... :(

 

موقع روخوانی بود که در زدند.پرسیدند کسی اینجا فرزند شهید یا جانباز نیست؟ بچه های هشت نه ساله ی سرخوشِ من با خنده پرسیدند یعنی چه؟ گفتند یعنی پدرتان شهید شده باشد یا جانباز باشد.علی پسرک باشخصیت، متین، مهربان و درسخوان من دستش را برد بالا، با آن چشمهایی که همیشه میخندند اینبار با گونه هایی که سرخ شده بودند گفت من. پرسیدند پدرت جانباز است یا شهید؟ گفت جانباز.بعد کمی مردد ماند و گفت ولی فوت شده.آب سرد ریختند روی سرم. علی ده ساله است. مادر ساده ای دارد. بچه ها خیلی جا خوردند.خواستم حواسشان را پرت کنم که علی معذب نماند. گفتم ادامه دهید و سرشان را به خواندن از روی درس پرت کردم.
بعد توی خواندن بچه ها گم شدم. توی ده سالگی علی.دلم میخواست علی را بغل کنم و ببوسم.بگویم تو قهرمان این دنیایی.پدرت قهرمان همه ی ماست...

[ چهارشنبه بیست و نهم مرداد 1393 ] [ 10:45 ] [ دختر شیرازی ] [ ]
تفکر قالبی شما چگونه است؟

روزی پسری همراه پدر خود سوار بر ماشینی که پدر راننده آن بود در جاده ای پرپیچ و خم مشغول حرکت بودند که ناگهان کنترل ماشین از دست پدر خارج شده و بعد از یک تصادف سخت ماشین به دره سقوط میکند...
پدر در جا فوت میکند اما پسر توسط نیروهای امدادی نجات میابد و به بیمارستان انتقال میابد...
زمانی که رییس بیمارستان برای بررسی وضعیت جسمانی کودک به ملاقات او میرود به یکباره و با شگفتی متوجه میشود که آن کودک پسر خود اوست!!!

سوال:
اگر پدر کودک فوت کرده است، پس رییس بیمارستان چه کسی است؟!
.
.
.
 
 
.
گاهی انسان به صورت ناخودآگاه به افکاری چنگ میزند که هیچ پشتوانه منطقی برای آن ندارند...
آیا کسی به فکرش رسید که رئیس بیمارستان ممکن است یک زن باشد؟!
اگر تفکر قالبی در مورد جنسیت وجود نمیداشت بیشتر ما به این سوال جواب درست میدادیم...
بله رئیس بیمارستان مادر پسر بود.مگر فقط مرد میتواند رئیس باشد؟!
امروز ما بیشتر از همیشه اسیر تفکرات قالبی خود هستیم.
تفکر قالبی فقط در مورد جنسیت نیست.
تفکر قالبی در هر زمینه ای میتواند باشد؛
از جمله مذهب، قومیت و فرهنگ...

"مراقب تفکرات قالبی خود باشیم!"

[ شنبه بیست و پنجم مرداد 1393 ] [ 22:10 ] [ دختر شیرازی ] [ ]
خودتان را ببخشید. اگر میتوانید!

 

گرما همیشه کلافه ام میکند. قدم هایم را تند میکنم و سوار اتوبوس میشوم. کولر دارد.توی دلم میگویم خدا رحمت کند پدر و مادر آقای راننده را.

ردیف آخر سمت چپ صندلی کنار شیشه را برای نشستن انتخاب میکنم. اکثر مواقع کسی آنجا نیست و من راحت میروم سر جایم.آنجا هیچ کس حواسش به آدم نیست. میتوانی از شیشه ی پنجره بیرون را تماشا کنی.آدم ها را.ماشین ها را.گل ها را.گاهی هم میتوانی یواشکی به ردیف های جلو نگاه کنی.به دخترکانی که لوندانه به نگاه پسران روبرویی پاسخ میدهند. دست میاندازند توی گیسوانشان و هی عشوه می آیند. توی صفحه ی گوشی شان _به جای آینه_خودشان را ورانداز میکنند و تو توی دلت لبخند بزنی و دوباره بخزی پشت صندلی ردیف جلویی و بیرون را تماشا کنی که هیچ کس را نبینی.

این بار ردیف جلو من کسی نیست.مثل همیشه آرام مینشینم منتظر حرکت اتوبوس.کمی سکوت. و ناگهان دخترکی  را میبینم که با موهای چتری لَخت ردیف جلو نشسته.پرده را کنار میزند.سرش را سمت پنجره میچرخاند و مشتاقانه بیرون را تماشا میکند. میخندد.برمیگردد سمت من.نگاهم میکند. دلم میریزد از نگاهش. هفت هشت ساله است.لبخند میزنم.سرش را کج میکند. میدانم اسمش فاطمه است. چشمان غمگینی دارد.میگویم سلام.سرش را میچرخاند سمت پنجره.مدتی سکوت.دوباره نگاهم میکند.لبخند میزنم.لبخند کم رنگی میزند. به موهای لخت و نرمش دست میکشم. دلم میخواهد بغلش کنم.سرش را به سینه ام بچسبانم و بگویم چشمانت را ببند و نفس بکش.عمیق.دلم میخواهد ببرمش بستنی فروشی و یک بستی قیفی برایش بخرم.بنشیند روی نیمکتی.پاهایش را تکان تکان دهد و با شادی بستنی اش را لیس بزند.من هم نگاهش کنم. بعد هم دستش را بگیرم و ببرمش پارک. دوچرخه سواری کند و از ته دل بخندد.بچگی کند.

چشمانم را نگاه میکند. بی هیچ حرفی. میگویم چند سالت است؟ اخم میکند. بهش میگویم چرا فرار میکنی؟ از چه؟ چرا انقدر بداخلاقی میکنی؟ سرش را بر میگرداند. پشت به من توی صندلی اش میخزد. سرم را بالا میگیرم و از بالا نگاهش میکنم. میگویم میگذاری یک سوال از تو بپرسم؟ عصبانی میشود. بلند میشود و روبرویم می ایستد.سرم داد میکشد و میگوید نه نه...نهههه...و با گریه از اتوبوس پیاده میشود.

اشک توی چشمانم جمع میشود.

جایی به جمله ای رسیده بودم که میگفت: خودتان را  ببخشید اگر با بی بصیرتی تان باعث شدید در مسیر زندگی کسی قرار بگیرید که به شما بی وفایی کرده است. قلب های خوب گاهی آن قدر خوبند که بدی ها را نمیبینند.

کاش فاطمه ی هفت هشت ساله مرا میبخشید. به خاطر تمامی بی بصیرتی هایم.

 

[ دوشنبه بیستم مرداد 1393 ] [ 15:19 ] [ دختر شیرازی ] [ ]
علی کوچولو..این مرد کوچک :)

یک هفته پیش بود که پسرک دنیا اومد. بخاطر یه ویروس موندنی شد بیمارستان. دلم میگرفت از تصور اون لحظه ها. پسرک کوچولوی دوست داشتنیمون سرم داشت و اکسیژن.از این راه دور فقط تلفنی میشد حالش رو پرسید.

خیلی وقته بدی ها رو جدی نمیگیرم. خیلی وقته به اشک هایی که گاه و بی گاه از چشمام میان پایین توجهی نمیکنم.وقتی زهره گفت زری برای اولین بار بغلش کرده و بهش شیر داده چشام مثه رودخونه تر شدن. خوشحال شدم براش از صمیم قلب.

دیشب پسرک برای اولین بار اومد خونه ش.

امروز صبح اس ام اس داشتم: ایمیلتو چک کن

و همش عکسای علی کوچولو بود.

پسرک زیبا و دوست داشتنی ما، به جمعمون خوش اومدی. قدمت پر از خیر و برکت

دوستت دارم خاله ای. شاد و سلامت و پرانرژی بمون عزیزکم

[ سه شنبه چهاردهم مرداد 1393 ] [ 16:0 ] [ دختر شیرازی ] [ ]
وقتی دختر شیرازی پونز میخورد!!

 

راستش از شما چه پنهون این روزها نوشتنم نمیاد! ینی از این روزهام نوشتنم نمیاد! حالا البته شماها هم که براتون مهم نیست من بنویسم یا نه! گیرم یه نفر بهم ایمیل بزنه بگه لطفا زود حالت خوب شه! اینو گفتم که بگم من الان به خاطر اون یه نفر اینجام. راستش اینکه کسی منتظر خوندن نوشته ت باشه جالبه.میشه انگیزه ی نوشتن. منم همینطور که رو تخت ولو بودم و مشغول تماشای دیوار(!) یادم افتاد به قضیه ی خوردن پونز!

هفت و نیم ساله بودم فک کنم که یه نمایشگاه بزرگ با کلی امکانات و خوراکی و برنامه های مهیج اومد ولات! داداش رضا هم دست منو گرفت و رفتیم اونجا.از شلوغی و ایناش خیلی خوشم اومده بود.کلا هیجان انگیز بود.بستنی خوردم و فالوده و احتمالا چیزای دیگه که الان یادم نیست! بعدم رفتیم قسمت نمایش که یه یارویی اومده بود شیرین کاری میکرد. شیرین کاریش چی بود حالا؟ یه چیزی مینداخت تو دهنش و از تو لپش در میاورد! منم خرکیف و ذوق مرگ از این حرکت! بعد که اومدیم خونه داداش رضا گفت ببین من میتونم همون کارو انجام بدم! و دو تا در شربت سرماخوردگی آورد و (البته در حقیقت من یکیشو دیدم، چون مبنای کار فریفتن ذهن بیننده با سرعت بالا بود) خلاصه در رو انداخت تو دهنش و ایکی ثانیه از تو لپش درآورد!! حالا منم نشستم هی دست میزنم میگم دوباره دوباره....اونم هی دوباره دوباره انجام داد و منم مثه دوربین های هندی کم ضبط میکردم گضایا رو!!

عصر شد و برادره رفت بیرون.من موندم تو خونه و آینه ی کمد قهوه ایم و توهم نمایشگاه و شعبده بازی! هی یه چیز فرضی رو مینداختم تو دهنم و از لپم درش میاوردم و خرکیف میشدم! بعدش گفتم بذار این هنرنمایی رو به منسه ی ظهور بذارم! رفتم تو هال و علی هم همون موقع اومد خونه.یه کم پایین تخت مامان پلکیدم و رصد کردم اجسام رو ببینم کدومش به درد شعبده بازیم میخوره! و همون موقع بود که چشمم افتاد به تقویم و پونزی که باهاش چسبیده بود به دیوار!! سریع پریدم پونز رو درآوردم و بوووومممم....فرستادمش ته حلقم که از لپم دربیاد! ددم وای! چی شد پس؟؟ چرا هیچی در نمیاد از تو لپم؟؟؟ چرا حس خفگی دارم؟؟؟ سریع پریدم سر یخچال و یه لیوان آب رو با ولع قورت دادم!! مثلا میخواستم به روی خودم نیارم خوردمش!!! بعد که حسابی رفت رسید به دوازدهه م فهمیدم چه گند بدتری زدم!! یه کم مثه روانیها از این ور به اون ور راه رفتم و فک کردم بعد رفتم پیش داداش علی گفتم میگم که...داداش...اگه یکی پونز بخوره چی میشه؟ علی هم بیخبر از همه جا با بی تفاوتی گفت چمیدونم! خب میمیره!! ینی یه درصد هم فک نمیکرد خواهر خنگش همچین خبطی کرده! حالا که دیگه فهمیده بودم دارم میمیرم شروع کردم زاااااار زدن و هوار کشیدن!! داداش علی هم هول کرده بود میگفت چته خب؟؟؟چی شد؟؟گریه چرا؟؟؟ حالا منم میدویدم این ور اون ور که من پونز خوردم!!! من میمیرم!!! اونم هول کرده بود میگفت نه نه!نترس! نمیمیری بخدا! حالا میبرمت بیمارستان!!

خلاصه رفتیم تو بیمارستان و بعد از کلی زجر و ترس و دردسر که عکس پونز رو نمیدیدن تو معده ی من و میگفتن باید شکمشو باز کنیم، یه آقایی که رادیولوژیست تجربی بود دلش واسمون سوخت و عکسو گرفت برد تو اتاق معاینه و بعد از دو سه دقیقه داداش علی رو صدا زد که بدو بیا! یافتمش! پونز به صورت سربالا(سر تیزش بالا بود) رفته بود پایین! و چقد این آقاهه منو دلگرم کرد که شانس آوردی و نگران نباش و هیچی نیست و خودش دفع میشه. دکتر هم تایید کرد و ما نصف شب برگشتیم خونه و داداش علی سه کیلو سیب زمینی گذاشت نیم پز شد و وسط خواب و بیداری و آه و فغان و ناله همشو داد خوردم!!

هیچی دیگه گلاب به روتون همن فردا صبح عامل بیگانه دفع شد و خیال هممون راحت شد!!

ینی همچین بچه ای بودم من!

[ دوشنبه بیست و سوم تیر 1393 ] [ 18:15 ] [ دختر شیرازی ] [ ]