر طول کشیده اومدم اینجا بنویسم. نمیدونم تاثیر چی هست دقیقا؛ دعای خیر بقیه، تلاش خودم، گذشت زمان یا داروی هومیوپاتی که انقد آرومم این روزا. الان فک میکنین یه فردین صفتی اومده سایشو انداخته بالاسرم (ترجیحا شکل اون آرتیسته که تو بیمارستان حاشیه هست  O.o) و من به همین دلیله که آرومم! اما نخیر! سخت در اشتباهید! خداروشکر برگشتم به آرامش همیشگی. میخوام بگم چه لذتی داره چیزی تو رو یاد خاطرات نندازه. نه آهنگ نه آدما نه شباهت های قیافه ای و حتا اسمی. تمام روزهای عید به خوشی و خنده گذشت. نه منتظر بودم و نه دلگیر. شاد شاد. در کنار آدم هایی که دوسشون داشتم. از لحظه لحظه ش لذت بردم. میخوام بگم خیلی شیرینه که سیزده بدر پیاده زدیم به راه به سمت باغ. عکس های دو نفری با مریم و حرف های خوب. بهش گفتم توی زندگی هیچی به اندازه ی این بهت انرژی نمیده که به بقیه توجه کنی و از زیباییهاشون تعریف کنی. و بعد هم همین کارو با مریم کردم. باهام موافق بود و کلی انرژِی مثبت برگشت سمت خودم. از ناهار دور همی توی آفتاب که نگو! بعدم لم دادن کنار مولی و مری و هرهر خندیدن و خندیدن! آش رشته ی آتیشی خوشمزه با چاشنی شوخی و خنده و بی هیچ دغدغه ای. تمام لحظه ها متعلق به خود خودم بودن. نور خالص. از اینکه دور هم هستیم، از اینکه هر گوشه نگاه میکنم یکی از عزیزانم ایستادن با حال خوب لذت میبرم. از وسطی بازی کردنمون که جمعا چهار نفر توپ زن هستن و بقیه وسط(!!) از خسته شدن ها از دویدن ها و جیغ زدن ها و مسخره بازی ها و خنده های از ته دل....از آسمون از غروب آفتاب...از پسر کوچولوی ندا با اون اداهای بامزش، ازاتحادمون برای موندن بیشتر، از ضرب زدن های علی و همخونی ماها باهاش توآهنگ شب به گلستان تنها.... میخوام بگم خدایا شکرت که رها شدم. شکرت که دیگه غصه تو دلم نیست. دیگه چیزی حالم رو بهم نمیریزه...

 

جوجه داره تمرین فارسی حل میکنه میگه هم خانواده ی ایمان چی میشه؟؟ میگم فک کن خب...میگه اومممم...زایمان؟؟ 

و این روزها قوی ترین حس برامون نفسک هستش با اون قیافه ی وروجکش! اون روز حتا یه لحظه هم پیش مامانش نموند و تمام وقتش رو با من و جوجه گذروند و خندید بزغاله! ینی همه چیز قابل درک و دریافت بود برامون که انقد مارو دوس داره و بهونه ی مامانش رو نمیگیره ولی دقیقا اون لحظه ای که دکمه ی مانتومو باز کرد و گفت بَ بَ ( ینی شیر!!) رو هیچ رقمه هضم نمیکردم!! وسط قهقهه های من با اون چشا و لبای بامزش متعجبانه نگاهم میکرد که بهش گفتم خاله ای!! فقط مامان ب ب داره!! من ندارم که!! و شروع کرد همونطور باحال خندیدن و خودشو لوس کردن!!

عااااااااااااااااااااااااشقشم ینی. نفسه :)

سال دیگه نی نی مولی رو بغل خواهیم گرفت! خدای من! چه حس زیبایی :)

روزها و لحظه هاتون قشنگ.

[ جمعه بیست و هشتم فروردین ۱۳۹۴ ] [ 11:40 ] [ دختر شیرازی ] [ ]
سال های سال

 

صدای رعد و برق وحشتناکی از خواب بیدارم کرد. داشتم خواب میدیدم زری باهام بد شده. انقد گریه کردم و خودمو زدم که نگو  وسط ترس پاشدم پتومو بردارم برم پیش زری بعد فک میکردم نباید برم چون اون باهام بد بوده!! ترس غلبه کرد و رفتم پیشش. میدونست میام پیشش. گفت بیا اینجا بخواب. رفتم خوابیدم ولی دیگه خوابم نبرد. یه کم بعد نگران علی شدم. رفتم تو هال و بهش زنگ زدم.از صدام ترسید فک کرد چیزی شده.گفتم کجایی؟ بارون میاد خیلی! گفت آره نگران نباش من سرکارم. خیالم راحت شد باز برگشتم پیش زری. بیدار بود. گفت به کی زنگ زدی؟ گفتم علی. گفت چرا؟ چیکارش داشتی؟ گفتم دلم شور میزد گفتم بارون میاد...

بعد گفتم چرا دیشب انقد بد بودی باهام؟!! گفت من؟ با غصه گفتم آره! کلی گریه کردم و زدم تو سر خودم!! خنده ش گرفت دستمو گرفت بوسید گفت لعنت بر شیطون! 

پاشدم املت با قارچ درست کردم. سر میز جوجه گفت چرا باهام درست حرف نمیزنی خب؟ ( کلی بداخلاقی و گریه کرده بود ازش دلخور بودم) . زری گفت چیکار کنه؟ گفت مثه همیشه نیست باهام. نمیگه نمیخنده بازی نمیکنه. حرفی نزدم. گفت خب ببخشید من عصبانی بودم حالمم خوب نبود. اومدم تو هال دیدم بابا نیست گریه م گرفت. 

در جواب حرفش گفتم: منم یه عمره بابام نیست ولی بداخلاقی نمیکنم!!

یه سکوت وحشتناکی برقرار شد.نوار  "پریسا"  گذاشته بودیم تو ضبط داشت میخوند که یهو دو تا قطره اشک از چشای جوجه اومد پایین. گفتم صبحونتو بخور زودی. کار داریم. یهو گفت خیلی دلم سوخت آجی... قربونت برم...زری مثه همیشه در نقش کوه گفت جوجه مامان چرا دلت سوخت؟؟ بابای تو بابای اونم هست. آجی حرف زیاد میزنه. و من داشتم فک میکردم بهتر و بیشتر از بابای من هم هست.  شاید زری به این فک کرد که چه سخته بچه بیدار بشه و ببینه باباش نیست. شاید فک کرد من چقد دلم لرزیده که صبح زود زنگ زدم به علی. با عجله پاشد از سر میز و رفت تو آشپزخونه. صداش زدم جواب نداد. فهمیدم داره گریه میکنه. یه ده دقیقه شاید، اصلا نمیتونست خودشو کنترل کنه...

زری همیشه کوه و پشتیبان هر سه ی ما بوده. وقتی کم میاره ینی خیلی بد...وقتی احساساتش فوران میکنه و میشه اشک ینی خیلی بد...

اون موقع بود که فهمیدم دل خودم نباید بگیره الان. پاشدم تو سی دی های علی آغاسی رو پیدا کردم و لب کارونش رو گذاشتم و شروع کردم بشکن زدن و رقصیدن...دو دقیقه بعد زری با چشای خیس از اشک از تو آشپزخونه سر کشید نگاهم کرد و یه لبخند زد...

امروز رو من عادی کردم براشون. کلی گفتم و خندیدم و خندوندمشون. اخبار که میگفت پنج شنبه ی آخر سال یادی از درگذشته ها کنیم دلم گرفت...حسابی...

دوستای خوبم؛ سال نوتون پیشاپیش مبارک. هر جا هستید، در هر کسوتی با همه مهربان باشید مخصوصا خانواده ی عزیزی که کنارتان هستند. باور کنید آدم ها ظرفیت های عجیب و غیر قابل باوری دارند. همه _حتی بی منطق ترین مردمان هم _ ظرفیت "سبز بودن" را دارند.

خانواده تان سبز

عیدتان نوروز

ظریفتان مصور

 

[ پنجشنبه بیست و هشتم اسفند ۱۳۹۳ ] [ 11:46 ] [ دختر شیرازی ] [ ]
اراجیف!
 

یک سری خواب های جالب انگیز ناک در دایره ی مغز من اتفاق میفته که اگه نمونه ش رو تعریف کنم همتون چپ میشید از خنده.

دیشب شام نخوردم. میل نداشتم. راستش چند روزه خوب غذا نمیخورم. اشتها ندارم. در نتیجه اکثر مواقع معده م سنگین نیست که بگیم خواب اراجیف از معده ی سنگینه!

دیشب خواب میدیدم هی میرم محضر که نوبت بگیرم عقد کنم   بعد خودم نمیدونستم با کی!! یارو محضر داره هم هی میگفت الان وقت ندارم و برو تو این ساعت و تاریخ بیا. بعد همین طور تو این فکر بودم که طرف کیه آخه؟؟ چرا من نمیدونم میخوام زن کی بشم؟؟ و یه دفه شکست عشقیم ظاهر شد جلوم و گفت تو کجایی آخه؟ چرا نمیای سمت من؟؟ و من با قهر در حالیکه بهش نگاه نمیکردم گفتم چی میگی تو؟ بیام سمتت که چی؟ بعد یهو دفترشو باز کرد شروع کرد شعراشو برام خوندن. تو خوابم کلافه بودم. دوست داشتم بهش بگم لعنتی تو حتا یه ذره هم تلاش نکردی بیای سمت من، بعد من باز بیام سمتت؟بعد اون انگار شنید فکرمو گفت پس این دفتر چیه؟؟ این شعرا رو واسه تو گفتم من! من خیلی ناراحتم! بیا و آشتی کن با من! بعد یهو دیدم تو کاغذی که محضر داده دستم اسم اونم هست بعد فک کنم من باهاش آشتی کردم چون با هم هی میرفتیم محضر و باز میگفت الان سرم شلوغه برو بعدا بیا!! یه سه چهار بار رفتیم و دفعه ی آخر محضر داره گفت خب شما بزرگتراتون کجا هستن؟؟ و آخرشم عقدمون نکرد

 

شاعر فرموده:

تو که با مو سر یاری نداری

چرا هر نیمه شو آیی به خوابم؟

 

نیا بابا جان، نیا آقای محترم، نیا جناب!

[ پنجشنبه بیست و یکم اسفند ۱۳۹۳ ] [ 12:20 ] [ دختر شیرازی ] [ ]
This wonderful night!
 

This is one of my best nights in my life

 

[ جمعه پانزدهم اسفند ۱۳۹۳ ] [ 19:52 ] [ دختر شیرازی ] [ ]
آدم چوبی...
 

امروز کاملا از خودم خسته بودم. از اینکه روز قبلش روی جفت صندلی های جلویی ما توی اتوبوس زن و مردی نشسته بودند و من از روی مرد که برگشته بود به سمت زن و آرام چیزی در  ِ گوشش میگفت و میخندیدند و از نگاه گرم و دوستانه اش به آن زن نزدیک بود حالم بهم بخورد!  تصور اینکه مردی به این نزدیکی کنارت نشسته باشد و هی برایت حرف بزند_ آن قدر نزدیک که نفس هایش توی صورتت بخورد_  واقعا حالم را بهم زد!

به جان خودم من اینقدرها هم مرد گریز نبودم! قبلن ها که نوجوان بودم آرزویم عشقی رمانتیک و آرام بود. هی تنهایی ام را کش دادم تا رسیدم به جوانی ام. بعدش دروغ چرا، آن قدر درگیر یک مرد شدم که گاهی غذا که سهل است، نفس  هم نمیتوانستم از دوری اش بکشم!  بعدتر هایش فهمیدم دوستم ندارد، یا اینکه جرات ندارد زندگی مشترک اش را با زنی شروع کند. نمیدانم از دوست داشتن خودم باید احساس حماقت کنم یا نه، وقتی بعد ازمدت ها عذاب کشیدن و فرو رفتن بیشتر توی تنهایی هایم حس کردم باید خودم را از این جریان یکنواخت بی عاطفه بکشم بیرون.بخاطر اینکه در ناخودآگاهم چنان پررنگ بود که تا فرصتی کوتاه تنها میشدم فکرش هجوم می آورد توی سرم. من مدام بی آنکه بخواهم مدت ها خودم را به خاطرش عذاب دادم! حتا آن وقت هایی که توی اتوبوس صندلی آخر می لمیدم تا به مقصد برسم هی دعوا میکردم توی خیالم با او. گاهی مشت میزدم توی سینه اش میگفتم "لعنتی ازت متنفرم. چرا اینجایی؟؟ کی بهت اجازه داده بیای تو زندگی من؟" بعد هی زیر زیرکی اشکم را با انگشت تند تند از گوشه ی چشمم پاک میکردم که نریزد پایین. انگار که خاک توی چشمم رفته باشد.

دفعه ی آخری که خودم را بغل کرده بودم که اشک نریزم به خودم قول دادم کاری کنم که دیگر عذاب نکشم. دقیقا نصف شب بود. بعد از مدتی بسیار طولانی بی خبری طی یک حرکت انتحاری برایش مسیج فرستادم که اگر توی این مدت بابت چیزی اذیتت کردم مرا ببخش!! برای اینکه ناخودآگاهم باید آرام میشد. باید کینه هایش را دور می انداخت و حلالیت میطلبید که روی صندلی آخر اتوبوس درگیر دوست داشتن یا تنفر کسی نباشد. همین طور هم شد. وقتی جوابم را داد که " خودت را به خاطر چیزی ناراحت نکن" آرام شدم. شب را خوابیدم و وقتی صبح تلاش کرد تلفنی صحبت کند با من تصمیم گرفتم حتا یک قطره ی کوچک از آن جریان عذاب آور را توی زندگی ام راه ندهم.

قطعا چهار تا کلمه ی ساده نمیتوانند عمق درد و تلاش یک دختر برای کمک کردن به خودش در فراموش کردن مردی که عمیقا عاشق اوست را نشان دهد. 

همه ی این ها را بیخیال! بعد از چندین ماه که بهتر شده ام چند شب پیش خوابش را دیدم. یک جایی توی دفتر کارش بود و یک آینه هم روبروی دفتر کارش  بعد من هی لباس جدید میپوشیدم و جلوی آینه خودم را نگاه میکردم. و ایشان هم از در شیشه ای اتاق کارشان مرا میدیدند! من هم محل نمیگذاشتم اصلا! نگاهش نمیکردم. فقط توی آینه  میدیدم که نگاهم میکند. بعدش من نشسته بودم توی تاقچه ی بلندی. آمد داخل. جوجه را بغل کرد و بوسید. بعدش آمد سراغ من. من خیلی بالا بودم. دستش را آورد بالا و سرم را گرفت بین دستانش. هی میگفت کجا بودی؟؟ این همه وقت کجا بودی؟ من هم اولش محل نمیگذاشتم ولی بعدش سرش را گرفتم بین دستانم. هی قربان صدقه ام رفت و صورتم را نوازش کرد. بعدش هم برایم یک عالمه شعر آورده بود. میگفت همه اش را وقتی من نبوده ام برایم گفته. آمد بالا نشست کنارم دفترش را باز کرد و با صدای خودش برایم شعر خواند.

صبح که بیدار شده بودم یادم آمد من اینقدرها هم از مرد بدم نمی آمده! مثلا چقدر آرامش بخش بود صورتش که روی صورتم بود. یا سرم که میان دستانش بود.

یادم آمد آن قدر عاشقی کرده ام که دیگر عاشقی کردنم نمی آید!!

و اکنون من شاد ترین دختر غمگین جهانم!

 

+ خدا را ؛ نصیحتم نکنید!

[ شنبه نهم اسفند ۱۳۹۳ ] [ 0:1 ] [ دختر شیرازی ] [ ]