طلا و مس

امروز بی جهت یادم افتاد به فیلم "طلا و مس". من آدم عجیبی ام. همه چیز را نمیتوانم تحمل کنم. مثلا همین فیلم را. وقتی زهرا سادات را دیدم که "ام اس" داشت حالم عوض شد.دلم زیر و رو شد. سریع کانال تلویزیون را عوض کردم. چند وقت بعدش دور هم شام میخوردیم که دوباره تلویزیون طلا و مس را نشان میداد. دوباره حالم دگرگون شد. خاله زری با اشاره ی سر و چشم به داداش علی گفت که کانال تلویزیون را عوض کند ولی او متوجه نشد. لعنتی رسید به آن صحنه ای که زهرا سادات را روی ویلچر آورند توی حیاط خانه اش. و نگاه دختر کوچکش خراش بزرگی به قلبم داد.دستم را محکم روی چشمانم گذاشتم که اشکهایم نریزد.ولی ریخت.بلند بلند شد گریه ام و چند دقیقه بعد هق هق. کانال تلویزیون عوض شده بود و اشک هایم به لقمه توی گلویم آرام آرام میریخت. با آدم زخم دار باید با ملاطفت رفتار کرد. خود آدم باید با زخم هایش مهربان باشد.نباید سرش را باز کند و نمک بپاشد و بسوزاند. یادم آمده بود به پنج سالگی ام. به پدرم که ویلچر مادرم را هل میداد توی کوچه پس کوچه های مشهد. رفته بودیم شفای مادر را بگیریم... :(

[ دوشنبه هفدهم شهریور 1393 ] [ 1:27 ] [ دختر شیرازی ] [ ]
...
 

...

 

پ.ن: هیچ چیز نمیتونه اندوه درونم رو نشون بده. اتفاق خاصی نیفتاده. من همچنان محزونم.

[ شنبه پانزدهم شهریور 1393 ] [ 19:48 ] [ دختر شیرازی ] [ ]
سخنان جوجه

چند وقت پیش به مامانش که داشت غر میزد سرش گفت:

مامان؛ خیلی اخلاقات عوض شده ها.قبلنا ملایم بودی الان خشن شدی. حواست باشه کم کم داره رو تربیت منم تاثیر میذاره ها!!

و امشب در حالیکه صدای کَل کَل علی و زری بلنده( اون میگه این ظرف مناسب نیست زری  هم بهش میگه آخه مررررد،من زن خونه ام، خودم بهتر میدونم و....) میاد تو اتاق من. داره لباسشو تو حرکت عوض میکنه.با یه صدایی که حالت غرغر داشته باشه ولی منم بشنوم میگه: وااااای...بازم کل کل این دو تا شروع شد! حالا ببین پس فردا چه بچه های بیشعور و بی ادبی بشیم من و تو!

من:

انصافا عشقه جوجه.

[ دوشنبه سوم شهریور 1393 ] [ 0:19 ] [ دختر شیرازی ] [ ]
... :(

 

موقع روخوانی بود که در زدند.پرسیدند کسی اینجا فرزند شهید یا جانباز نیست؟ بچه های هشت نه ساله ی سرخوشِ من با خنده پرسیدند یعنی چه؟ گفتند یعنی پدرتان شهید شده باشد یا جانباز باشد.علی پسرک باشخصیت، متین، مهربان و درسخوان من دستش را برد بالا، با آن چشمهایی که همیشه میخندند اینبار با گونه هایی که سرخ شده بودند گفت من. پرسیدند پدرت جانباز است یا شهید؟ گفت جانباز.بعد کمی مردد ماند و گفت ولی فوت شده.آب سرد ریختند روی سرم. علی ده ساله است. مادر ساده ای دارد. بچه ها خیلی جا خوردند.خواستم حواسشان را پرت کنم که علی معذب نماند. گفتم ادامه دهید و سرشان را به خواندن از روی درس پرت کردم.
بعد توی خواندن بچه ها گم شدم. توی ده سالگی علی.دلم میخواست علی را بغل کنم و ببوسم.بگویم تو قهرمان این دنیایی.پدرت قهرمان همه ی ماست...

[ چهارشنبه بیست و نهم مرداد 1393 ] [ 10:45 ] [ دختر شیرازی ] [ ]
تفکر قالبی شما چگونه است؟

روزی پسری همراه پدر خود سوار بر ماشینی که پدر راننده آن بود در جاده ای پرپیچ و خم مشغول حرکت بودند که ناگهان کنترل ماشین از دست پدر خارج شده و بعد از یک تصادف سخت ماشین به دره سقوط میکند...
پدر در جا فوت میکند اما پسر توسط نیروهای امدادی نجات میابد و به بیمارستان انتقال میابد...
زمانی که رییس بیمارستان برای بررسی وضعیت جسمانی کودک به ملاقات او میرود به یکباره و با شگفتی متوجه میشود که آن کودک پسر خود اوست!!!

سوال:
اگر پدر کودک فوت کرده است، پس رییس بیمارستان چه کسی است؟!
.
.
.
 
 
.
گاهی انسان به صورت ناخودآگاه به افکاری چنگ میزند که هیچ پشتوانه منطقی برای آن ندارند...
آیا کسی به فکرش رسید که رئیس بیمارستان ممکن است یک زن باشد؟!
اگر تفکر قالبی در مورد جنسیت وجود نمیداشت بیشتر ما به این سوال جواب درست میدادیم...
بله رئیس بیمارستان مادر پسر بود.مگر فقط مرد میتواند رئیس باشد؟!
امروز ما بیشتر از همیشه اسیر تفکرات قالبی خود هستیم.
تفکر قالبی فقط در مورد جنسیت نیست.
تفکر قالبی در هر زمینه ای میتواند باشد؛
از جمله مذهب، قومیت و فرهنگ...

"مراقب تفکرات قالبی خود باشیم!"

[ شنبه بیست و پنجم مرداد 1393 ] [ 22:10 ] [ دختر شیرازی ] [ ]