دختر شیرازی

...

کرخت...

 

توی این زندگی یک وقتهایی از شدت هیجان نفست بالا نمی آید. قلبت هزار هزار بار میزند توی ثانیه. دلت غنج میرود برای یک چیزهایی.

یک وقتهایی هست که خیلی پُری. پر از شوق. پر از تلاش برای ثابت شدن به دیگران. دل توی دلت نیست زیبایی های لطیفت را ببینند و تحسین کنند.

آن وقت ها را مثل کودک سرخوشی میبینم که تاتی تاتی راه میرود و از هیجان دست های تپلی کوچکش را در امتداد تنه اش بالا و پایین میبرد و تند تند و منقطع نفس میکشد و بعد از چند دور چرخیدن با آن چشمهای مشتاق براقش زل میزند به آدم که خوب چرخیدم؟ دیدی چقدر بلدم؟

نقش کمرنگ لبخند روی لبم نقش می بندد. آن وقت ها را دوست دارم. میدانم که هستند و زیبایند.

این روزها حسابی آدم بزرگ شده ام. حواسم هست که حساب و کتاب کنم. دنبال وام باشم. سوالاتم را زودتر طرح کنم. فکر پختن یک وعده غذای فردا را بکنم. بروم ملزومات آشپزخانه و یخچال را بخرم.

این روزها چشمانم برق و جلایی ندارند. نگاه کسی را نمیبینم. تایید کسی را نمیشنوم.بعد از بیدار شدن به خودم کش و قوس نمیدهم. بعد از دوش گرفتن خودم را توی آینه نگاه نمیکنم. لباس های زیبای گلدارم را نمیپوشم. موهایم را نمیبافم.

این روزها هر چه میبینم و میشنوم و انجام میدهم خالی اند. دو ساعت تمام پخش کننده ی موزیک میخواند و من جز کرختی هیچ نمیفهمم. نه نوت نه آهنگ نه ریتم.

حتا چشمانم برایم جذابتی ندارند.

من این روزها توی بی تفاوتی گم شده ام.

نمیدانم چند سال باید بگذرد تا شوق کودکانه ام بازگردد. که بچرخم بخندم و با برق چشم و دلهره ی شیرینم زل بزنم توی چشمهای کسی که تاییدش را بگیرم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم آبان 1393ساعت 11:39  توسط دختر شیرازی  | 

قد بازی

 

یه پسر دارم این ترم از اون شیطون های مردونه.مثلا دیروز "موتوسایکل" رو درس دادم و گفتم جمله بسازید. اونم گفت آی کن راید ا موتوسایکل! منم پرسیدم ریلی؟ اونم جواب داد یس تیچر! آی راید ا موتوسایکل این صابونات!!(استهبان منظورش بود) 

کلن بچه ی قدی هست. لات و لوطی. مثلا اگه بهش بگم کلاسو بهم نریز تا من درس بدم میگه رو چشم تیچر. چشم. و ساکت میشینه تا درس بدم.

دیروز دیکته گفتم و چون جلسه ی قبلش غایب بود آماده نبوده و نتونست بنویسه بیشترشو. دفتراشونو که گرفتم اومد سر میزم با یه لحن لاتی گفت تیچر ما یه خواهشی از شما داشتیم؛ گفتم چی؟ گفت میخواستیم زحمت بکشین اگه دیدین دیکتمون خیلی بد شده یه گزارش بنویسین ما ببریم واسه بابامون!!!

من: :))))

ینی خییییییییییییییییلی قده این بشر! چون میدونه همین کارو میکنم اومده میگه بهم که بعدا بگه خودم به تیچر گفتم گزارش واسه بابام بنویسه!!!!

الهییییییی....خیلی باحال بود!!

 

++ قبلن ها میشد بهت گفت رفیق، الان ها نمیشود! رفیق حرمت دارد. جهد شما یه مورد هم نبوده چه برسه به هزار...اگه یه قدم برداشته بودی سمت من؛ من 15 متر با شتاب میدویدم سمتت! ادای مظلوم ها رو در نیار. اون همه سال سرد و ساکت من کجا بودی؟! من به اندازه ی کافی صبور  بوده ام و تو به اندازه ی کافی نشان داده ای چقدر خودخواه و بی توجهی. مهم نیست بودنت. من با نبودنت خوش ترم. با خودم و تنهایی ام. به سلامت!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم مهر 1393ساعت 14:9  توسط دختر شیرازی  | 

از سری بلاها

 

چند روز پیش خواستم قابلمه رو بردارم ببرم سر میز _ اونم مستقیما از رو گاز _ دستگیره هم فقط یکی بود. منم طبع شیرازیم گل کرد و نرفتم اون یکیشم بیارم از سر میز. یه طرفشو با دستگیره گرفتم یه طرفشم با تی شرتم! بعد کلن تی شرته خودش کوتاه بود وقتی ام اینجوری کردم کوتاه تر شد و موقع تیک آفِ قابلمه یهو شکمم چسبید به یه چیزی گفت جززززززز!! شما نمیدونین چی بوده ینی؟!

خلاصه شیمکم سوخته قد یه مستطیل سه در چار سانت. عین ته دیگی که قرار بود ته بگیره ها! همونجوری! لباس که تنمه جونم بالا میاد با اصطکاکش به این ته دیگه! دستم که میزنم بش عین لواشک که میخوای از رو پلاستیکش جداش کنی میشه.

(خوب دلتون کباب شد و حالتون بد شد؟!)

 

+ دیروز بعد از ظهر نشسته بودم رو مبل داشتم چاکلز جادویی میخوردم که جوجو پرید بغلم. شروع کرد به الکی خندیدن. کل این چاکلزو من دونه دونه گذاشتم تو دهنم طوری که نصفش بیرون باشه اونم هی نصفه شو از دهن من گاز زد و خندید! نمیدونم دلیل خندمون چی بود واقعا. ولی داشتیم لذت میبردیم از زندگی. از دوست داشتن همدیگه. (یه جاش دندونش محکم خورد تو دندون من کوفتم شد هر چی خورده بودم از درد!) ولی آخرش یه ماشین سه تا بوق ممتد زد و جوجو وسط گاز زدنهاش گفت: ایران! (دودورو دودودو؛ ایران!) اینجا بود که دلیل پخش شدنمون رو زمین از خنده مشخص بود کاملا.

(کثیفم خودتونین. خیلی ام کیف داشت)

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم مهر 1393ساعت 14:45  توسط دختر شیرازی  | 

شما عظیم تر از آنی هستید که می اندیشید

 

یک جمله ی معروف هست که میگه

You never know how strong you are, until being strong is the only choice you have

( هرگز نمیدونید چقدر قدرتمندید مگر اینکه قدرتمند بودن تنها گزینه ای باشه که در اختیار داشته باشید)

بیاین خودمونو بشناسیم. بیاین قبول کنیم این دنیا پر از شگفتی هست و ما جزیی از این شگفتی هستیم.

چه بسیار روزها و شب ها نشستیم به حسرت خوردن و آه کشیدم که ای وای! روزهای قبلمون چه خوب بودن! چه زود گذشتن! بیاین این آپشن رو disable کنیم در وجود خودمون. بیاین انقدر غرق حال بشیم که گذشته و آینده مون رو به فراموشی بسپاریم.

امکان نداره تو یه برهه ی زمانی خوبی و قشنگی وجود نداشته باشه. خوشم نمیاد بگم سختی کشیدن و سرویس شدن دهن زیباست! منظورم اینه که در کنار سختی ها یه زیبایی هایی هم وجود داره که میتونیم روی همون ها  تمرکز کنیم و لذت ببریم ازشون تا تموم شن و برن. "تمرکز" مهمترین هنر آدمیه. "ثبات شخصیت" سخت ترین وظیفه ی هر انسانی. بیاین تلاش کنیم که یک تعریف واحد داشته باشیم از زندگی. از رفتارمون با بقیه. یه چارچوب خاص برای روابط. یه سری قوانین معیار بر اساس راستی و درستی. سازمان یافته باشیم. طوری که تو هر موقعیتی بدونیم باید چطور برخورد کنیم با قضایا و هنجارها و معیارهامون رو زیر سوال نبریم.

به زبون ساده تر راهی پیدا کنیم که گیج و گم نشیم تو زندگی. " اعتماد بنفس" داشته باشم. این یکی از مهمترین و زیباترین اصل های لذت بردن از زندگیه. "پیدا کردن خود" . ینی باباجانه من، شما راهت رو بشناس و بدون. بفهم که معیارت اینه، تو غم، شادی؛ سختی و آسونی شما یک سری معیارهای خاص داری بر اساس راستی و درستی.

هدف شما والاست. انسان فاصله ایست بین بی نهایت لجن تا بینهایت فرشته. چه بهتر که همیشه سوق بدیم منحنیمون رو به سمت بالا. نزول نکنیم. تو خط مستقیم دست و پا نزنیم.

همین الان بشین با خودت فک کن. چیا داری؟ "ندارم ها" رو بنداز تو یه کیسه و بذار کنار. من چی دارم؟ یه خانواده، یه خواهر، یه برادر. یه دوست. یه موقعیت خوب تحصیلی تو یه دانشگاه خوب. نیروی جوونی. زیبایی یه شغل خوب. من تکه ی بزرگی از انرژی این جهان هستم.پر از جنب و جوش. من میتونم راه برم. من میتونم ببینم. من میتونم بخندم. میتونم گریه کنم. میتونم عشق بورزم.میتونم خوشحال باشم. میتونم لبخند  بزنم. میتونم تو آینه به خودم نگاه کنم. چشمامو ببینم که چه زیبا و دلفریب هستن. میتونم زیبایی لبخند خودم رو درک کنم. میتونم تو خیابونای شهر قدم بزنم. با کتونی هایی که دوسشون دارم. میتونم رنگ های شاد و زیبا رو برای لباسام انتخاب کنم. دست بند و گردن بند و گوشواره های جینگیله مستون رنگی رنگی بپوشم و ست کنم با لباسام. میتونم نفس بکشم. هوای شهرو بکشم تو ریه هام و همزمان با پس دادنش احساسات منفی و ضعف و نداشته ها رو بدم بیرون. میتونم به خودم بها بدم. به خودم بگم میدونم که تو زیبایی و نامحدود. میتونم قدم هام رو سبک و در عین حال استوار بردارم. سبک از اون لحاظ که این موقعیت پایدار نیست و استوار از اون جهت که حالا که دارم قدم برمیدارم چرا استوار و محکم نه؟ چرا ترس؟ چرا دلهره و اضطراب؟ هر وقت زمین نبود دیگه قدم بر نمیدارم. حالا که زمین زیر پام هست محکم و استوارم.

بیاین خودمون رو بپذیریم. بیاین بها بدیم به خودمون. با خودمون مهربون باشیم. هیچ چیز به اندازه ی آشتی با خود و اهمیت دادن به خود لذت بخش نیست.

کوچکترین مسائلی ک:/.- باعث خوشحالی اند رو قبل از خواب مرور کنیم. خودمون رو تحلیل کنیم. امروز من اینکارو کردم خوبه اما اون کار رو بهتر بود انجام ندم یا یه جور دیگه برخورد کنم. برای اینکه حک بشه تو ذهنمون که ما در قبال خودمون چه جسم و چه روح مسئولیم. که فرداش برخوردمون بهتر از دیروز باشه.

وقتی به این مرحله رسیدیم پریم از انرژی. سرشار از اعتماد بنفس. کسی هستیم که کوچکترین ظرفیت های خودش رو میشناسه و راحت میتونه خودش رو مدیریت کنه. میدونه هیچ چیز پایدار نیست پس چه بهتر که به خوبی ها برسه. به زیبایی ها. میفهمه که تو زندگی هیچ کس مثل خودش ارزش نداره. اول باید به خودت احترام بذاری و بعد به بقیه. یادم نمیره اون روزی که این جمله حک شده بود روی صفحه ی کامپیوتر دفتر و من چقد تکون خوردم! نوشته بود من رمز موفقیت را نمیدانم اما رمز شکست تلاش برای راضی نگه داشتن همه است. بدونین که اولویت زندگی شما وجود خودتون هست. برای خودتون وقت بذارید. زیاد. با خودتون آشتی کنید. خودتون رو ببخشید اگه باعث رنجش و آزردگی خودتون شدید. بگذرید از همه ی چیزایی که برای خودتون پیش آوردین و عذاب کشیدین.

شما عظیم تر از آنی هستید که می اندیشید. شما لایق بهترین هایید. دست مهر به طرف خودتون دراز کنید. به خودتون لبخند بزنید. خودتون رو در آغوش بگیرید و تسلی بدید.

شما "قوی ترین" هستید. اونقدر قوی که در تصور هیچ کس نمیگنجه.  آدمهای بزرگ اینگونه اند. پر از عشق. سرشار از مهر. همیشه در حال تعالی. به خوتون ایمان داشته باشید. راه شما هموار خواهد بود. به خودتون عشق بورزید. یقین داشته باشید شما در سخت ترین شرایط هم توانایی تحمل دارید.

پس همین الان نفس عمیق بکشید. اگه از لحاظ مالی در مضیغه اید، اگه از لحاظ عاطفی از کسی ضربه خوردید؛ اگه قسط عقب مونده دارید؛ اگه شرایط کاریتون سخته؛ اگه از نوع زندگیتون دلگیرید بهتره پاشید وایسید. همشونو بندازید تو یه کیسه و بندازید دور. دور و دورتر که چشمتون بهش نیفته. به جاش دست مهر دراز کنید طرف خودتون. از کوچکترین خوشی و شادی دریغ نکنید تو زندگی. شاکر داشته ها باشید. کتونی های رنگی بپوشید و برید قدم بزنید و نفس بکشید و با خودتون آشتی کنید...

 

+with Doodooghi,Memol and Farzane

+ این پست برای همه ست! من فقط اونا رو تگ کردم که بدونن همیشه تو خاطرم هستن

+ فرزانه ی عزیزم، این روزها شدیدا روحیه ی خوبی پیدا کردی. پر از امید و شادی. نمیدونم خودت چقدر متوجه تفاوتت با قبل میشی، من که بی نهایت خوشحالم عزیز دلم. خوشی و شادی ت مستدام

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم مهر 1393ساعت 12:25  توسط دختر شیرازی  | 

برای خواهرکم فروغ

 

سیسی جان سلام. گیرم که هزار و اندی کیلومتر فاصله باشد میان شیراز من و شهر لعنتی تو که ازش بدم می آید، ولی گاهی اینجا نسیمی میوزد. شاید سلام مرا برداشت و پیچاند و پیچاند تا برساندش لای موهای تو. بعد تو دست بکشی لای موهایت و سلام من بیفتد جلوی پاهایت. بعد لبخند بزنی و خوشحال شوی.

گفته بودمت عصرهای دلگیر جمعه خیلی خرند؟ مخصوصا اینکه زری هم مریض باشد و با علی رفته باشد درمانگاه سرم و آمپولش را تزریق کند. رُسِمان در آمده  سیسی بابت این یک هفته. خود بیچاره ام هم روی پاهایم بند نیستم. با ترکیبی از اتو و بابونه راه میرفتم توی خانه! درد که میکشم دیگر به خودم نیستم. انگار که گرفته باشندم به باد کتک. هم کسل میشوم و هم ضعیف. انقدر که دلم بخواهد یکی هی قربان صدقه ام برود و برایم لیوان لیوان آب میوه بیاورد و هی بخنداندم. اما فقط میتوانم بروم کنار زری بنشینم و گریه اش را بند بیاورم و آن قدر چرت و پرت بگویم که با خنده حالش عوض شود.

مهر است. همین روزها روز جهانی کودک خواهد بود. چه توفیری دارد که هفده هجده سال پیشمان چطور بوده؟ که آن روزها من میان شماها آرام آرام میخندیدم. اشکالی ندارد اگر دیگر توی حیاط خانه تان تامی تامی اسکلت بازی نمیکنیم. اشکالی ندارد که وحید جر نمیزند و مهیار دو به هم زنی نمیکند و احسان مثل همیشه تلاش نمیکند بازی مان خراب نشود.

اصلا میگویم بیا خودمان جداگانه برویم لوازم التحریری و یکی یک خط کش موج دار برای خودمان بخریم و تقدیم کنیم به خودمان!

نظرت چیست؟

خط کش های موج دار برای بچه های تاب دار!

سیسی،

خسته ام.شوخی ام نمی آید.

امیدوارم امروز جایی بوده باشی که حواست پرت شود. که یادت برود همه چیز را.

خواستم بگویمت اگر رفتی زمین چمن بدوی حواست به من هم باشد. دست مرا هم بگیر و بزور مرا بکش وسط زمین. بکشانم همراه خودت. همراهم کن تا مجبور باشم بدوم. که باد بخورد توی صورتم.که تند تند نفس بکشم و قلبم تند تند بزند. جریان خونم زیاد شود. بعد بخندیم بلند بلند. زندگی به همانی که گفتمت!

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم مهر 1393ساعت 19:38  توسط دختر شیرازی  | 

مطالب قدیمی‌تر