X
تبلیغات
دختر شیرازی
آدم های غایب زندگی من

من آدم عجیب غریبی ام. خیلی عجیب غریب. یه شبایی بیدار میشم میبینم میترسم. بعد میخوام پاشم برم بیرون و زری و علی رو صدا کنم ولی نمیتونم.انگار که چسبیدم به تخت.اونم با چسب های خیلی قوی! بعد هی زور میزنم.هی تلاش میکنم. و یهو میبینم که دارم میرم.به زور خودمو میکشم و از تخت میندازم پایین.بعدم سینه خیز و با زور و تقلا خودمو میکشم رو زمین تا برسم به در. چیزایی که سر راهم هستن رو میگیرم و تلاش میکنم کنده شم از زمین.تا وسطای راه میرم و دقیقن وقتی که حس میکنم دارم موفق میشم چشامو باز میکنم و میبینم تو تختمم! آزاد و راحت.خبری هم از اون چسب ها نیست.پریشب هم همین حالت چسبی واسم پیش اومده بود و یه لحظه فک کردم خدایا! دوباره باید تقلا کنم؟؟ چرا آخه؟؟ و یهو یه دستی پاهامو گرفت و کشوندم بالا!مثه بچه ای که تازه بدنیا میاد و پاشو میگیرن بالا و میزنن تو کمرش تا سرفه کنه و نفس بکشه.بی وزنی رو کاملن تجربه کردم.خیلی حس خوبی بود و در عین حال تعجب آور.بعد از اینکه بی وزن شدم سریع خوابم برد.ولی دیشب که یهو موقع خواب یادم اومد به این حکایتا ترسیدم! فک کنم موقع ورود و خروج روحم هشیارم من!(هزاران بار به خودم گفتم این چیز میزا رو تعریف نکن که بمونن! وقتی میگمشون جایی، تا یه مدت زیادی از بین میرن!)

بچه که بودم خیلی روزها تنها بودم خونه. و بعد از مرگ مامان این تنهایی خیلی آزارم میداد. اونجا بود که رو آوردم به تلفن.تلفن دقیقن همونجایی بود که قبلن تخت مامانو گذاشته بودیم.دراز میکشیدم همونجا.سرمو میذاشتم جای سر مامان و تلفن سبز رنگو میذاشتم دم گوشم و انگشتامو میذاشتم تو دایره های شماره گیر و قرقرقر.... به نغمه زنگ میزدم اون وقتا.کلی حرف میزدیم.

یه روز تصمیم گرفتم زنگ بزنم به برنامه ی سیمای خانواده که شبکه یک نشون میداد و بهشون بگم وقت سریالاشو بیشتر کنن.چون حوصله م سر میرفت. همیشه بوق اشغال میشنیدم. ولی یه روز بعدازظهر همونطور که با سیم تلفن بازی میکردم صدای بوق ممتد هولم کرد. دو تا بوق که خورد قطعش کردم! به خودم گفتم چی میخوای بگی؟؟ اونم تو برنامه ی زنده!!( فک میکردم هر کی زنگ میزنه مستقیما تو تلویزیون پخشش میکنن!) بعد به خودم گفتم الان که برنامه خانواده نداره! و دل اومد توی دلم.گفتم خب زنگ میزنم میگم وقت سریالشونو بیشتر کنن دیگه. دوباره شماره رو گرفتم.چنتا بوق خورد و یه صدای جوون مردونه از اون طرف خط گفت الو.... سلام کردم و بعدش دوباره قطع کردم! بار سوم شماره رو گرفتم و نفس عمیق کشیدم.همون صدای جوون گوشی رو برداشت.گفتم برنامه ی سیمای خانواده؟ جواب داد بله خانوم کوچولو! بفرمایید! منم گفتم که فلانی هستم و از فلان جا تماس میگیرم میخواستم بگم وقت سریالاتون رو بیشتر کنید! صدا که خوشش اومده بود شروع کرد سر به سرم گذاشتن. گفت چرا وقتشو بیشتر کنیم؟ گفتم خب چون من خونه تنهام،حوصلم سر میره. گفت مگه مدرسه نمیری؟گفتم چرا.کلاس چندمی؟ چه شکلی هستی؟ و اینا شد بهونه ی صحبت های بیشتر. بهم گفت تنها که هستی درساتو بخون.گفتم میخونم.شاگرد اولم.ولی بازم حوصلم سر میره.تحسینم کرد و نمره هامو پرسید.بعد از شهرم پرسید.از مردمم. الان که فکرشو میکنم اون صدا هم تنها بود.و از اینکه داره با یه دختر کوچولو حرف میزنه خوشحال بود.گفت موهات چه شکلی ان؟گفتم لخت. گفت چتری ریختی تو پیشونیت؟ و ترسیدم! فک کردم داره منو میبینه! از سکوتم خنده ش گرفت و گفت دختر بچه ها با موهای لخت و چتری خیلی بامزه هستن!حرفای دیگه رو یادم نمیاد.ولی خیلی حرف زدیم. آخرشم گفت چون خیلی دختر مودبی هستی وقت سریالو بیشتر میکنیم.بعدم گفت مواظب خودت باش و وقتی تنهایی سراغ وسایل خطرناک نرو و خداحافظ! هنوز نیمدونم اون مرد جوون کی بود؟آیا واقعا به اون برنامه ربط داشت یا نه؟ ولی یه مدته همش بهش فکر میکنم.به آدم غائبی که همصحبتم شد و از تنهایی درم آورد.همش میگم خدا کنه هر جایی هست و هر کی هست روزگارش خوب باشه و شاد باشه.

اون وقتا که دبیرستان بودم یه پسر جوون به عنوان مسئول تاسیسات اومد تو مجتمع. قد بلندی داشت و هیکلی بود.صورت گرد،چشمای نافذ.یه پیکان سفید قدیمی که خیلی بهش میرسید و همیشه تمیز بود. من از بچگی با شغل آدما مشکلی نداشتم. هر چی طرف زحمت کش تر بود من تو دلم احساس بهتری بهش داشتم.مثلا از مکانیک ها خیلی خوشم میومد. با اون دستا و لباسای روغنی،وقتی واسه دلبری کردن نداشتن. ولی من همیشه با تحسین بهشون نگاه میکردم.

کلن اهل بیرون رفتن نبودم و نیستم.مسیر بیرون رفتم همیشه خونه بود به مدرسه و مدرسه به خونه.که اونم اکثر روزها با سرویس بودم و یادمه یکی دو روزش رو خودم برمیگشتم.این پسره خیلی جذاب بود و همیشه یه مشت دختر اون پایین میچرخیدن و سعی داشتن جلب توجه کنن.(همیشه از پنجره ی اتاقم میدیدم این چیزا رو)

یه روز ـ سال اول دانشگاه که بودم ـ با شیدا و فروغ رفتیم باغ ارم.بعدشم من رفتم مثه خوشحالا از اون کلاها که دوس داشتم خریدم(فروغم خرید) و گذاشتیم سرمون و برگشتیم خونه! آروم آروم داشتم راه میرفتم و میرفتم خونه که آقای جذاب یهو جلوم ظاهر شد! من طبق معمول عین گاو(!) به مسیرم ادامه دادم و توجهی نکردم که هول کرده یارو! بعد که رد شدم نطق نمود که: ای جان! عجب تیپی! بنده هم کماکان گاووار(!) رفتم تا رسیدم خونه! بعدش دیگه این آقا جذابه زیاد تو تور ما میخورد.هر وقت تو ماشین علی بودم و داشتیم میرفتیم خونه انقد نگاه میکرد که من میگفتم الان علی پیاده شه بزنه نصفش کنه با قفل فرمون! کلن دلخور بودم که به خودش اجازه داد بهم حرفی بزنه.ینی شخصیت خودش برام رفت زیر سوال.

بعد یه روز من رفتم پایین که جوجه دوچرخه سواری کنه خودمم درس بخونم. این خوش تیپ خان اومد با اون لباس کارش(که من حس خوبی بهش داشتم) و دید من نشستم تو محوطه.انقد ذوق زده شده بود که نگو.با یه آقای دیگه بود.رفت دنبال کارش و بعد یه مدت هم من اومدم بالا. بعد از پنجره نگاه کردم دیدمش که داره میاد با یه تیریپ خاص با آچار تو دستش. بعد رسید به اون نیمکته و دید من نیستم.دستاشو زد به پاهاش و برگشت این ور اون ور رو نگاه کرد و گفت ای بابا!(اینو نشنیدم که!حس کردم)

بعدش دیگه حسش شد طلب.در به در دنبال این میگشت بلوک ما رو پیدا کنه.ظهرا که کارش تموم میشد میومد پایین بلوک آهنگ میذاشت و ماشینشو تمیز میکرد() و هی با اون چشماش بالا رو نگاه میکرد که ببینه آیا اون دخدر خوشتیپه میاد سرک بکشه یا نه! منم قایمکی میپاییدمش.

بعد دیگه همش تو تاسیسات بلوک ما بود این بشر! هر روز.هر لحظه!هر ثانیه!

یه مدت مدیدی زور زد خودشو به من ثابت کنه بنده هم گاووار به زندگیم ادامه دادم! ینی بگی اپسیلون چراغ سبز نشون دادم بهش ندادم. ولی اصلا به دلیل کارش نبود.یا حتا ماشینش.همین که تر و تمیز نگهش میداشت و بهش میرسید من حس خوبی داشتم. تنها دلیلم این بود که اون روز اجازه داد بهم متلک بگه و این نشون دهنده ی این بود که شیطونه و با همه اینجوریه.

هر چند حسش تبدیل شده بود و خیلی طالب ما بود،ولی خب محل  نذاشتم بنده.آ]رشم رفت از اینجا.بی هیچ ثمری.

حالا این دو تا آدم مذکور که هیچ وقت تو زندگیم نبودن این روزا رژه میرن تو فکرم!هی میگم هر جا هستن موفق و سربلند باشن.

شما چی؟آدم های غایبی دارین تو زندگیتون؟بهشون فکر میکنید؟ مثلا به اندازه ی فاصله ی کلاس تا خونه،که ایستگاه آخر بفهمین همش غرق فکر این آدمای غایب بودین؟

من که دوس دارم این حسو.

 

+ هورا،بالاخره پست بلندم اومد!

[ دوشنبه یکم اردیبهشت 1393 ] [ 22:24 ] [ دختر شیرازی ] [ ]
بانو...

دم ِ همه ی مردایی که لطافت وجود زن رو درک میکنن و با خشونت مردونه ی غریزیشون گلبرگ های لطیفش رو پژمرده نمیکنن گرم،

دم همه ی اون مردایی که با بی تفاوتی و خودخواهی وجود مقدس زن رو آزرده نمیکنن گرم،

دم همه ی اون مردایی که زن رو مکمل خودشون میدونن برای انسان بودن، و نه متمم برای ارضای فریضه ی نر بودنشون (!!) گرم،

دم همه ی اون مردایی که تا حالا اشک تو چشم هیچ زنی ننشوندن، غم دنیا رو تو دلش ننشوندن گرم،

دم همه ی اون مردایی که شوق زندگی رو تاحالا از زنی نگرفتن گرم ِ گرم ِ گرم...

 

و دم اون دختر ۲۶ ساله ای که ده سالگی ِ یتیم دخترکی رو پوشوند بادستاش، عشق شد، نور شد، مادر شد براش گرم...

زری من،

و بانوهای دیگر،

روزتان مبارک

 

+ دُرُست میشم ینی؟ شوق زندگی رو میگم :)

[ یکشنبه سی و یکم فروردین 1393 ] [ 10:59 ] [ دختر شیرازی ] [ ]
عزیزم،نگران نشی ها !!!

دیریریریریرین (صدای زنگ مسیج)

مرد نوشته: سلام عزیزم، خوبی؟ بیدار شدی؟صبحت بخیر باشه.من یه کمی ناخوشم.دستم درد میکنه.البته نگران نشی ها، چیزی نیست، زمین خورده م.

راستش از پله های اداره افتادم پایین، تو نگران نشی ها، بعدش دیگه بیهوش شدم و خانم جهانپور منو که بیهوش بودم رسونده بیمارستان.الان یه کم نیمه هشیار شدم گفتم بهت مسیج بدم که نگرانم نشی یه وقت، کم کم دارم میرم تو کما، دکتر میگه احتمال خون ریزی مغزی هست، آرنج دست راستم و  چندتا از دنده هام شکسته. ولی تو نگران نشی ها!!

جواب زن : خانم جهانپور کیه؟؟؟

 

[ شنبه سی ام فروردین 1393 ] [ 10:43 ] [ دختر شیرازی ] [ ]
فرار از صحنه ی جرم!


جوجه و زری بعضی وقتا هر دوشون صبحی ان و وقتی بیدار میشدن قبلن من مصیبتی داشتم باهاشون که بابام جان! منِِِِِِ بدبخت خواااااااابم خب که شما دوتا هی سر و صدا میکنید و داد میزنید.بعدم یه روز منظقی نشستم گفتم به خدا هر دوتون حق الناس میکنید! من واقعن اذیت میشم! و هر دو متنبه و متوجه شدن و یه مدتی صبح بیدار شدنشون با سکوت همراه بود و من اذیت نمیشدم.

امروز،ساعت هفت صبح؛

من تو خواب نازم که یهو یه چیزی میگه شتللللقققققق....

سراسیمه میپرم و لحظه ی آخر زری رو میبینم که نیم خیز داره در میره از اتاقم! نگو اومده بوده چراغ خوابو تو اتاقم خاموش کنه دستش خورده بود به لیوان رو میزم و شتلقققققققق!!! انقد خنده م گرفت که خواب از سرم پرید! البته بعدش خودمو به زور خوابوندم دوباره!!

ظهر که زری برگشته بهش میگم راستی صبح چیکار کردی تو اتاق من؟؟ صدای چی بود؟ دیدم هرهرهر میخنده میگه هیچی!لیوانه افتاد! میگم خب چرا سینه خیز خارج شدی با اون سرعت؟؟؟ غش میکنه از خنده میگه میخواستم نفهمی منم!!

عاشقشم با این کاراش!

[ دوشنبه بیست و پنجم فروردین 1393 ] [ 23:19 ] [ دختر شیرازی ] [ ]
تسهیلات!

شبا که میخوام بخوابم گوشیمو فلایت مود میکنم میخوابم. میره تا فردا ساعت ده یازده! روز تولدم که بیدار شدم و گوشیمو روشن کردم تا رفتم دست و رومو بشورم و برگردم هزارتایی مسیج داشتم! یکیشون همراه اول بود که نوشته بود مشترک گرامی،سرکار خانم فلان فلان...تولدتان مبارک.هدیه ی ما به شما ۲۴ ساعت مکالمه رایگان درون شبکه خواهد بود.

ریلکس ریلکس چرخیدم واسه خودم و عصر فعالش کردم مکالمه ی رایگانو. بعدم مخاطبای گوشیمو یکی یکی چک کردم و به اوناییشون که میشد زنگ زدم و گفتم دلم براشون تنگ شده و به یادشون افتادم واسه همین زنگ زدم بهشون

بعدم زنگ زدم به مولی و ساعت ها با هم حرف میزدیم.

بعدش که قطع کردم همراه اول یه پیام فرستاد که: مشترک گرامی، خیلی بی شعور و بی جنبه ای! دیگه پشت گوشِتو دیدی مکالمه ی رایگان ما رو هم میبینی! تولدتم تو سرت بخوره! بای!

اصن یه وعضی!

 

[ شنبه بیست و سوم فروردین 1393 ] [ 15:56 ] [ دختر شیرازی ] [ ]