صندلی حثاث! :دی

 

به عنوان یک معلم در کنار مهربونی و انعطاف، سخت گیری هم دارم. مثلا امتحان میان ترم رو خیلی مفصل میگیرم. دیکته جدا و سوالات جدا. اون روز در حال گفتن دیکته بودم که پامو گذاشتم رو میله ی صندلی. بعد از یه مدت اون یکی پام رو هم گذاشتم رو میله ی صندلی. بعد یهو یکی از پاهام سر خورد رفت پایین!! تا اومد درش بیارم اون یکی پامم ضربدری سر خورد رفت پایین!! یه لحظه اومدم تکون بخورم دیدم نمیشه! هول شدم که گیر افتادم و همون موقع شروع کردم خندیدن!! یه کم تقلا کردم دیدم اصن نمیشه هیچ کاری کرد!! تریبون هم جلوم بود بچه ها نمیفهمیدن چی شده! فقط میدیدن معلمشون داره میخنده الکی!! اونا هم هی با بهت و خنده میگفتن: تیچر وات؟!!

خنده م از اونجایی بدتر شد که به گفتن دیکته ادامه دادم و نزدیکای آخرش بودم. باید پا میشدم سوالات رو مینوشتم رو تخته!! 

هیچ راهی نبود! ینی فقط به ذهنم رسید گوشیمو بردارم شماره مسئولمون رو بگیرم بگم بیا سر کلاس منو از تو صندلیم در بیار! بعد فک کردم خیلی وقت تلف میشه و نمیرسم همه ی سوالات رو بنویسم!! باز شروع کردن تقلا کردن و این دفعه پام که ضربدری شده بود رو هم،  آزاد شد!! به زور میخواستم یکی از پاهامو در بیارم نمیشد! کفشم گیر میکرد بین میله و رویه ی صندلی که روش نشسته بودم!! همچنان در میان بهت بچه ها و خنده ی خودم تلاش کردم تا اینکه پام درومد!! ولی خنده م قطع نمیشد هی!

بعد که تموم شد کلاس رفتم بیرون واسشون تعریف میکنم همه میخندن. م میگه اون وقت باید میگفتیم آقای ز و آقای ر بیان نجاتت بدن! اون یکی میگه دستم که بهت نمیتونستن بزنن!! و اون یکی اضافه میکنه خب با دستگیره!!

 اصن یکی از شیرین ترین خاطره های تدریسم شد!

[ شنبه یازدهم بهمن 1393 ] [ 14:47 ] [ دختر شیرازی ] [ ]
life is a dance party
تو جو صمیمی نهار خوردیم و نشستیم دور هم. حرف از قدیما شد. از دردها. یکیشون نمیدونست یکی از دردهای قدیمی خانواده ی ما رو. دوس نداشتم مطرح شه. ولی شد. جو سنگین شد. الکی یه حرفی پروندم که همه خندیدن. دوباره از سر گرفته شد ادامه ی بحث! بچه ها گفتن بیاین فیلم عروسی ببینیم! همه موافق بودن. فیلمو گذاشتن. لحظه ی ورود عروس و داماد به باغ و بعدش هم رقص تمرین شده ی عروس وسط سن که خیلی تحسین برانگیز بود. هی قربون صدقه ش رفتم و گفتم خیلی ناز بوده و همه چی با برنامه. یهو مامانش گفت ایشالا برای عروسی خودت بیا پیشش که بهت یاد بده چیکار کنی. و انگار راجع به مساله ای در دوره ی زمانی دایناسورها با من حرف میزد! خندیدم. گفت چرا میخندی. نشد که بگم چقد دورم از این چیزا. نشد که بگم دیگه درک نمیکنم چرا دخترت انقدر عاشقانه همسرشو دوس داره و برای تک تک کارا و مراسماشون برنامه ریزی کرده.نشد که بگم دیگه برام ملموس نیست این احساسات. این علاقه ها. این تمایل برای یکی شدن ها.

نه که دلخور باشم. دیگه نشانه ها چک نمیشن. راههای ارتباطی مخفی. عکس های فضای مجازی. فکر کردن به اینکه اون کجاست و چه میکنه و چی میگه.

نه که متنفر باشم. دیگه اهمیتی نداره برام موضوع. بیشتر وقتها به خودم یه تو سری میزنم میگم بدبخت احمق! عاشق شدن هم آداب داشت! 

نه که متنفر باشم چون تنفر یعنی بخش زیادی از فکرم درگیرشه. بی تفاوت شدم. ارزش فکرکردن هم نداره حتا.

 

با این اوصاف خیلی هم وضعم بد نیست! عاشق آدم های زندگیم هستم. عاشق زندگیم. بدون عشق موجود  مختص به خودم.

 

 

[ چهارشنبه یکم بهمن 1393 ] [ 17:34 ] [ دختر شیرازی ] [ ]
آقای بازرس!

 

یکی از موارد موجود در رابطه ی من و جوجه اینه که یه وقتایی میاد میچسبه بهم و میگه دوسم داری؟ منم میگم نه! ندارم! محکم گردنمو میگیره با دو تا دستش و دوباره میپرسه: دوسم داری؟؟ و قبل از این که من دهن باز کنم بگم نه محکم دهنمو میگیره سرشو میکنه اون ور میگه بله بله! خیلی زیاد! من عاااااشقتم اصن!! منم هی سعی میکنم سرمو آزاد کنم و بگم نهههه اصلنم...اونم هی تلاش میکنه موهای من دونه دونه میاد تو دستش ناخوناش هم گاهی خراش میده صورتمو هی ام غش غش میخنده میگه میدونم عزیزم میدونم لازم نیست انقد خودتو اذیت کنی که به من بگی دوسم داری!

بعد یه دفه داشت همین کارو میکرد و رسیدیه بودیم به مرحله ی کشمکش که یهو جوجه گفت بله آقای بازرس! میبینید؟ داره میگه تو زندگیش منو از همه بیشتر دوس داره!!( منم در حال دست و پا زدن که بگم نه ). انگار که یه آقای بازرس اومده خونمون و قراره رابطه ی من و جوجه رو ارزیابی کنه! حالا من در حال دست و پا زدن که: نه آقای بازرس جوجه هم در حال جیییییغ و خنده و کشمکش که چرا! میبینید آقای بازرس! داره از عشق من خودشو میکشه!! بعدم خودشو میچسبوند تو بغل من دستمو حلقه میکرد دور خودش و میگفت نه عزیزم لازم نیست منو بغل کنی!! آقای بازرس دارن می بینن خودشون!! بعدم صورتشو میذاشت رو لب من (اینجا دیگه جز خنده کار دیگه ای نمیتونم بکنم پس خیالش راحته که حرف نمیتونم بزنم و دستشو برمیداره از دهنم) و میگفت واااااااااااای همش داره منو میبوسه آقای بازرس!! بسسسه عزیزم!! چقد منو میبوسی!!

و این روند انقد ادامه پیدا میکنه که انرژیش تخلیه شه و دیگه نفسش بالا نیاد!! بعد دوباره میپرسه دوسم داری؟؟؟ 

من: آره آره....برو سر جدت تا آقای بازرس نیومده!!!

[ یکشنبه چهاردهم دی 1393 ] [ 12:23 ] [ دختر شیرازی ] [ ]
سگ!!ما خوردگی!!

فک کن روز دوشنبه دقیقا نیم ساعت قبل از حاضر شدن برای رفتن به کلاس پاهات شروع کنه گزگز کردن...زری فشارم رو گرفت گفت پایینه. آب و عسل داد بهم.موقع لباس پوشیدن دیدم ددم وای! خیلی حالم بده که! فشارم خیلی پایین بود و خیلی بی قرار بودم. نشون به اون نشون که رفتم سرکار و همه گفتن چته تووو؟؟؟ منم گفتم هیچی و رفتم سر کلاس! بعدم وسطش ماژیک رو گذاشتم زمین اومدم بیرون گفتم معععععععع من حالم بدهههه. فرتی ادغام شد کلاسا و علی اومد دنبالم یه راست رفتیم داروخونه دگزا خریدیم اومدیم خونه.زری هم منتظر فرتی آمپولو کشیده بود که بزنه.منم لرز شدید. اجبارا آمپولو زدم و از بس استخونام از سرما میلرزید یه محلول شور شیرین زری داد به خوردم و رفتم تو حموم زیر دوش آب جوش!! بعدم درومدم رفتم کنار شوفاژ زیر دو تا پتو و تا 5 صبح حالم بد بود! 5 هم بیدار شدم کامل و یه کم پایدار شدم تا 10. 10 رفتم دکتر و بعد از معاینه گفت نه چیز مهمی نیست. من خوشحال شده بودم که دکتر پرسید: آخرین بار کی پنی سیلین زدی؟؟ من: نهههه!! علی: هههههه!! انقد ذوق میکنه من آمپول بزنم!! منم خیلی حرصم گرفته بود گفتم پس بی زحمت دو سه تا نوروبیون هم واسه داداشم بنویسید!! دکتر: هاهاها...

یه پنادر و یه 6 س س قاطی میخواست بزنه به من تزریقاتشون که از قضا آشنا هم درومد و میخواست سنگ تموم بذاره واسه من که دردم نیاد، الان 4 روزه که درد جای آمپوله بیشتر از آنفولانزاهه اذیتم میکنه!! لنگ لنگان راه میرم!

میخواستم به مدیر اون یکی شعبه مسیج بدم الان حالم خوب نیست بعدا هماهنگ میکنم میام پیشتون واسه آبزرو. نوشتم: بعدا باهاتون حموم میکنم میام آبزرو!! ینی شانس آوردم خانوم بود طرف!! فک کن یه درصد طرف آقا بود!! من رسما استعفای غیر حضوری میدادم!!

ظرف های تمیز رو برداشته بودم بذارم تو یخچال!!

جلو چشم خواهری دو تا کاسه ترشی رو خالی کردم تو ظرف ماست!!!

 

اگر بار گراااااااااااااااااااان

بودیییییییییییییییییییییم رفتیییییییییم!!

[ جمعه دوازدهم دی 1393 ] [ 15:10 ] [ دختر شیرازی ] [ ]
تکه ای از یک زندگی

 

روی تختم خوابیدم. سرم گیجه. حال بلند شدن ندارم. نیمه هشیارم. صدای دوش آب میاد. انگار که در حموم باز باشه.هشیار میشم. جوجه زیر دوشه. در حموم رو نمیبنده. دوس نداره تنهایی تو حمومی باشه که درش بسته ست. زری هی میره تو آشپزخونه و میاد جلوی در بهش سر میزنه دو کلمه حرف میزنه باهاش که خیالش جمع باشه. یهو صدای جوجه بلند میشه:

- ماماااااان

_جانم (به سمت حموم میاد)

- مامان آجی چشه؟

_ قندش افتاده بود فک کنم.بهش آب و عسل دادم بهتره

-دیگه چشه؟

_ سرماخورده مامان

- بهش دارو دادی؟ استامینوفن دادی بهش؟( خود منم بچه که بودم آنتی بیوتیک رو با استامینوفن اشتباه میگرفتم)

_ خودش خورده عزیزم

- مامان حالا مجبوریم بدون آجی بریم؟

_ مامانی، من که دوس ندارم آجی رو تنها بذارم. مجبوریم.

- مامان آخه من نمیتونم آجی نباشه

_ مامان جان آجی میتونه جمعه بیاد پیشمون. بعد شنبه با هم برمیگردیم.

- نه مامان. من بدون آجی اصن نمیتونم برم دندونپزشکی

_ چرا دخترم؟

- آخه حتما باید آجی باشه بخوابه رو صندلی منو بغل کنه تا دکتر دندونم رو جراحی کنه. (بغض میکنه)

_ مامانی؛ خودم بغلت میکنم عزیز دلم

-(با گریه) مامانی...حداقل مثه آجی آروم بغلم کن. دستامو سفت نگیر!

(اشک جمع میشه تو چشام)

_ باشه مامانی...قربونت برم. هر جور  بگی میگیرمت. گریه نکن مامانی...گریه نکن دخترم. تو که شجاعی. منطقی باش مامان. هنوز یه هفته دیگه مونده؛ از الان داری گریه میکنی؟

- (صدای آب با گریه) مامان جان؛ نمیتونم خب. منطقم اینجا به کار نمیاد الان! من از جراحی خوشم نمیاد!سخته خب!

_ (سکوت. زری میره تو آشپزخونه)

-( صدای گریه و آب. قلبم درد میگیره. یادم میاد به اون دو دفعه ای که قلب بچم زیر دستم تاپ تاپ تاپ میزد. یاد ماسک دکتر. مته ای که دستش بود و سر بچه م رو فشار میداد محکم به قفسه ی سینه م. به جوجه م که ساکت و بی حرکت و تسلیم تو بغلم دراز کشیده و حتا آخ هم نمیگفت.صداش رو مبهم میشنوم. داره کسی رو قسم میده آروم آروم)

- مامااااان

_ جانم مامان.(به سمت حموم میاد)

- (مسلط تر اما با ناراحتی) میشه از حضرت ابوالفضل بخوای که این دفه که میریم دندونم جراحی نخواد؟

_ (با ناراحتی ای که سعی در پنهان کردنش داره) باشه دخترم. باشه عزیزم.دعا میکنم. زود خودتو بشور بیا بیرون که سرما میخوری.

 

( دلم میخواد گریه کنم. فردا حتما رو میزنم برای جایگزینی. هر جور شده. تمام سعی ام رو میکنم. حتا اگه کارم رو از دست بدم ارزش یه لحظه اضطراب بچه م رو نداره وقتی به کسی جز من اعتماد نداره و خیالش راحت نیست. کاش بتونم جایگزین بذارم. کاش بتونم همراش باشم تو دندونپزشکی)

[ شنبه پانزدهم آذر 1393 ] [ 15:33 ] [ دختر شیرازی ] [ ]